هنر رنگ و لعاب

منظور من از هنر رنگ و لعاب کنایه ای ست نیش دار از کسانی که حتا به ظاهر موضوع نیز علاقه مند نیستند رنگ در عکاسی مبنای خیلی قوی دارد و پیروی از آن لازم و ضروری ست

ساموئل بکت: هنرمند بودن یعنی شکست خوردن. آن هم شکستی که هیچ کس دیگر جرأت تجربه ی آن را ندارد. این شکست جهان اوست. و پا پس کشیدن از آن یعنی فرار از جبهه، یعنی هنرنمایی و خانه داری به سبک اعلا؛ یعنی زندگی.

پیش از این در دو جا نوشتم که عکس به عنوان رسانه مطرح است و دلایل آن را نیز آورده‎ام. اگر که این بُعد از عکاسی را نادیده بگیریم به بیماری‎ای مبتلا می‎شویم که هم اکنون گرفتاریم. رسانه‎ای بودن عکاسی او را از رسوب، تکرار و بی‎هویتی نجات می‎دهد. عکاسان زیادی را سراغ داریم که با توجه به بعد رسانه‎ای عکس کارهای بزرگی انجام داده‎اند که نشان دادن آن‎ها مایه‎ی افتخار همه است. و کسانی نیز هستند که بدون توجه به این امر مهم، هم چنان بر طبل بی‎هویتی می‎کوبند و در کنج زاویه‎ی خود پافشاری می‎کنند.

جشنواره‎ی فرش که برای نشان دادن وضعیت قالی بافی در ایران است، با کوشش حسن سربخشیان بنا نهاده شده است. همه می‎دانیم که وضعیت قالی بافی در کشور بد است: چه از نظر اقتصادی و چه از نظر فرهنگی- تاریخی‎اش. وقتی یاد جشنواره‎ای می‎افتیم که قرار است نشان دهنده‎ی قالی بافی‎ باشد، باید خوش حال باشیم. ولی با ترکیب داوران چنین خوش حالی دوام نمی‎آورد. دست کم باید دست اندرکاران جشنواره جای خالی سربخشیان را رونق می‎بخشیدند که فردی رسانه‎ای بود. سربخشیان گامی را پیش نهاد که فقط از یک عکاس رسانه‎ای ساخته است. برنامه‎ی دو قدم مانده به صبح نیز از کارهای اوست که بعدا چرخش ۱۸۰ درجه ای یافت و امروزه از افسون کننده‎های هنر ما شده است. از بیماری هنر ما همین بس که راه‎ها به گمراهی می‎روند و چیزی میان مایه از آن برجا می‎ماند. حسن سربخشیان باید نمونه‎ی کسانی باشد که از عکاسی به شاتر زدن متوقف نشدند.

یک مورد آموزنده که برایم روی داد شنیدنی‎ست: دوست‎ام علی که آثار مرا برای جشنواره‎ی فرش دید، گفت؛ این آثار تو را به موجومبار (یکی از دهات دور افتاده‎ی تبریز) هم نمی‎فرستد چه رسد به کیش. گفت، باید آثار فانتزی بفرستی که خوشایند داوران باشد. با این روی‎کرد وضعیت قالی ما چه گونه خواهد بود؟

از کل رنگرزان استان ما فقط یک نفر هست که از گیاهان سواد کافی دارد و در این امر پافشاری کرده و هر روز هم متضرر می‎شود. وقتی عکاس شتاب زده تصویر یک رنگرز را می‎گیرد که در کنارش داروهای شیمیایی چینی چیده شده، و داور هم به خاطر قاب بندی و نورسنجی مناسب‎اش برنده اعلام‎اش می‎کند، آیا فرش ما به سوی آینده‎ی شایسته‎ی خود نزدیک می‎شود؟ و شاید از چشم داوران این موضوع اهمیتی ندارد. این جا دقیقا جایی‎ست که من رسانه‎ای بودن عکس را مطرح می‎کنم.

شاید سخن یکی از بزرگان عکاسی ایران مؤثرتر از من باشد، گرچه او نیز در میان خیل داوران پاستوریزه نتوانست کاری از پیش ببرد.

بهمن جلالی: «من فکر می‎کنم که عکاسانی که می‎خواهند عکس بفرستند، دو دسته‎اند. دسته‎ی اول عکاسانی هستند که هیچ اطلاعاتی ندارند و خیلی مستقیم مثلا عکسی از موضوع گرفته و می‎فرستند، من به اینان می گویم که این نوع عکس‎ها دیگر هیچ گونه کاربردی ندارند. بهتر است قبل از هرکاری تحقیقات لازم را انجام و با ذخیره‎ای از کدهای اطلاعاتی اقدام به عکاسی کنند. مثلا از پشمی که برای بافت قالی استفاده می‎شود یا رنگرزهای سنتی که توی این زمینه کار می‎کنند… مثلا کاش به این مقوله توجه شود که فقط نقش رنگرزهای سنتی عکاسی شود بدون حضور رنگ‎های شیمیایی...»

او به خوبی و به جا می‎آورد که: «وظیفه‎ی هر رسانه‎ای آگاهی دادن و روشنگری است.» او خودش را عکاس رسانه‎ای قلمداد می‎کند تا عکاس به اصطلاح هنری که نه به درد آخرت می‎خورد و نه به درد دنیا. این گونه آثار هنری را در پستوی خانه نهان باید کرد. هنری که مورد مصرف ندارد، چه می‎توان نامید؟ جشنواره‎های عکاسی غالبا به این پیش فرض دامن زده‎اند که اگر عکاس بی‎خیال مردم بشود هنر تولید می‎شود. فکر غالب در ایران فکر فانتزی‎ست و کسانی به موقعیت تصمیم‎گیری می‎رسند که چنین طرز تفکری در سر دارند.

سربخشیان در سایت خود آورده است: «فرماندار شهرستان تبریز گفت: عکاسان جشنواره فیروزه باید سفیر زیبایی تبریز باشند. این یعنی این که همه چیز وقتی دولتی باشد باید پاستوریزه هم تحویل جامعه شود که مشکلی پیش نیاید! سفیر زیبایی یعنی چه؟! اگر هم زیبایی سفیری قرار است داشته باشد این کار صدا و سیماست نه یک گردهمایی این چنین.»

در واقع، آقای فرماندار چندان بی‎راه نگفته است. همه‎ی نمایشگاه‎ها و جشنواره‎ها زیر بنایی برجای گذاشته‎اند که هنر یعنی پاستوریزه، چیزی همین طوری!

رضا دقتی، که پیش از این در «رسانه و هنر» اشاره کرده بودم، از جمله عکاسانی‎ست که به شاتر زدن متوقف نشده است. کارهایی که او در طول زندگی خود بدان پرداخته خود بحث مفصلی‎ست. در آرزوی روزی هستم که فلسفه‎ی آثار و کارهای او را بتوانم به خوبی و شایستگی به نقد بکشم. دشواری این کار از این روست که گستره‎ی کار او در فضای رسانه‎ای آثارش می‎چرخد. یعنی این که، یک عکس در دایره‎ای از روی‎دادها و جنگ‎ها سیر می کند و در کادربندی خلاصه نمی‎شود (جایی که نمی‎توان فلسفه را با بافتنی آمیخت). او در یکی از سایت‎ها اعلام می‎کند، مسأله‎ی من، مسأله‎ی انسان است: «اول باید بگویم من خودم را عکاس نمی‎دانم، یعنی کار من عکاسی نیست. عکاسی تنها وسیله‎ی بیان افکارم در سطح بین الملل است. در حقیقت مسأله‎ی من، مسأله‎ی انسان است.» اگر عکاس را از بعد رسانه‎ای‎اش بسنجیم، خیلی‎ها کم خواهند آورد. یک گزارش تصویری باید بازتاب درست خود را داشته باشد. اگر عکاسی ما از زندگی خانواده‎ای درمانده هیچ بازتابی نداشته، در واقع، کار بی‎خودی انجام گرفته است و نمی‎توان بدان اعتنا کرد.

یک بار مرحوم جلالی گفت که از دست عکاسی ناراحت بودم که به مصرف کننده‎ی مواد مخدر پول داده بود تا حین جریان عکس بگیرد. این یعنی چه؟ اگر موضوع ما مثل دقتی انسان است، که در این جا او را ویران کرده‎ایم. این سوء استفاده از انسان است. این عکاس فقط به گزارش‎اش می‎اندیشد نه به آینده‎ی مصرف کننده‎ی مخدر.

با این حساب، می‎توان به این پیش بینی دست زد که آثار بیرون آمده از جشنواره‎ی فرش چیزی خواهد بود بی‎مصرف. و حتا این انتظار بی جاست که بخواهیم روند آن را تغییر دهیم. داورانی که نام‎شان برای جشنواره‎ها می‎چرخد و در هر جشنواره‎ای حضور دارند، از چنین طرز تفکری برخوردار نیستند. موضوع آنان انسان نیست.

یک نمونه‎ی جالب دیگر که آماده کرده بودم ولی برای منتشر کردن‎اش دو دل بودم، در این جا می‎آورم. در یکی از سایت‎های عکاسی آمده بود:

«یک عکاس عاشورا لحظه‎های شور حسینی مردم در روزهای تاسوعا و عاشورای حسینی را به ثبت رسانده و در این میان به فلسفه رنگ‎ها و معنای آن نیز در این روزها پرداخته است و چاپ کتاب عکس‎هایش را ثبت چهار دهه وقایع تاریخ معاصر می داند.»

فلسفه‎ی رنگ‎ها چیزی‎ست که عکاس از حادثه‎ی عاشورا کسب کرده است. این که چه گونه به پیوند رنگ و جریان عاشورا رسیده است، معماست و مشکل ما از همین جا آغاز می‎شود: ترک عیسا کرده خر پرورده‎ای. عیسا که برای دیدن دردمندان با خر مسافرت می‎کرد، مردم به خر او روی آورده بودند و ستایش‎اش می‎کردند. وقتی از حادثه‎ی کربلا فقط رنگ و لعاب‎اش باقی می‎ماند، همین نکته به ذهن می‎رسد: همه چیز ما رنگ و لعابی‎ست از واقعیت‎ها. همان طرز تفکری که بر ما مالک شده است. ساسان مؤیدی، که کتاب تازه‎ی خود را از عاشورا به چاپ رسانده، از فلسفه‎ی عکاسی‎اش می‎گوید: «نکته مهم در روز عاشورا را باید در رنگ دانست، در حقیقت روانشناسی رنگ در عاشورا بسیار حائز اهمیت است.» عاشورا و حقیقت روان شناسی رنگ!

روان شناسی خود دانشی‎ست است که بحث‎های منطقی پیچیده نیاز است. حال می‎ماند ترکیب «حقیقت + روان شناسی + رنگ». به نظر می‎رسد چنین ترکیبی صرفا ابراز احساسات برای بیان حادثه‎ی کربلاست. در جایی هم می‎گوید: «در حقیقت عکاس باید در ابتدا واقعه کربلا و سپس تاسوعا و عاشورای حسینی را از صمیم قلب قبول کند و سپس این موضوع را با ذهن، روح و جان خود مأنوس کند.» حقیقتی که او از صمیم قلب و روان شناسی رنگ بیان می‎کند، نشان دهنده‎ی این است که او با مفهوم عاشورا مشکل دارد: چه گونه از واقعه‎ی کربلا سخن می‎گوید و به روان شناسی رنگ می‎پردازد؟ فرم و صورتی که در این گونه آثار عکاسی دیده می‎شود پیوندی با موضوع ندارد. روان شناسی رنگ ایشان بی‎شباهت به فال بینی چینی و هندی نیست. عکاس بدون نیاز به ترکیبات دشوار و دهن پر کن، کارش فقط عکاسی‎ست. هنر بیمار ما شدیدا نیازمند شجاعت‎ها و خطر کردن‎های عکاسان است. سخن گفتن دردی را دوا نمی‎کند، برای تولید آثار هنریِ مردم‎گرا باید کوشید.

رضا دقتی می‎گوید: «عمیقا معتقدم که عکاسی نقش بسیار مهمی در رابطه‏های انسانی، اجتماعی، سیاسی و اقتصادی بازی می‏کند… حال کدام عکس این قدرت را دارد؟ کدام ندارد؟ این دیگر بستگی به همان مسئله‏ای دارد که می‏گویند: “غلام همت آن باش که آنی دارد” باید دید کدام عکس است که آنی دارد که آدم وقتی رد می‏شود، یک‏باره جلوی آن بایستد.»

گوینده‎ی این سخنان اگر من بودم چه تأثیری داشت؟ اگر داور جشنواره‎ی فرش باشد چه؟ سخن ما تا جایی نفوذ می‎کند که کارهای ما بازتاب دارند. سخن و عکس مؤثر همیشه به عقبه برمی‎گردد. به گام‎هایی که جاهای باریک و دشوار را پیموده است: به شکست ها و پا پس نکشیدن‎ها. شکست‎هایی که ما را به زندگی واقعی مماس می‎کند.

خلیل غلامی