پیوند شعر و عکس کجاست

گاهی ابیاتی از شعر این و آن روی عکس سوار می شود یا عکس را خراب می کند و یا نفس شعر می برد و گاه عکاسی شعری بر اثرش می افزاید که در صورت نامتناسب بودن هم دیگر را متلاشی می کنند

نکته‎ی مهم در این نوشته این است که، شعر برای عکاس نمی‎تواند پس از شاتر صورت گیرد. اصولا هیچ گفتار و سخنی برای عکاس نمی‎تواند پس از شاتر تولید شود. انگیزه‎ای که عکاس برای اثرش دارد در آفرینش آن تأثیر دارد. و چه آفرینشی می‎توان تصور کرد که انگیزه‎اش بعدا تولید شود. یعنی این که، عکاس که عکس می‎گیرد بعدا متوجه می‎شود که عکس خیلی به جایی بوده و با فلان شعر و فلسفه هم هم‎خوانی دارد.

تصادفی بودن عکس هیچ نشانی از توانایی هنری ندارد. مثلا تصادفا عکسی خوب درآمده و دیگران بهتر از خود عکاس توصیف و تعبیرش می‎کنند. یک استثنایی وجود دارد که در بهترین وضعیت، عکاس هم چون تماشاگر بر اثرش خیره می‎شود و اثر خود را بازخوانی می‎کند. این گونه بررسی اثر که به ندرت روی می‎دهد، ارج و اهمیت زیادی هم دارد. تجربه‎ی چنین موردی بحث و شرح مفصلی می‎خواهد و از این رو، برای من یک استثنا مفهوم می‎یابد، نه قاعده. در این حالت، عکاس اثر خود را چون تماشاگر تحلیل می‎کند و به روان کاوی خود می‎رسد؛ این در حالی‎ست که، ما آثار دیگران را نمی‎توانیم به خوبی و شایستگی واکاوی کنیم چه رسد به نقد درونی. با این وضعیت که عکاس اثر خود را بازخوانی می‎کند، نخستین و مؤثرترین نقد شکل می‎گیرد. بحث روی این نقد در جامعه‎ی کنونی ما آب در هاون کوبیدن است. کسانی که این کار را می‎کنند به دیگران انتقال نمی‎یابد.

اما برای تماشاگر، چون از انگیزه و قصد عکاس خبردار نبوده است، بنابر این، نکته‎ای در ذهن‎اش متجسم می‎شود که شاید سرچشمه‎ای شاعرانه یا فلسفی داشته باشد. و در این مورد، نمی‎توان تصور کرد که گفتار پیش از تولید عکس انجام گیرد. پس، عکاس گفتارش پیش از عکس میسر می‎شود و مخاطب پس از آن. و در صورتی که قضیه برعکس این باشد، باید گفت، هم نشینی شایسته‎تری روی نخواهد داد. کسانی که روی تصاویر خود متن یا شعر سوار می‎کنند و یا روی اشعار و قطعات ادبی، عکس بار می‎کنند، غالبا، به قصد شرح و بسط اثر خود است.

این کار از بیخ نادرست است. مثل این است که، گلشن راز را بخواهی برای مادر بزرگ‎ات که اصلا سواد ندارد توضیح بدهی. توضیح دادن شعر یا تصویر تولید هنری نیست. تعریفِ «هم نشینی» شعر و تصویر بسیار فراتر از این‎ها باید باشد. از این رو، دست زدن به این ترکیب‎بندی برای جامعه‎ی ما خطر بزرگی دارد: عوام‎گرایی ناشی از پندارهای شتاب زده. چه بسا کارهای خوب و شایسته‎ای انجام یافته باشد، ولی رونق این کار هنوز در کنج کتاب‎خانه‎هاست، چنان که نقد آثار نیز به همین روال است.

- می‎خواهیم برای عکس خود شعری دست و پا کنیم. مثل این که بخواهیم از روی لغت نامه شعر بسراییم.

- هنگام شاتر زدن یاد شعری می‎افتیم و پس از آن اجرایش می‎کنیم: عکسی که با تابلویی مزین می‎شود.

- پیش از شاتر زدن شعری ما را گیج کرده و سراغ سوژه می‎گردیم. با به دام انداختن سوژه‎ی ذهنی‎مان عکس را مزین به شعر می‎کنیم.

- پس از شاتر زدن شعری در زیر عکس می‎آوریم. این وصله‎ی ناجور عکاس را هم به پرسش می‎برد.

- کسی روی عکس ما شعری می‎گنجاند: روایت تماشاگر از اثر ما.

- ما شعری بر عکس خود قرار می‎دهیم. روایت دیگری از اثر خود رقم می‎زنیم. شاید خود را به پرسش ببریم. اگر جرأت این کار را با دقت همراه سازیم، به تولیدی دیگر در عرصه‎ی هنر دست زده‎ایم.

- عکاسی که تجربه‎ی شعری زیادی دارد نمی‎داند که شاعری‎ست که عکس می‎گیرد یا عکاسی‎ست که شعر می‎خواند. این گونه آثار غالبا در فضای انتزاعی آفریده می‎شوند: چون کسی که نمی‎داند خواب پروانه را می‎بیند یا پروانه‎ای‎ست که در خواب انسان شده است.

هنوز این موضوع مانده است که، چه را شعر و عکس باید به داد هم دیگر برسند. فلسفه‎ی محکمی برای این کار به نظرم نمی‎رسد که از پس «باید»ش برآید، ولی، ترکیب دو موضوع هنری وسوسه‎ی خیلی‎ها بوده است. و در این وادی تولیداتی انجام گرفته که درخور تحسین بوده است. در برخی آثار ترکیبی در واقع، یا شعر به داد تصویر رسیده است و یا برعکس. با این وضعیت (با وجود واژه‎ی «داد»)، شعر و تصویر هم دیگر را متلاشی می‎کنند. و در بدترین وضعیت، ترکیب به اندازه‎ای ناتوان بوده است که چیزی روی نداده است که «داد»ی بگیرد (کتاب «افشین‎های شاهرودی»). اشعار بی‎رمق در قالب تصاویر خلاقانه به نوزاد افلیج انجامیده است.

ترکیب این دو موضوع برای کسی میسر خواهد بود که هم در شعر توانا باشد و هم در عکس. ولی، می‎دانیم که چنین کسی به دشواری یافت می بشود. یا عکس توانایی زیادی خواهد داشت یا شعر. و اگر این هم نشینی خوب انجام نگیرد باری بر دوش دیگری خواهد بود: چون سیب کرم خورده‎ای خواهد بود بر پوست. شعر اگر به درستی بر عکس نشسته باشد، توانایی عکس را افزون خواهد کرد. قدرت واژه به سبب انتزاعی‎اش بسی بیش‎تر از نشان تصویری‎ست. چیرگی متن بر عکس از قدرت جادویی واژه‎ها سرچشمه می‎گیرد. از این روست که، پیوند عکس و شعر با دشواری زیادی رو به رو خواهد بود. در این جا مورد تازه‎ای بر نوشته‎های پیشین‎ام ندارم: در باب نشانه، ترکیب شعر و عکس، شاهرودی دهه‎ی شصت، تو مشغول مردن‎ات بودی، نشانه و معنا در عکس، طبیعت و شعر، در باره‎ی شعر، عکاسی هایکو، و نشانه در تعبیر عکس (چند اثر از عباس عطار). برای ترکیب مناسب واژه با تصویر یا برعکس، و با توجه به قدرت جادویی واژه، لازم است برخی مسایل لحاظ شود.

با این توصیف، می‎توان استدلال کرد که عکاس مستند چه نیازی به شعر و ادبیات خواهد داشت: به این می‎ماند که مورخی زبان حال خود را شعر برگزیند. روی‎کرد ما به این وصله‎ی ناجور از جایی سرچشمه می‎گیرد که شعر را حالتی فانتزی می‎گیریم: شعری در مایه‎های گل و بلبل و طبیعت زرد پاییزی. در این جا، نه شعر و نه عکس هیچ بهره‎ای از هنر در خود ندارند؛ بل که به خوبی هم دیگر را پاره پاره می‎کنند. و این فضاها هرگز در عکاسی مستند نمی‎گنجد. و کسی که به این کار دست می‎زند نشان دهنده‎ی ناآگاهی وی از تعریف مستند است. اگر بپذیریم که تاریخ را به شعر می‎توان خواند پس عکاسی مستند هم می‎تواند توضیح‎اش شعر باشد.

اینک پرسش ما این است که، چه گونه شعر می‎تواند عکس را به خوبی همراهی کند یا برعکس. عکاس در کادربندی خود نشان‎هایی را می‎بیند که بار معنایی دارند، و گرنه حضور تصادفی نشان‎ها چیزی بر هنر او نخواهد افزود. معنای نشان‎های او در ذهن‎اش به بندهایی از شعر پیوند می‎یابد و آن نیز بر توان تصمیم‎گیری‎اش می‎افزاید: گویی که با سوژه‎اش سخن می‎گوید.

با مردمی که برابر دوربین‎اش قرار دارد مردم گرایی یا احساسی عاطفی زاویه‎ی نگاه‎اش را تشکیل می‎دهد. کادربندی و حتا نورسنجی او از همین احساس سرچشمه خواهد گرفت. اما ذهن ابتدایی چه می‎کند؟ گستره‎ی واژه‎ها یا نشان‎ها در او کم است. چون کودکی با شمار اندکی از جمله‎ها سر و کار دارد. مفهوم هر واژه و جمله‎ای همیشه ثابت است. و از تکرار خسته نمی‎شود. نهایتا توان او در تقلید مو به مو است. تصاویر واژه‎ها را با روایت سازی انجام می‎دهد.

این روایت‎ها هماره با صورت‎هایی از معنا و تصویر رسوب یافته و تکراری پر می‎شود: واژه‎ی «طبیعت» برای او سبزه و درختان پر گل است و نه دشت‎هایی از بوته‎های خاردار یا رودخانه‎های خشکیده. روایت‎های کسالت بار سرانجامی جز حرکت‎های ارتجاعی و بازگشت به گذشته‎ای تثبیت یافته نمی‎آفریند. او گام‎های حرکت رو به جلو را با نگاه‎های متوالی به پشت سر برمی‎دارد. و با پیش‎فرض‎های انبوه و بسته بندی شده سوژه‎ی خود را درمی‎یابد. عکاس هم چون خبرنگار با هیچ پیش‎فرض تثبیت شده سراغ سوژه‎ی خود نمی‎رود. و از این رو، تحت تأثیر سوژه‎ی خود قرار دارد و احتمال این که تصویر پیشین خود را به هم ریزد، وجود دارد.

خلیل غلامی