منوچهر نیازی, نقاش زندگی ام شبیه سعدی بوده است

منوچهر نیازی از نقاشان پیشکسوت کشور است او سابقه برپایی حدود ۲۵۰ نمایشگاه انفرادی و گروهی را در نقاط مختلف جهان دارد نیازی فعالیت هنری خود را از گروه کر اپرا آغاز کرد و کم کم به سمت نقاشی رفت و امروز به عنوان یکی از استادان این رشته از او یاد می شود

منوچهر نیازی از نقاشان پیشکسوت کشور است. او سابقه برپایی حدود ۲۵۰ نمایشگاه انفرادی و گروهی را در نقاط مختلف جهان دارد. نیازی فعالیت هنری خود را از گروه کر اپرا آغاز کرد و کم‌کم به سمت نقاشی رفت و امروز به‌عنوان یکی از استادان این رشته از او یاد می‌شود.

او آنقدر در نقاط مختلف جهان نمایشگاه داشته که می گوید زندگی اش شبیه سعدی است. نیازی بعد از تجربه سبک های مختلف نقاشی، امروز خود را نقاش زمان می داند. کارهای چند سال اخیر او نمایش ازدحام انسان هایی است که گرچه دل در گرو طبیعت دارند، اما از معضلات انسان امروز به ستوه آمده اند. نیازی می گوید در کارهایش، درد انسان عصر خود را می کشد. به مناسبت حضور موفق او در نمایشگاه گالری مژده در سه شهر استان کرمان، گفت و گویی با این هنرمند انجام دادیم که در زیر می خوانید.

شما اخیرا در نمایشگاه گروهی هنرمندان در سه شهر استان کرمان شرکت داشتید. چه تعداد اثر از شما در این نمایشگاه به نمایش درآمد و چند کار به فروش رسید؟

شش نقاشی و یک خط از من در این نمایشگاه بود که در رفسنجان سه تابلوی نقاشی از من فروخته شد.

چند سال است نقاشی می کنید؟

شصت و یک سال است، به طور حرفه ای نقاشی می کنم. فقط هم نقاشی کردم. تاکنون حدود ده نقاش حرفه ای تربیت کرده م. خانم پرنیان، ایرج اسکندری، خانم جهرمی و خانم درخشنده نقاش های حرفه ای هستند که شاگردان من بودند. من در این سال ها با همه رنج ها، دردها و خوشحالی ها و فراز و نشیب هایش فقط نقاشی کرده ام. هنرمند شدن کار آسانی نیست. به هر حال من همه این مسائل را از سر گذرانده ام.

تاکنون چند نمایشگاه داشته اید؟

۸۹ نمایشگاه فردی و ۱۶۰ نمایشگاه گروهی در ایران و خارج از کشور.

گران ترین اثرتان را کجا فروختید؟

گران ترین اثرم در لندن فروخته شد. آنجا نمایشگاه صلح برپا شده بود و کار من ۱۱ هزار پوند فروش رفت.

شما سال ها خارج از کشور زندگی کردید. چه شد ایران را ترک کردید؟

آن موقع ها خیلی پرانرژی بودم. کارم را به یک گالری در کالیفرنیای آمریکا فرستادم، خیلی خوششان آمد و گفتند که می توانند برای من نمایشگاه بگذارند. به قصد یکی دو ماه به آمریکا رفتم، اما موفقیت ها یکی بعد از دیگری اتفاق افتاد و آنجا ماندگار شدم. با این حال من همواره ایران را دوست داشتم چون در این آب و خاک ریشه دارم.

چند سال خارج از ایران زندگی کردید؟

۲۳ سال آمریکا بودم.

چطور شد که برگشتید؟

زمان ریاست جمهوری آقای خاتمی، ایشان برای سخنرانی در سازمان ملل به آمریکا آمدند و بعد با ایرانیان آنجا دیدار داشتند. ایشان از هنرمندان خواستند که به ایران برگردند. من هم تحت تاثیر قرار گرفتم. به همسرم فرزانه (که او هم هنرمند است) گفتم می خواهم به ایران برگردم. او هم موافقت کرد و بعد از سال ها به ایران برگشتیم. زندگی من همواره در حرکت و هیجان بوده است. مدتی هم ایام جوانی در سیدنی بودم. برای شرکت در یک نمایشگاه انفرادی به استرالیا رفته بودم که همان جا به مدت یک سال ماندگار شدم. آخر سر نامه ای به دستم رسید که استاد جوان موعد شما تمام شده، لطفا برگرد. و من هم برگشتم.

وقتی بعد از این همه سال به ایران برگشتید، چه کردید؟

وقتی برگشتم، کاری جز ایرانگردی انجام ندادم. خیلی از نقاط زیبای ایران را دیدم. کویرها، روستاها و جنگل های ایران را دیدم و از آنها در کارهایم الهام گرفتم. حتی زمانی که آمریکا بودم، همیشه آسمان را که نگاه می کردم، می گفتم آسمان زیبایی است، ولی ماه من در آن نیست.

درباره مشکلاتتان در غربت بگویید. خیلی از هنرمندان شغل دوم دارند. در آمریکا مشکل معیشت نداشتید؟

در آمریکا هنرمندان کشورهای مختلف زیادند و این کار مرا سخت تر می کرد، چون رقابت زیاد بود. به هر حال هنرمند هم نیاز به غذا دارد و هم وسایل برای کار. من مدتی کالیفرنیا بودم، بعد رفتم فلوریدا، دوباره به نیویورک برگشتم. مدام جابه جا می شدم. خانه می خریدم با کلی وسایل. بعد همه را ول می کردم و به یک شهر دیگر می رفتم. زندگی ام شبیه سعدی بوده است چون سعدی هم زیاد سفر می کرد. یک گالری بود که نمایشگاه های گروهی در شهرهای مختلف آمریکا برگزار می کرد. من در نمایشگاه های شهرهای مختلف کار می کردم. در سفرهای مختلف، نقاشی می کشیدم و این طور امورم را می گذراندم. یک ون بزرگ داشتم که از این شهر به آن شهر می رفتم.

شما در سیر آثارتان از نقاشی رئال و طبیعت در سبک کمال الملک شروع کردید تا به کارهای مدرن و انتزاعی رسیده اید. در این باره بگویید.

من سبک های مختلف را تجربه کرده ام. از نقاشی رئال شروع کردم تا به کارهای کلاسیک و آکادمیک رسیدم. حتی فوتوریسم را هم تجربه کردم. بعد به کارهای مدرن رسیدم. اکنون نقاش زمان هستم. در کارهای اخیر من انبوهی از آدم های امروز را می بینید. من متاثر از وضعیت امروز هستم. امروز در جهانی زندگی می کنیم که یخ ها در حال ذوب شدن هستند. در دنیای امروز کارخانه و دود و نگرانی و اضطراب و سرطان را می بینیم. میلیون ها انسان را می بینیم که فریاد می زنند. من دردهای انسان عصر خودم را می کشم. در کنار این، انبوه آدم های نقاشی های من در تنه درختان هستند. شما اگر به تنه درختان نگاه کنید، ازدحام های مرا می بینید. من از تنه درختان در کشیدن آدمک هایم الهام می گیرم.

انگار این مضمون همه کارهای شما شده است؛ انبوهی انسان های کوچک عصیانگر.

بله. آدمک ها و فریادها زیادند. جایی سفیدند که نشان می دهد آدم ها در آرامشند و جایی دیگر قرمزند که نشان می دهد نگرانند.

چرا در بیشتر کارها از رنگ روغن استفاده می کنید؟

من از اول رنگ روغن کار می کردم چون آزادی بیشتری دارد.

انگار شما قبل از کار، بوم را زیر سازی می کنید.

بله. بوم خیلی مهم است. لبخند ژوکوند لئوناردو داوینچی قرن هاست به همان شکل مانده. چرا؟ چون بوم درست است. بوم خامی را که می خرم، همیشه زیر سازی می کنم.

به چه شکل؟

من با عسل زیرسازی می کنم. اول روی بوم عسل می ریزم و با کاردک در سطح بوم آن را پخش می کنم. بعد سینکا (پودری سفید رنگ) و عسل را دوباره قاتی می کنم و روی سطح بوم می ریزم. بعد چند مرتبه ورنی می زنم تا بوم جان بگیرد. این طور، بوم هزاران هزار سال می ماند.

درباره آشنایی تان با بزرگان نقاشی بگویید. با چه کسانی خیلی رفیق بودید؟

بگذارید به حدود ۵۰ سال پیش برگردم و خاطره ای بگویم. آن موقع کارهای کوچک روی فیبر می ساختم. به هر حال هنرمند جوانی بودم که به پول نیاز داشتم. همین کارهای کوچک را به خیابان منوچهری می بردم و پنج تومان می فروختم. صادق تبریزی و مسعود عربشاهی هم آنجا می آمدند. مسعود عربشاهی مینیاتور روی کاغذ سیاه کار می کرد. تبریزی هم همین طور. آنها هم کارهایشان را پنج تومان می فروختند. در هنرستان می گفتند روی طبیعت بی جان کار کنید. از لحاظ مالی این قدر قوی نبودم. کارها را می بردم خیابان استانبول می فروختم ولی آن موقع خیلی پول بود. بعد با پولش می رفتم خیابان لاله زار. مغازه ای بود به نام یمین. آنجا رنگ می خریدم دوازده زار. اول رنگ می خریدم. بعد می رفتم استانبول دو تا ساندویچ می خریدم پنج زار. شارژ می شدم. بعد می رفتم خانه، باز هم نقاشی می کشیدم. یک خاطره دیگر هم درباره بزرگان نقاشی یادم می آید. نمایشگاهی بود که سال ۵۶ در پارک لاله برگزار شد. تمام نقاشان نامدار آنجا بودند. مثل پرویز کلانتری، ژازه تباتبایی، ناصر اویسی، فرامرز پیلارام و خیلی های دیگر. این نمایشگاه از کارهای کلاسیک و کارهای مکتب سقاخانه تا کارهای مدرن و انتزاعی را شامل می شد. دستور داده شده بود، کارها را نهادهای مختلف بخرند. در عرض سه ساعت کارها همه فروش رفت.

دلتان می آمد کارهایتان را بفروشید؟

من کاری که می سازم، می دانم دیگر برای خودم نیست. باید به خانه های مردم برود. البته بعضی کارها را در کلکسیون شخصی خودم نگه می دارم، اما کارهایم باید برود روی دیوار خانه های مردم و با آنها زندگی کند.

سجاد روشنی