تاثیر شاهنامه بر اشعار حافظ

شاهنامه که ستون مهم و بنیان استوار زبان فارسی است تاثیر زیادی براشعار شاعران بعد از دوره حکیم فردوسی داشته است و یکی از این شاعران که از اسطوره ها و قهرمانان شاهنامه الهام گرفته حافظ شیرین سخن است که استادانه و هوشیارانه از مفاهیم اسطوره ای در اشعار خود بهره برده است .

سیمای اسطوره های ایرانی در اشعار حافظ و شخصیت های اسطوره ای یکی از مهم ترین مباحث دیوان حافظ شیرازی است . بدون شک حافظ ، قله رفیع فرهنگ و اوج تبلور شخصیت انسانی ایرانی است ، حافظ خود در زمان حیاتش به این امر آگاه بود است که بلوغ ، هنر و شعرش از مرزهای ایران قرن هشتم گذشته و او را دردانه عالم وجود ساخته است . این ویژگی خاص انسانهای آگاه و داناست که در زمان خود بر اهمیت و عظمت کار خود وقوف دارند و خوب می دانند که در چه راهی قدم گذاشته اند و آثار آنها چه اثری بر جامعه بشری دارد . ـ عراق و پارس گرفتی به شعر خوش حافظ بیا که نوبت بغداد و وقت تبریز است ـ به شعر حافظ شیراز می رقصند و می نازند سیه چشمان کشمیری و ترکان سمرقندی ـ شکر شکن شوند همه طوطیان هند زین قند پارسی که به بنگاله می رود حافظ با وقوف کامل بر منابع عظیم اسطوره ای ، تاریخی و ادبی با هنرمندی بی نظیر خود ، اسطوره های ایرانی و اسلامی را به صورت فشرده و در نهایت ایجاز در غزلیات و اشعار خود آورده است . او با هنرمندی تمام جواهرات رنگارنگ را تراش داده و با توانمندی تمام در قالب یک بیت یا حتی یک مصرع گنجانده است . ● جام جهان نما گویند «جمشید» را «جام» می بود که چون در آن نگریستی احوال جهان و اسرار نهان بدیدی و از ورای حجاب زمان و بعد مکان ، آنچه خواستی مشاهده کردی . این جام را به «کیخسرو» نیز نسبت میدهند چنانکه حکیم فردوسی در شاهنامه آورده است وقتی کیخسرو فرزند سیاووش به پادشاهی رسید و بر سپاه توران زمین غلبه کرد و کشور ایران آرامش یافت. چو کیخسرو آمد به کین خواستن جهان ساز نو ساخت آراستن ز توران زمین گم شد آن آب و جاه بیامد به خورشید بر ، تخت شاه بپیوست با شاه ایران سپهر برآزادگان بر ، برافکند مهر در زمان پادشاهی کیخسرو عده ای از شهر ارمان که نزدیک مرز ایران با توران بود ، به دادخواهی نزد کیخسرو آمدند و اظهار داشتند گرازان وحشی در ناحیه آنها به مزارع و کشتزارها و حتی درختان حمله می کنند و آسایش را از آنها سلب کرده اند . گراز آمد اکنون فزون از شمار گرفت آن همه بیشه و جویبار همان چارپایان و همان کشتمند چه مایه از ایشان به ما بر گزند چون کیخسرو گفتار دادخواهی آنها را شنید ، از ناموران و دلاوران پرسید چه کسی جویای نام است ؟ و اگر بتواند این مشکل را رفع کند هرچه بخواهد به وی می دهم . از میان دلاوران ، بیژن فرزند گیو دلاور پای پبش نهاد و قبول کرد که به جنگ گرازان برود . ولی پدرش از اینکه بیژن جوان اعلام آمادگی کرد ، ناخرسند شد . ولی بیژن گفت من جوانم ولی اندیشه پیران دارم و بدن فکر و اندیشه کاری انجام نمیدهم . کیخسرو پیشنهاد بیژن را پذیرفت و به سردار دیگر خود « گرگین میلاد » که مسن تر از بیژن بود گفت که چون بیژم راه ارمان را نمی داند ، برای نابودی گرازها تو هم همراه بیژن به ارمان برو . بیژن و گرگین به حوالی شهر ارمان رسیدند و چون گرگین فکر میکرد که بیژن در جنگ با گرازان موفق نخواهد شد با او همراهی نکرد و بیژن به تنهائی و با شجاعت به جنگ گرازان رفت و آنها را کشت و دندانهای بلند چند گراز را کند تا نزد کیخسرو ببرد . گرگین با بداندیشی و حسادت سعی کرد بیژن را فریب دهد و هنگامی که عزم مراجعت داشتند ، به بیژن گفت در نزدیکی اینجا نزدیک مرز توران ، جشنگاهی است بسیار خرم و زیبا و پر از سبزه و گلهاست و می توانی سری به آنجا بزنی و پس از آن برمیگردیم . بیژن جوان خام شد و پیشنهاد گرگین را پذیرفت و بسوی مکانی که گرگین گفته بود به راه افتاد و بدانجا رسید و در آنجا منیژه دختر افراسیاب شاه توران که او هم بدان جشنگاه آمده بود ، ملاقات کرد و طی ماجرای جالبی پایش به دربار افراسیاب کشید و چون افراسیاب از این موضوع مطلع شد دستور داد بیژن را در چاهی زندانی کنند . گرگین با این دسیسه و گرفتار کردن بیژن ، خودش با اسب بدون سوار بیژن به ایران زمین برگشت . وقتی پدر گیو از سرگذشت پسرش پرسید ، گرگین به دروغ گفت که با همدیگر به جنگ گرازها رفتیم و در راه برگشت ، بیژن گورخری دید و بدنبال او رفت و دیگر برنگشت و هر چه گشتم فقط توانستم اسبش را پیدا کنم . ولی گیو نامور ، حرف های گرگین را باور نکرد . چو بشنید گیو این سخن ، هوشیار بدانست که او را تباهست کار ز گرگین سخن سر بسر خیره دید همه چشمش از روی او تیره دید گیو شکایت به کیخسرو برد و کیخسرو گرگین را دربند کرد و به گیو قول داد بدنبال بیژن همه جا را خواهد کشت و اگر پیدا نشد در ماه فروردین در جام گیتی نما نگاه می کنم و محل او را می یابد . گیو تا پایان زمستان صبر کرد و با آمدن ایام نوروز نزد کیخسرو رفت . چو نوروز خرم فراز آمدش بدان جام فرخ نیاز آمدش بیامد پر امید آن پهلوان ز بهر پسر کوژ گشته ، نوان چو خسرو ، رخ گیو پژمرده دید دلش را بدرد اندر ، آزرده دید بیامد بپوشید رومی قبای بدان تا برد پیش یزدان ثنای خروشید پیش جهان آفرین به رخشنده بر ، چند کرد آفرین ز فریادرس ، زو فریاد خواست وز اهریمن بدکنش داد خواست خرامان از انجا بیامد پگاه بسر برنهاد آن کیانی کلاه پس آن جام برکف نهاد و بدید درو هفت کشور همی بنگرید زکار و نشان سپهر بلند همه کرد پیدا ، چه وچون ، چند ز ماهی بجام اندرون تا بره نگاریده پیکر بدو یکسره چه کیوان ، چه هرمز ، چه بهرام ، شیر چه مهر و چه ماه ، چه ناهید و تیر همه بودنیها بدو اندرا بدی جهان ار افسونگرا بهر هفت کشور بنگرید که آید ز بیژن نشانی پدید سوی کشور گرگساران رسید بفرمان یزدان ، مرو را بدید بدان چاه بسته به بند گران ز سختی همی مرگ جست اندر آن در نظم و نثر پارسی از « جام جهان نما » که در آن همه عالم نموده می شد و با اسامی دیگری چون « جام جم » ، « جام کیخسرو » ، « جام جمشید » ، « جام گیتی نما » ، « جام جهان بین » ، « آئینه سکندر » ، «آئینه سلیمان » و غیره یاد کرده اند . فرهنگ نویسان گفته اند ؛ جامی بوده است که احوال خیر و شر عالم در آن معلوم می شد . ● حافظ و جام جهان بین حافظ نیز در غزلیات و اشعار خود از مضمون جام جم و جام جهان نما برای بیان مفهوم ضمیر آگاه مردان روشن بین و کسانی که از سر غیب و اسرار الهی با خبرند ، استفاده کرده است . و اعتقاد دارد که هر کسی با سعی تلاش و کسب فیض از محضر مردان نیک اندیش می تواند جام جهان بین داشته باشد و براسرار درون با خبر گردد و خیر و شر را بیابد . - جام جهان نماست ضمیر منیر دوست اظهار احتیاج ، خود آنجا چه حاجتست ؟ - روان تشنه ما را بجرعه ای دریاب چو میدهند زلال خضر ز جام جمت - آئینه سکندر جام می است بنگر تا بر تو عرضه دارد احوال ملک دارا - هر آنکه راز دو عالم ز خط ساغر خواند رموز جام جم از نقش خاک ره دانست - ساقی بیار باده و با مدعی بگو انکار ما مکن که چنین جام جم نداشت - گفتم ای مسند جم جام جهان بینت کو گفت : افسوس که آن دولت بیدار بخفت - ترا ز حال دل خستگان چه غم که مدام همه دهند شراب خضر ز جام جمت - آنکس که بدست جام دارد سلطانی جم مدام دارد - دلی که غیب نمایست و جام جم دارد ز خاتمی که دمی گم شود چه غم دارد - سالها دل طلب جام جم از ما می کرد و آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد - گفتم این جام جهان بین بتو کی داد حکیم ؟ گفت آنروز که این گنبد مینا می کرد - بسر جام جم آنگه نظر توانی کرد که خاک میکده کحل بصر توانی کرد - دل در جهان مبند و ز مستی سئوال کن از فیض جام و قصه جمشید کامگار - گرت هوسست که چون جم بسر غیب رسی بیاد همدمی جام جهان نما می باش -کمند صید بهرامی بیفکن جام جم بردار که من پیمودم این صحرا به بهرامست و نه گورش - ای جرعه نوش مجلس جم ، سینه پاک دار کائینه ایست جام جهان بین که آه ازو - جمشید جز حکایت جام از جهان نبرد زنهار دل مبند بر اسباب دنیوی - گوهر جام جم از کان جهانی دگر است تو تمنا ز گل کوزه گران می داری - باده نوش از جام عالم بین که بر اورنگ جم شاهد مقصود را از رخ نقاب انداختی - چو مستعد نظر نیستی وصال مجو که جام جم نکند سود وقت بی بصری - همچو جم جرعه ما کش که ز سر دو جهان پرتو جام جهان بین دهدت آگاهی - بده ساقی آن می کزو جام جم زند لاف بینائی اندر عدم ● جمشید ، تخت جم جمشید یکی از بزرگ ترین قهرمانان آریائی است و در افسانه های ایرانی بی شک نقش او و نوآوری هایش ، همچنین شخصیت ممتاز و خویشکاری او و وجود فره ایزدی ، او را چونان خورشید تابناک اقوام آریائی جلوه گر ساخته است . به روایت شاهنامه فردوسی ، جمشید نام پادشاهی است از پادشاهان قدیم ایران زمین و چهارمین پادشاه ، بعد از پایه گذاری سلسله پادشاهی توسط کیومرث بود که پس از پدرش تهمورث ، به پادشاهی رسید . وی در اول جم یعنی سلطان و پادشاه بزرگ ، نام داشت . سبب جمشید نامیدن آن شد که او سیر عالم می کرد و چون به آذربایجان رسید روزی بود که آفتاب به نقطه حمل آمده بود ، دستور داد که تخت مرصعی را در جای بلند گذاشتند و تاج جواهر نشان بر سر نهاد و بر آن تخت نشسته و چون آفتاب طلوع کرد و پرتو آفتاب بر آن تاج و تخت افتاد ، شعاعی در نهایت روشنی پدید آمد و چون به زبان پهلوی شعاع و انوار نور را « شید » میگویند ، این لفظ را بر جم افزودند و وی را « جمشید » گفتند یعنی پادشاه روشن و در آن روز جشنی عظیم برپا کردند و آن را روز را « نوروز » نام نهادند . - جهان انجمن شد بر تخت اوی فرومانده از فره بخت اوی - به جمشید بر گوهر افشاندند مر آن روز را روز نو خواندند حافظ در اشعار خود با بهره گیری از این داستان شاهنامه ، بارها از جمشید و تخت جمشید یاد کرده است و از بین رفتن تخت جمشید و عظمت بارگاه او را نشانه ای برای انسان عاقل به منظور عدم تعلق انسان به دنیا فانی و دل نبستن به اسباب دنیوی و عبرت گرفتن از سرگذشت جمشید و تخت وی ، می داند . - قدح به شرط ادب گیر ، زانکه ترکیبش ز کاسه سر جمشید و بهمنست و قباد - که آگهست که کاووس و کی کجا رفتند که واقفست که چون رفت تخت جم برباد - بیفشان جرعه برخاک و حال اهل دل شنو که از جمشید و کیخسرو فراوان داستان دارد - صبا از عشق من رمزی بگو با آن شه خوبان که صد جمشید و کیخسرو غلام کمترین دارد - بر تخت جم که تاجش معراج آسمانست همت نگر که موری با آن حقارت آمد - دل در جهان مبند و بمستی سئوال کن از فیض جام و قصه جمشید کامگار - ای حافظ ، ار مراد میسر شدی مدام جمشید نیز دور نماندی ز تخت خویش - تاج شاهی طلبی ، گوهر ذاتی بنمای ور خود از تخمه جمشید و فریدون باشی - جمشید جز حکایت جام از جهان نبرد زنهار دل مبند براسباب دنیوی ● کاووس کاووس پسر کیقباد یکی از پادشاهانی است که در شاهنامه داستان مفصلی دارد . کاووس صد و پنجاه سال پادشاهی کرد و پادشاهی مقتدر ولی کم خرد بود و هم او بود که پسرش سیاووش را بدلیل پای بندی به عهد و پیمان صلح با افراسیاب ، از خود راند و سیاووش به ناچار به سوی سرزمین توران رفت که بعدا از این هجرت ، داستان غم انگیز و اسطوره ای سوگ سیاووش پیش آمد . بهر حال حافظ در سه بیت از اشعار خود به ناپایداری دنیا و سرگذشت کاووس اشاره می کند : - که آگهست که کاووس و کی کجا رفتند که واقفست که چون رفت تخت جم برباد - کی بود در زمانه وفا ؟ جام می بیار تا من حکایت جم و کاووس کی کنم - تکیه بر اختر شب دزد مکن کاین عیار تاج کاووس ببرد و کمر کیخسرو ● سیاووش حافظ در غزلیات خود فقط یکبار به داستان و نام سیاووش پسر کاووس که به توران و دربار افراسیاب پناهنده شد و فرنگیس دختر افراسیاب را به همسری گزید و در نهایت بدست افراسیاب شاه ترکان به صورت مظلومانه ای کشته شد اشاره می کند : شاه ترکان سخن مدعیان می شنود شرمی از مظلمه خون سیاووشش باد ● افراسیاب ، شاه ترکان در بیت بالا ، حافظ به افراسیاب یا همان شاه ترکان و دشمن ایرانیان ، اشاره دارد . افراسیاب پادشاهی ستمکار و پهلوان نامدار و جادو منش و بدخوی توران و حریف و هماورد رستم و کشنده داماد و پناهنده اش ، سیاووش است ، که خود سرانجام به دست کیخسرو کشته شد . حافظ همچنین در چهار بیت زیر نیز بر افراسیاب پسر پشنگ تورانی اشارتی می نماید : - گوی خوبی بردی از خوبان خلخ شاد باش جام کیخسرو طلب ، کافراسیاب انداختی - شوکت پور پشنگ و تیغ عالمگیر او در همه شهنامه شد داستان انجمن - سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل شاه ترکان فارغست از حال ما، کو رستمی؟ - شاه ترکان چو پسندید و به چاهم انداخت دستگیر ار نشود لطف تهمتن چکنم ● رستم ، تهمتن در دو بیت زیر حافظ با زیرکی و مهارت خاص خودش ، هم به داستان بیژن و اسارت وی بدست شاه ترکان و زندانی بودن او در چاه ، و هم به نجات وی توسط رستم ، پهلوان نامدار ایران اشاره دارد : - سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل شاه ترکان فارغست از حال ما ، کو رستمی؟ - شاه ترکان چو پسندید و به چاهم انداخت دستگیر ار نشود لطف تهمتن چکنم ● کیخسرو یکی از پادشاهانی که حافظ در اشعار خود با استفاده از سرگذشت وی ، بر ناپایداری دنیا اشاره نموده ، کیخسرو پسر سیاووش است : - بیفشان جرعه برخاک و حال اهل دل شنو که از جمشید و کیخسرو فراوان داستان دارد - تکیه بر اختر شب دزد مکن کاین عیار تاج کاووس ببرد و کمر کیخسرو - گوی خوبی بردی از خوبان خلخ شاد باش جام کیخسرو طلب کافراسیاب انداختی - صبا از عشق من رمزی بگو با آن شه خوبان که صد جمشید و کیخسرو غلام کمترین دارد ● خسرو پرویز حافظ در غزلیات خود در دو بیت نیز به پرویز و یا همان خسرو پرویز پادشاه مشهور ایران نام می برد و در ضمن در همان حال به خسرو و شیرین نیز که داستان آنها در شاهنامه آمده است اشارتی دارد : حافظ از حشمت پرویز دگر قصه مخوان که لبش جرعه کش خسرو شیرین منست سپهر برشده پرویز نیست خون افشان که ریزه اش سر کسری و تاج پرویزی است ● بهرام گور یکی دیگر از پادشاهانی که حافظ از وی یاد کرده است بهرام گور است . بهرام گور در صید و شکار گورخر با کمند و تیر مهارتی بی نظیر داشت و در شاهنامه در این باره داستان سرائی شده است . کمند صید بهرامی بیفکن جام جم بردار که من پیمودم این صحرا ، نه بهرامست و نه گورش فریدون ، سیامک ، بهمن ، قباد ، دارا ، اردوان از پادشاهانی که حافظ بدانها اشارتی دارد سیامک پسر کیومرث ، فریدون ، بهمن و قباد ، دارا و اردوان است : - شکل هلال هر سر مه میدهد نشان از افسر سیامک و ترک کلاه زو - تاج شاهی طلبی ، گوهر ذاتی بنمای ور خود از تخمه جمشید و فریدون باشی - قدح به شرط ادب گیر ، زانکه ترکیبش ز کاسه سر جمشید و بهمنست و قباد ● دارا ، اردوان - تخت تو مسند جمشید و کیقباد نام تو غبن افسر دارا و اردوان - آئینه سکندر جام می است بنگر تا بر تو عرضه دارد احوال ملک دارا