شناخت فروغ فرخزاد در رابطه با جامعه ایران

این نوشته برداشتی است از مشکلی به نام شناخت فروغ فرخزاد در رابطه با جامعه ایران, که می توان آن را به دیگر آثار و میراث ادبی ایران نیز بسط داد

فروغ از پیشتازان تجدد در ایران است، به این اعتبار که؛ اگر چه نیما در شعر فارسی صاحب این مقام است، ولی شعر فروغ با حضور زن دنیای معاصر در آن، با تمامی وجود و فردیت این زمانی خویش، تازگی دارد. به این اعتبار که برای اولین بار زن به عنوان زن به شعر راه یافته است.. از این روست که می توان از او نیز، در شمار پیشگامان عرصه تجدد در ایران نام برد.

این نوشته برداشتی است از مشکلی به نام "شناخت فروغ فرخزاد" در رابطه با جامعه ایران، که می توان آن را به دیگر آثار و میراث ادبی ایران نیز بسط داد.

از انقلاب مشروطه تا کنون کشور ما عرصه زورآزمایی سنت و مدرنیته با یکدیگر بوده است. از آنجا که روند شکل گیری مدرنیته در ایران هنوز نامعلوم و نامشخص است، بررسی موضوع، چگونگی اندیشه بر آن و عملکرد تاکنونی آن همچنان برای جامعه ما موضوع روز است.

تجدد کالا نیست که بتوان آن را به آنی خرید و صاحب شد. محورهایی از تجدد، از جمله در عرصه سیاست، فرهنگ، ادبیات، زن، اقتصاد و دین بحث هایی را برای جامعه ما پیش آورده که موضوعاتی کلیدی در فرارویی جامعه سنتی ایران به مدرنیته است. تجدد را باید آموخت، فرهنگ آن را کسب کرد، آن را زندگی کرد و در زندگی و رفتار اجتماعی به کار بست. فردیت مایه مشترک تمامی این عرصه هاست. و اینکه فرد و حقوق او را به رسمیت بشناسیم.

فردیت از جمله رسم و رسوم تازه ای بود که شعر نو، همچون داستان و رمان، در خلق و دریافت هنر به عنوان یک شکل ادبی جدید با خود به همراه آورد.

موضوع و مسأله زن یکی از مصادیق بارز تجدد و تجددستیزی در ایران است. اگر چه دخالت مذهب در زندگی خصوصی افراد، در جامعه مدرن از بین می رود، ولی فرهنگ مذهبی مشکلی ست که سال های سال با ماست. اینکه می توانیم اخلاقی را که سال ها آموخته و به کار بسته ایم، به راحتی واگذاریم، خود موضوعی ست قابل بحث.

در بحث از ادبیات نوین ایران، معمولا از هدایت و جمال زاده در داستان نویسی و نیما در شعر، به عنوان آغازگران این راه نام برده می شود.

فروغ فرخ زاد از جمله شاعران ایران است که آثار او تا کنون از راستای دغدغه مدرنیته مورد توجه جامعه شناسی ادبیات فارسی قرار نگرفته است. اینکه آثار فروغ تا چه اندازه با مفاهیم مدرنیته همخوانی یا مغایرت دارد، و اینکه او تا چه اندازه توانسته است شکل و محتوای مدرن را در آثار خود درونی کند، پرسشی است که تا کنون برای منتقدان آثار او پیش نیامده است. شاید بررسی آثار او از این زاویه بتواند کمکی باشد در شناخت بهتر معضل مدرنیته در جامعه شناسی ادبیات فارسی.

بی آنکه قصد بررسی آثار فروغ را داشته باشیم، می خواهیم برای این پرسش که چه رفتاری فروغ را از دیگر افراد جامعه و همچنین شاعران هم دوره او متمایز می کند، پاسخی بیابیم. آیا این رفتار می تواند با ویژگی های مدرنیته همخوانی داشته باشد؟ شاید بتوان با این انگیزه، رفتار اجتماعی او را در شعرش نیز جستجو کرد.

می دانیم که زیبایی شناسی مدرن تنها در ذهن زاده نمی شود و به آن محدود نمی ماند. عرصه عینی این ذهنیت در رفتار اجتماعی می تواند با توجه به رشد ذهنی جامعه و افراد آن، برجسته و یا کمرنگ شود. جامعه سنتی، آنگاه که به بلوغ نرسیده باشد، رفتار مدرن را جلف، غیراخلاقی و فاسد می نامد و می داند. به عبارتی دیگر، زیبایی شناسی مدرن با ذهن این جامعه ناهمزمان است. انطباق زندگی و شعر فروغ با هم و از این زاویه با مدرنیسم همخوانی دارد. رفتار و عمل اجتماعی فروغ در شعرش نیز نمایان است.

به اعتباری می توان گفت، فروغ از پیشتازان تجدد در ایران است، به این اعتبار که؛ اگر چه نیما در شعر فارسی صاحب این مقام است، ولی شعر فروغ با حضور زن دنیای معاصر در آن، با تمامی وجود و فردیت این زمانی خویش، تازگی دارد. به این اعتبار که برای اولین بار زن به عنوان زن به شعر راه یافته است.. از این روست که می توان از او نیز، در شمار پیشگامان عرصه تجدد در ایران نام برد. آنچه به نوآوری های شعر مربوط می شود، گام نخست را نیما برداشته بود، فروغ اما در تحول آن کوشید. او خود را در شعر خویش به جامعه مردسالار ایران تحمیل کرد. فروغ آن چیزی را می دید که مردان نمی دیدند، جامعه نمی دید و اصلا از نظر فکری با آن فاصله داشت.

جهان فروغ، بر خلاف شاعران زن پیش از او ، شفاف است. در انطباق با جهان طبیعی ست که شعر او را کفر نیز می دانند. به زمین کشاندن خدا از آسمان گام نخست مدرنیته است. در این زمان است که همه بخش های جهان انسان به نقد کشیده می شود. از شناخت خود است که به شناخت جامعه می رسیم. او خود را، درون خود را، نیز عریان می کند. به طلسم سنت گرفتار نیست. این نیز گفتنی ست؛ روشنفکر ایرانی هیچگاه فرصت نیافت با قدیسان الهی درگیر شود، آن طور که غرب درگیر شد.

تجدد همزاد خودشناسی است. فروغ متجدد گام در شناخت خویش برداشته بود. او می خواست خود را، آنچه و آنطور که هست، بشناسد، نه از دید فرهنگ مردسالار قرون حاکم بر ایران، ونه از چشم اخلاق حاکم. او می خواست تجربه تاریخ ایران را به ذهن و زبان خود، با فکری جدید و ابزاری نو، بازیابد. او نمی خواست بازخوان صرف و غیر شکاک گذشته قومی خویش باشد. او سودای دیگر شدن و دیگر بودن را داشت و در این راه گام برداشت.

فروغ آن فردیتی است که می خواهدمحور تفکر سیاسی و قانونی باشد، می خواهد حقوق طبیعی و تفکیک ناپذیر خود را اعلام دارد، می خواهد از فرد خویش روایت تازه ای ارایه دهد. او هستی خویش را با اندیشیدنش، با شعرش اعلام می دارد.

فروغ شاعر شهرنشین است، شهری که به دنیای نو و عصر تجدد تعلق دارد. شاعران پیش از او به طبیعت پناه می بردند و در عالم خیال، ذهن خویش را پرواز می دادند. فروغ اما به زمین بازگشت، از دامن طبیعت قدم به شهر گذاشت، کلمات کهنه شعر را به تاریخ ادبیات سپرد، واژه های نو برگزید و شعر ایران را لباسی نو پوشاند.

همان گونه که هر متن تاریخی در نهایت خویش یک اثر ادبی هم هست، اثر ادبی نیز خود در اصل تاریخ است، آیینه ای از تاریخ که می توان خود را در آن بازیافت. از این رو آثار فروغ تاریخ معاصر انسان ایرانی نیز هست، اثری که می توانیم خود را در آن ببینیم. ما قصد بررسی اشعار فروغ را نداریم، ولی می بینم که، منتقدین فروغ، بیشتر رفتارهای اجتماعی او را، جدا از شعرش، آنهم به ظاهر از سکوی دنیای مدرن ولی در واقع با عینک سنت بر چشم، بر رسی می کنند ، و در این بررسی، بیشتر در پی توهمات هستند تا واقعیات. می خواهند ذهن ساده پندار خویش را تغذیه کنند.

از مشروطیت تا کنون ما فقط مدرنیته را بر زبان رانده ایم و در عرصه هایی ناقص به کار بسته ایم، ولی هنوز به فکر و اندیشه آن مجهز نشده ایم. محتوای فکر و فرهنگ ما هنوز در سنت سیر می کند. در حوزه اندیشه ، ما قادر نشده ایم به گسست قطعی فکر و عمل از سنت دست یابیم. از این زاویه است که می توان به جرأت گفت، جامعه ما تا کنون نه فروغ را شناخته و نه شعرش را، زیرا به شرایط و عوامل لازم شناخت مسلح نیست، از او اسطوره می سازد، پس آنگاه در پندارهای واهی خویش می کوشد این اسطوره را بشناسد. حاصل این عمل چیزی جز دامن زدن به ابهام گرایی نیست.

در دنیای سراسر تضاد انسان ایرانی طبیعی ست، فروغ همچنان گمنام بماند. تا واقعیت این دنیا برای ما آشکار نشود، تا به کشف واقعی آن موفق نشویم، همچنان از فروغ خواهیم نوشت، زندگی مجهول او را مبهم تر و چهره او را در پس چهره خویش پنهان تر خواهیم کرد.

ما شیفته چهره مغشوشیم. شاهکار انسان ایرانی مغشوش کردن تاریخ است. ما از فروغ آن را می نویسیم، آن را می گوییم، آن را به خاطر می آوریم، آن را گرامی می داریم، که به آن محتاجیم. در احتیاجات و روزمرگی های ماست که فروغ بیان می شود. و این چهره ای ست غیر واقعی از فروغ، و در اصل، حکایت به روزمرگی زندگی کردن انسان ایرانی. ما نمی خواهیم، و شاید بهتر است گفته شود، نمی توانیم فروغ واقعی را بشناسیم، همچنانکه هدایت و حافظ و سعدی را. در غبار زندگی آنهاست که ما زندگی خود را می یابیم. و ما این غبار را دوست داریم. این غبار با جامعه سنتی ما همخوان است. غبارزدایی از چهره آنان، همانا کشف من ایرانی و هویت اوست در تاریخ.

شعر فروغ چهره پنهان ما را نیز در خود دارد، نیمه تاریک ما در آیینه زمان، نیمه ای که خوش داریم همچنان در تاریکی بماند، که این در "خمیره ماست که چهره هایی پنهان یا پنهانکار بمانیم" ما هیچگاه نخواستیم بر پرسشهای فروغ بیندیشیم و به آنها پاسخ گوییم، زیرا سوالهای او از زندگی، گره های وجود هر انسان ایرانی ست، گره های تاریخ ماست، گره های فرهنگ ماست. ما نمی خواهیم به این گره ها فکر کنیم. توان تاریخی آن را هم نداریم. سالهاست که داریم حرفهایی کلیشه ای را در مورد فروغ، در لباسها و فرمهای گوناگون تکرار می کنیم.

برخلاف روشنفکر ایرانی که خود را همیشه ناجی می دانست، که این خود خلاف سنت روشنفکری ست، فروغ هیچگاه در این نقش ظاهر نشد. او هیچ رسالتی ، جز شعر، برای خود قائل نبود. فروغ از پیشگامان عرصه روشنفکری ایران است که در رفتار خویش، همچون هدایت، نقش پیامبری را در جامعه پس زد و به کناری گذاشت. فروغ محبوب همگان نبود، زبان گزنده ای داشت که همه را از خود می راند، رک گو و بی شیله پیله بود. چاپلوس و پنهانکار نبود. بر خلاف سنت فرهنگی ما که نویسنده باید در دسترس نباشد، او شاعری در دسترس بود و از این طریق از شخصیت نویسنده تقدس زدایی کرد. فروغ از نوادر روشنفکران ایرانی است که در حوزه عمل اجتماعی خود توانست گامی جلوتر بردارد و از محتوای سنتی فکر و عمل روشنفکر ایرانی فاصله بگیرد. رفتارهای اجتماعی فروغ ارزش هایی مدرن دارند. جهان شعر فروغ گرفتار روزمرگی نیست. در کانون اشعار او مسائل فردی و هستی شناختی و روزمره به هم گره می خورند تا او -هنرمند- بتواند برای هستی پررنجش خود معنایی بیابد. از این طریق است که او به هستی در جهان امروز معنا می بخشد.

یکی از بارزترین ویژگی های فروغ آن است که به هیچ کس و هیچ چیز باج نمی دهد. از کسی هم باج نمی طلبد. او نه مرید کسی است و نه می خواهد مراد کسی باشد. پس هیچ مسلک و مشربی هم چهره و شعرش را پنهان نمی کند. در مواجهه با اخلاق حاکم بر جامعه و همچنین در برخورد با خوانندگان آثارش سخت بی پرده است. برای بیان آنچه در ذهن دارد، جهان فرم و دنیای واژه ها را آنطور که خود می خواهد در اختیار گرفته و در این راه آثار ماندگار و خلاقی آفریده است که در ادبیات فارسی ماندگار خواهند بود.

فروغ باری سنگین را در شناخت تن، در شعر عاشقانه ایران بر دوش کشید. به همان نسبت که او در این کار موفق بود، منتقدین او ناموفقند. ذهن های عقب مانده، "تن"ی دیگر را در شعر فروغ عمده می کنند، تنی که پرورده ذهن در بند خودشان است. شعر فروغ، شعر دفاع از جسم و جان است، "احترام به جسم و ستایش تن است". فروغ انسان مدرنی بود که در شعر خویش توانایی جسم و جان را کشف کرد. جنسیت، آن گونه که او بر آن می اندیشید، خلاف ذهن بیمار جامعه و اخلاق حاکم بر آن بود. او جسم را بر خلاف فرهنگ حاکم نه خوار و ذلیل، بل عزیز و گرامی کشف می کند. فعل جنسی برای او نه هرزه گویی و هرزه نویسی، بل سراسر زندگی ست. او بیزار از جسم خویش نیست، به آن می بالد، آن را شکوفاتر می خواهد، و انسان را به اندیشه بر آن وامی دارد. جای تأسف است که؛ فکر سالم او در برابر فکر ناسالم جامعه هنوز هم به مقابله، قد برافراشته است. "فروغ فرخ زاد به کشف تن بر می خیزد و صاحب جسم خود می شود". و از تن و جسم خویش است که به تن و جسم جامعه می رسد.

فروغ در شعر خود به چالشی بزرگ بر علیه مناسبات اجتماعی جنسیت گرا برخاست. تجربه عملی او و ریزه کاری هایی که او در این چالش اجتماعی شناخت، در زندگی و شعر او بازتاب روشنی دارند. فروغ بی آنکه ادعای مبارزات آزادی خواهانه و برابرطلبانه داشته باشد، مبارز و منتقدی آزادی خواه بود و اگر در این عرصه و در این راه، خشم جامعه مردسالار را برانگیخت، مورد سانسور قرار گرفت و یا اثرش مورد بی مهری و سکوت فرهنگ جنسیت گرا قرار گرفت، امری ست طبیعی. او انسان خودبنیادی بود که به خودآگاهی زنانه رسیده بود. فروغ با شناخت از شیوه ها و رفتار مردسالار حاکم، در مواجهه با آن احساس ضعف نکرد، در اذهان پرسش هایی را برانگیخت که حقیقت موجود را به زیر سئوال کشاند.

در شعر فروغ، یعنی شعری که فرهنگ جدیدی با خود داشت، کلمات نیز عصیانگرند، واژه های سالها سرکوب شده تاریخ سر به شورش برداشته اند و به فرهنگ شعر ایران هجوم آورده اند. و این کلمات هستند که هنوز هم جامعه آنها را طرد می کند.

اینکه توده مردم با شعر فروغ مشکل داشته و یا دارند و یا خیر، امری ثانوی است. مهم این است که روشنفکر ایرانی با فروغ مشکل دارد. در این عرصه حتی شاعرانی که شعر نو می سرودند، در کج فهمی های خویش، او را محکوم می کردند. "از چند استثنا که بگذریم، معاصران فروغ با داوری هایشان... به روشنی نشان داده اند که از رابطه با ذهنیت مدرن فروغ عاجز بوده و هستند". یکی شعرهایش را "شعرهایی رختخوابی" می نامد، دیگری "بوی فرنگی و غرب زدگی" از آن به مشامش می رسد. کسی دیگر آزاد زیستن او را چیزی می خواند که "بی بند و باری بیشتر به آن می برازد". و آن دیگر شعر "دیوارهای مرز" او را "از همان حرفهاست" ارزشگذاری می کند. کسی هم در پی انتشار "تولدی دیگر" کشف می کند که فروغ "از شر پایین تنه دارد خلاص می شود و این خبر خوشی است" و این اظهار نظرها را می توان به تمام جامعه بسط داد، که هیچ یک از آنها نمی تواند نظری شخصی باشد.

انسان ایرانی درک نمی کرد که فروغ در راه شناخت خویش، پیش از آنکه جامعه فاسد و عقب مانده ایران را نقد کند، بی رحمانه به نقد خویش پرداخته است. "روشنفکران"ی که خود غرق در دود و دم و خمر و شرب و زن بودند، از فروغ "ولگرد" سخن می گفتند.

بیهوده نیست که "اداهای فروغ در آوردن" و "فروغ بازی" در جامعه ما به فحش و توهین نزدیک تر است تا احترام.

یکی دیگر از پدیده های جامعه سنتی اسطوره سازی ست. اسطوره ساختن ریشه در ناآگاهی دارد. انسان ناآگاه آرزوها، امیال، و به طور کلی دنیای خویش را، در حرف، سخن و رفتار کسی که گونه ای دیگر است، باز می شناسد. او را بزرگ می کند، رهبر می گرداند، به دنبالش راه می افتد تا پیروش باشد، از امیدهای خویش لباس بر تنش می کند، خیال های خود را در او باز می تاباند، و نتیجه آنکه، بنده آن می شود که خود آفریده است. هر اندازه که عمر اسطوره ای قدمت بیشتری داشته باشد، شناخت او نیز مشکلتر است. اسطوره ها هر روز شاخ و بال و شکلی جدید به خود می گیرند. تضعیف اسطوره با شناخت او در ارتباط است. هر اندازه دایره شناخت انسان گسترش یابد، دامنه اسطوره سازی او محدودتر می شود. به طور کلی، انسان سنتی بی اسطوره نمی تواند زندگی کند.

در جامعه سنتی چه بسا شخصیت های واقعی و یا آثاری هنری و ادبی یافت می شوند که در شرایط خاصی به اسطوره بدل شده اند. طبیعی ست که این اسطوره، دیگر آن شخص و یا شیء واقعا موجود نیست، به چیز دیگری بدل شده است که شناخت واقعی آن، هر روز که بگذرد، مشکلتر می شود.

در جامعه ما، از آنجا که هنوز با گامهای سنت قدم بر می داریم، بسیاری از آثار ادبی و نویسندگانشان به اسطوره بدل شده اند. جامعه سالهاست، فکر می کند، آنها را شناخته است، ولی در واقع در بی خبری خویش است که همچنان گام در ناشناخته ها بر می دارد. پرداختن به اسطوره های تاریخی هدف ما در این نوشته نیست، تنها می خواهیم نمونه ای از اسطوره های معاصر را نشان دهیم. فروغ فرخ زاد، شاعر معاصر ایران که از تولدش کمتر از هشتاد سال و از مرگش چهل سال می گذرد، و در شمار مهمترین شاعران معاصر ایران است، در جامعه ما به اسطوره بدل شده است و ما از شناخت آن عاجزیم.

جهان آفریده شده در آثار فروغ، بازنگری و بازسازی ساده ترین جلوه هایی از واقعیت زندگی ماست که در هزارتوی ذهن متناقص ما به راز و رمز بدل شده، و ذهن تک خطی و یک بعدی ما از آن معما ساخته است و در "واقع گرایی" خویش می خواهد جهان شاعر را تفسیر کند. ذهن منحط ما در ساده پنداری های خود، به عادت معمول، می خواهد ذهن هنرمند را، که در اینجا فروغ باشد، غلام حلقه به گوش و دست آموز ذهن خود کند.

جامعه بیمار ما برخوردهای بیمارگونه ای نیز با پدیده ها دارد. شناخت ما از فروغ نیز در همین راستا قابل بررسی است. ما به آن چیزی از فروغ افتخار می کنیم که نمی دانیم چیست. می پذیریم که، فروغ در فرهنگ سراسر مردانه ما به عنوان یک زن حضور خویش را با شعر خود اعلام داشت، ولی زن بودن او را، جنسیت او را، احساس او را، "مردانه" سانسور می کنیم و به شاهکاری که آفریده ایم، افتخار.

با گذشت چند سال و با مرگ هر هنرمندی آثار او نیز به مرور دگرگونه می شوند. آثار هدایت و فروغ نمونه هایی گویا در این مورد هستند. از ادبیات کلاسیک ایران نیز برای نمونه می توان از کلیات عبید نام برد. جامعه عقب مانده آثار ادبی و هنری را ابتدا سانسور در سانسور کرده، نقطه چین می کند تا پس از گذشت سالها، با گام گذاشتن در تجدد، با رنج و مشقت فراوان نقطه چین ها را کشف کند. بر خلاف این رفتار، در جامعه مدرن ابتدا همه آثار یک هنرمند را جمع آوری می کنند، مجموعه آثار و نوشته های او را منتشر می کنند، و آنگاه به بررسی آثار، آرا و رفتار او می پردازند. این بررسی نه بر حدس و گمان متکی است و نه اما و اگر.

با توجه به آثاری که از فروغ فرخ زاد تا کنون به چاپ رسیده است، و با توجه به ارزیابی هایی که در باره او شده است، فروغ به موجود غیرقابل شناختی تبدیل شده که هر کسی بخواهد او را بشناسد، گیج خواهد شد و به اشتباه دچار. در این شکی نیست که فروغ به عنوان فردی که در جامعه سنتی ایران رشد کرده بود، به حتم بارهای منفی رفتارهای سنتی را نیز مقداری با خود داشته است، ولی در محیط موجود تشخیص جنبه های مثبت و منفی آثار و رفتار اجتماعی فروغ مشکل است.