مرگ عشقی, شهید شاعر

عشقی شاعر جوان و خوش قریحه ایرانی حدود نود سال پیش در خانه اش نزدیکی های دروازه دولت به جرم شاعری و آزادی خواهی به گلوله ی مردان ناشناس کشته شد

دمدمهای صبح بود میرزاده عشقی که جوان بلند بالا و خوش بنیه ای بود صبح زود از خواب برخاسته و به حیاط رفته بود. عشقی عادت داشت صبح های زود از خواب بر میخواست، هر روز صبح می آمد حیاط را آب پاشی می کرد و دست و رویش را با آب حوض می شست تا خواب از سرش بپرد، آن روز صبح هم به همین قصد از خواب برخاسته بود. صدایی بیرون حیاط شنید. فکر کرد شاید خانمی است که هر روز صبح می آمد و کارهای خانه را انجام می داد غذایی می پخت و اتاق ها را مرتب می کرد. به دنبال صدا راهی حیاط شد. در همین حین دو مرد را دید میان اندام که صورتشان را با پارچه ای پوشانده بودند. اسلحه را هم دست یکیشان دید اما ذهنش کار نمی کرد!

ربط این مردان اسلحه به دست غریبه در حیاط خانه اش و خودش را در نمیافت! ناگهان تیر خالی شد و قفسه سینه ی عشقی جوان را درید! خون فواره زد و عشقی جوان که ناباوارنه به سینه ی پر خونش نگاه میکرد نقش بر زمین شد!

میرزاده عشقی (۱۲۷۳ همدان - ۱۳۰۳ تهران) شاعر، روزنامه نگار، نویسنده، فعال حقوق زنان، نمایشنامه نویس دوران مشروطیّت بود؛ که در دوره نخست وزیری رضاخان، به دستور رئیس اداره تأمینات نظمیه وقت، ترور شد. وی از جمله مهمترین شاعران عصر مشروطه به شمار می رود که از عناصر هویت ملی در جهت ایجاد انگیزه و آگاهی در توده مردم بهره گرفت. عشقی از آن آدمهایی بود که زبانش برای هر چیزی به شعر باز می شد! فی البداهه و در لحظه برای آن واقعه شعر می سرود، وزن گویا ذاتا با ژن هایش زاده شده بود، شاید اگر زمانی که به دنیا می آمد زبان می داشت همان موقع در وصف تولدش نیز شعری می سرود. در وصف زادگاهش همدان نیز بیتی سروده، کوه الوند که شهر همدان دامنش است / جامه سبز به بر دارد و طوطی منش است.

عشقی در سال1288 ش. برای اتمام تحصیلات خود از همدان به تهران رفت . سه ماه بعد به زادگاه خود بازگشت و چهار ماه بعد به اصرار پدر، برای تحصیل عازم پایتخت شد ، اما سر از رشت و بندر انزلی در آورد و دوباره به تهران عزیمت کرد. عشقی در 18سالگی(1294ش) نشریه "نامه عشقی" را که فقط یک ورق یعنی دوصفحه (پشت و رو) بود در شهر همدان منتشر ساخت.

پدر عشقی موافق عزیمت او از همدان به تهران نبود. به همین علت هرگز او را از حمایت مالی خود بهره مند نکرد. عشقی در واکنش به رفتار پدرنیز بیتی سرود که مربوط به 16سالگی اوست: آخر پدر انصاف بده این پدری بود؟ این رسم پذیرایی از یک پسری بود؟

سال های نوجوانی عشقی همراه با روزهای پر آشوبی در ایران بود. روزهای مشروطه، روزهای بیم و امید. قلدری های محمد علی شاه ، امضای فرمان مشروطیت به دست مظفر الدین شاه، به توپ بستن مجلس به دستور محمد علی شاه و به ضرب کلنل لیاخوف روسی و کشتار روزنامه نگارانی همچون ملک المتکلمین و میزرا جهانگیر خان صور اسرافیل. سراسر تاریخ ایران آغشته به خون مبارزه های این چنینی است. شاید اگر میرزای عشقی جوان در آن زمان به سن بلوغ بود همان دوره سرش بر باد میرفت اما تقدیرش این بود که در این دوره پانزده شانزده ساله باشد.

در همدان که به سر می برد اوائل جنگ جهانی اول 1918- 1914 میلادی بود. عشقی به طرفداری از عثمانی ها پرداخت و زمانی که چند هزار نفر مهاجر ایرانی در عبور از غرب ایران به استانبول می رفتند او هم به آنها پیوست و همراه مهاجرین به آنجا رفت.

عشقی چند سالی در استانبول ماند و «اپرای رستاخیز شهریاران ایران» را هم در استانبول نوشت. این منظومه اثر مشاهدات او از ویرانه های مدائن هنگام عبور از بغداد و موصل بود. در سال 1333 ه. ق بود که «روزنامه عشقی» را در همدان انتشار داد. «نوروزی نامه» را نیز در سال 1336 ه. ق پانزده روز پیش از رسیدن فصل بهار در استانبول سرود. عشقی از استانبول به همدان رفت و دوباره راهی تهران شد.

عشقی چند سال آخر عمرش را در تهران به سر برد. در این سال ها قطعه «کفن سیاه» را در دفاع از مظلومیت زنان و تجسم روزگار سیاه آنان با مسمط «ایده آل مرد دهقان » نوشت. عشقی گاه گاهی در روزنامه ها و مجلات اشعار و مقالاتی منتشر می کرد که بیشتر جنبه وطنی و اجتماعی داشت. عشقی در سفری که داشت اوضاع و احوال جهان را بسیار آشفته و در هم برهم دید و باز هم زبان شاعرانه اش به را افتاد که:

باری از این عمر سفله سیر شدم سیر/ تازه جوانم ز غصه پیر شدم پیر

پیر پسند ای عروس مرگ چرائی؟/ من که جوانم چه عیب دارم، بی پیر؟

نوشته های جانبدار او از جمله در شفق سرخ، روزنامه معتبر زمان به سرپرستی علی دشتی انتشار می یافت و چون این کار هم او را راضی نمی کرد خود روزنامه قرن بیستم را بنیاد کرد و تا پایان زندگی کوتاه خود ۱۷ شماره از آن را انتشار داد و در همین حرفه روزنامه نگاری بود که تیر غیبی به سویش رها شد و در عنفوان جوانی جانش را گرفت. میرزاده عشقی در حوزه های دیگر هنری و فرهنگی نیز فعال بود. از جمله در کار نمایشنامه نویسی و "اپرت" سازی نیز کار کرده بود. از او در جمع شش نمایشنامه باقی مانده است که سه تا از آن ها منظومه است، به گونه ای که بتواند با موسیقی درآمیزد و چیزی مثل اپرا و اپرت از کار درآید. به نظر می آید که عشقی در دوران تحصیل ناقص در آلیانس با موسیقی آشنا شده باشد. این آشنایی دست او را برای تنظیم نمایشنامه های موزیکال باز می گذاشت. در معروف ترین نمایشنامه های او رستاخیز پادشاهان ایران حتی نقش موزیکال هر بازیگر را تعیین کرده و شیوه اجرائی را مشخص ساخته است.

متن های صحنه ای دیگر عشقی از همین دستمایه برخوردار است. از جمله سه تابلوی مریم یا ایده آل مرد دهگانی و کفن سیاه. سه تابلو را عشقی خود دیباچه ای برای انقلاب ادبیات ایران نامیده است که پایه اش مبارزه با بی عدالتی و ناهنجاری های اجتماعی است. سه تابلو از نظر ادبی شاید بهترین آفریده عشقی باشد. تصویرها آن چنان شاعرانه اند که گاه با شعر بهترین شاعران اجتماعی پهلو می زنند.

*کفن سیاه

کفن سیاه شباهت ساختاری با رستاخیز دارد و آئینه تمام نمای زندگی اندوهبار زنان ایران است. بر پیشانی نمایشنامه کفن سیاه نوشته شده: در جریان بیان زندگی یک زن باستانی به نام خسرو دخت، عشقی به سرنوشت زنان ایران می اندیشد. در آغاز نمایشنامه سینمائی از تاریخ گذشته در برابر چشم قرار می گیرد.

یک به یک پادشهان را به مقر می دیدم/ همه بر تخت و همه تاج به سر می دیدم

صف به صف لشگر با فتح و ظفر می دیدم/ وز سعادت همه سو ثبت اثر می دیدم

ولی حالا نه ز کسری خبری، نی طاقی/ وان خرابه به خرابی باقی

شاعر سپس در گذار خود به گورستان می رود و همه فضا را خاک آلود و پر همهمه می بیند و زمین را انجمن خلوت خاموشان می نامد. کفن سیاه دارای بخش های مختلفی است.

«هر چه زن آن جا دیدم آن سان دیدم/ همه را زنده درون کفن انسان دیدم

عشقی سپس راه رهائی زنان را از کفن سیاه یعنی از روزگار سیاهی که دارند، نشان می دهد:

با من ار یک دو سه گوینده هم آواز شود/ کم کم این زمزمه در جامعه آغاز شود

با همین زمزمه هم روی زنان باز شود/ زن کَنَد جامه شرم آر و سرافراز شود/ لذت زندگی از جامعه احراز شود

ورنه تا زن به کفن سر برده/ نیمی از ملت ایران مرده

عشقی درویش مسلک بود و از روابط اجتماعی خوبی نیز برخوردار بود اما هیچگاه زن نگرفت. البته شاید عجل مهلت نداد. او از شدت وطن دوستی، لحظه ای آرام و قرار نداشت. همانگونه که شعر در او می جوشید، فکر وطن و نقایص روزافزون آن نیز جوشش بی پایان در او داشت. تا آنجا که شاید ذوق شاعرانه ی او را نیز بتوان برخاسته از همان درد وطن دانست. در تمام کلیات میرزاده ی عشقی، به ندرت می توان به شعری یا مقاله ای برخورد که درباره ی وطن و یا خیانت این و آن به میهن نباشد. قرارداد ایران و انگلیس با امضای وثوق الدوله، برای واگذاری امتیاز نفت به انگلستان، آنچنان او را بر آشفته می کند که می نویسد: شب و روز در وحشتنم، و هر گاه راه می روم، فرض می کنم که روی خاکی قدم برمی دارم که تا دیروز مال من بوده و حال از آن دیگری است. از این رو هر لحظه نفرینی به مرتکب این معامله می کنم. و با اشکی که همیشه در شعر های عشقی آلوده به خون است، می سراید:

زانزلی تا بلخ و بم را اشک من گل کرده است/ غسل بر نعش وطن، خونابه دل کرده است

او که انگلستان و سیاستش را مقصر همه نابسامانی ها می داند، می سراید:

نازم به گوی بازی مردان انگلیس/ خم گشته دهر، ز چوگان انگلیس

ایران و هند و تازی و سودان و ترک و چین/ افتاده همچو: گوی به میدان انگلیس

شاعر جوان هنگام عبور از استانبول و موصل برای ویرانه های شرق نیز دل میسوزاند:

ای گروه پاک مشرق، هند و ایران، ترک و چین/ بر سر مشرق زمین شد جنگ، در مغرب زمین/

در اروپا، آسیا را لقمه ای پنداشتند/ هر یک اندر خوردنش چنگال ها برداشتند/

بی خبر کآخر نگنجد کوه در حلقوم کاه/ گر که این لقمه فرو بردند، روی من سیاه/

شاعرجوان و پر شور مانند همه جوانان تنها راه برون رفت از این وضعیت را انقلاب می داند و بس، پس در ستایش انقللاب اینگونه می سرآید:

این ملک، یک انقلاب می خواهد و بس/ خونریزی بی حساب می خواهد وبس/

امروز دگر درخت آزادی ما/ از خون من و تو آب می خواهد و بس/

همانطور که ذکر شد انقلاب مشروطه در دوره نوجوانی عشقی گذشت و عشقی جوان حسرت آن دوره را میخورد که طفلی بیش نبود " تمام ایراد عناصر کهنه بر ما این است: آن وقتی که ما در مجلس هدف گلوله قزاق های محمد علیشاه بودیم، شما کجا بودید. نمی دانم گناه ما چیست که آن وقت بچه بودیم و طبیعت می خواست ما را در مدرسه برای انقلاب آینده ی این سرزمین بپروراند." عشقی در این مقاله به همه میتازد. او شاعری جوان و تند زبان است.

بنابراین به گفته مولانا عمل نمی کند که دانه پنهان کن به کلی دام شو! تجربه اش از زندگی به قدر سی ساله ای است پر از آرمان خواهی و شور، برای همین است که بر ترک اسب نشسته و میتازد و ملک الشعرا را نیز از فیض عنایات خود بی بهره نمی گذارد. او ضمن تایید روزنامه ی انقلابی" نو بهار" که ملک منتشر می کرد، می گوید: باید یقین داشت که نویسنده ی نو بهار، در آن ایام واقعا پاک و انقلابی بودند. ولی چون پنج شش سال متمادی داخل مبارزه با طایفه ی مستبد و مرتجع بودند، خودشان هم مرتجع شدند.

این زبان سرخ شاعر جوان عاقبت کار دستش خود شاعر نیز به دست دو نفر در بامداد دوازدهم تیر ماه ۱۳۰۳ خورشیدی در خانه مسکونی اش جنب دروازه دولت، سه راه سپهسالار، کوچه قطب الدوله هدف گلوله قرار گرفت و در ۳۱ سالگی، چشم از جهان فروبست.

این شعر معروف بر کنار سنگ قبر وی حک شده است:

خاکم به سر، ز غصه به سر خاک اگر کنم/ خاک وطن که رفت، چه خاکی به سر کنم؟

من آن نیم به مرگ طبیعی شوم هلاک/ وین کاسه خون به بستر راحت هدر کنم

معشوق عشقی ای وطن ای عشق پاک من/ ای آن که ذکر عشق تو شام و سحر کنم

ملک الشعرای بهار نیز در غم شاعر جوان به سوگ نشست.