داستان عاشقانه ای زیبا در آسانسور

شرکت در طبقه پنجم ساختمان بود خوشحال از این که در آخرین دقایق ساعت کاری شان توانسته بودم پرونده را تکمیل کنم, وارد آسانسور شدم

هوا رو به تاریکی می رفت و صدای ترقه و آتش بازی از دور و نزدیک به گوش می رسید. هر چند چهارشنبه سوری زمان مناسبی برای تکمیل کارهایم نبود، ولی چاره ای نداشتم. آسانسور در طبقه بعدی توقف کرد و مرد جوانی داخل شد. روسری ام را مرتب کردم و در یک آن چشم مان به هم افتاد. صورتم داغ شد از دیدنش. فورا نگاهم را دزدیدم.

چرا این آسانسور لعنتی پایین نمی رفت؟!... ناگهان کابین در حال حرکت، تکانی خورد و متوقف شد. ناخواسته او را نگاه کردم. لبخندی زد و گفت:

- فکر کنم گیر کرد!

با نگرانی دکمه طبقات را زدم و بعد زنگ خطر را! دقایقی گذشت و چون خبری نشد ضرباتی به در زدم:

- کسی اونجا نیست؟ آسانسور گیر کرده!

برگشتم. او همچنان سکوت کرده بود. عصبانیت جای ناراحتی ام را گرفت اما به روی خودم نیاوردم. مجتمع در آن ساعت کاملا خلوت بود ولی با هیاهویی که از بیرون می آمد، امیدی نداشتم کسی صدایم را بشنود. او که انگار فکرم را خوانده بود، گفت:

- یه ساختمان پنج طبقه بعد از ساعت کاری! مطمئنا اگه کسی هم مونده باشه که بخواد از آسانسور استفاده کنه، یکی دو طبقه براش ارزش انتظارو نداره!

- یعنی چی؟!

- یعنی فقط می تونیم امیدوار باشیم نگهبان متوجه خرابی بالابر بشه!

وحشتی سراپایم را فراگرفت. بدترین اتفاق ممکن! حتی تحمل نداشتم یک دقیقه دیگر در آن موقعیت باشم. باز زنگ را فشار دادم و این بار عصبی تر و او چنان با آرامش به دیوار تکیه داده بود انگار در باغی بزرگ مشغول تماشای آوازخوانی پرنده هاست! با وحشت گفتم:

- من به فضاهای بسته فوبیا دارم!

- می تونیم تا رسیدن کمک، با هم حرف بزنیم.

- من با شما هیچ حرفی ندارم آقای محترم!

- پس در سکوت منتظر می مونیم! چند دقیقه، یک ساعت، شایدم تمام شب!...

- متاسفم برات!

- چرا به جای تأسف، از موبایلت کمک نمی گیری؟!

- جاش گذاشتم. بی زحمت شما زنگ بزنید!

گوشی اش را نگاهی کرد و گفت:

- خاموشه. باطریش تموم شده!

از بی خیالی اش لجم گرفت و گفتم:

- چه قدر خونسردی!

- زندگیم جوریه که باید خونسرد باشم وگرنه مثل تو دیوونه می شم!

- پس خدا رو شکر که از دست یه دیوونه خلاص شدی!

دقایق کند و کشدار شده بود. با درماندگی روی زمین نشستم. او هم مقابلم، تکیه داده به دیوار نشست. احساس کلافگی می کردم. می دانستم الان بیرون کاملا تاریک شده و از رسیدن کمک ناامید شده بودم. صدایش را شنیدم:

- ازدواج نکردی؟

دیگر طاقتم طاق شد و فریاد زدم:

- نه!

فریادم در فضای بسته آسانسور خفه شد؛ بغضم نیز. میان تمام جاهایی که می توانستم باشم، در تمام ساعاتی که ممکن بود، بین تمام آدم های این شهر، چرا باید اینجا، حالا، با فرهاد برخورد می کردم؟! در این آسانسور لعنتی که برایم حکم همان زندانی را داشت که سه سال تمام در خانه او تجربه کرده بودم. خندید؛ آنقدر بلند که اعصابم تحریک شد و گفتم:

- فکر نکن موقعیتشو نداشتم یا به خاطر تو بوده؛ خودم نخواستم درگیر یه زندگی مزخرف دیگه بشم!

- ولی زندگی ما خوب بود!

- برای تو که همیشه توی سفر کاری بودی آره؛ ولی نه برای من که مجبور بودم صبح تا شب برخوردای بد و نیش و کنایه های خونواده ت و تحمل کنم!

- خونواده م تو رو دوست داشتن!

لبخند تلخی زدم. بلد نبودم حرف هایم را آن طور که هست انتقال دهم. یک بار از این وضع شکایت کرده بودم و برای او سوءتفاهم پیش آمد که بدگویی خانواده اش را می کنم. پس سکوت کردم. برای بعضی آدم ها بهترین کار «دوری و دوستی» بود و من آنقدر دلیل داشتم که هیچوقت جدا شدن فرهاد از خانواده اش را نخواهم. می دانستم چقدر آنها را دوست دارد و احتمالا به همین دلیل حرف مرا درک نخواهد کرد. پیشنهادم برای طلاق، مثل پتکی بود که بر سرش کوبیده باشند. باور داشتم جدایی فرهاد از خانواده اش تقریبا غیرممکن است. درونگرا بودم و حرف هایم را نمی توانستم بر زبان بیاورم. شاید حس می کردم اگر چیزی بگویم، فرهاد در مقابلم گارد می گیرد. انتظار داشتم او خودش خیلی چیزها را بفهمد ولی شوهرم حواس پرت تر از آن بود که بشود امیدی داشت بدون بحث و توضیحات من –تازه اگر به نظرش قانع کننده می آمد- این مسائل را درک کند. فرهاد مرد بی نظیری بود. دوستش داشتم اما ظاهرا نمی شد در کنار هم باشیم. اصلا فکر کردن به این چیزها و بازگویی شان بعد از دوسال چه اهمیتی داشت؟ کف اتاقک آسانسور چمباتمه زده بودم و ناامید از راه نجاتی، به ترس هایم فکر می کردم. مشخص بود که سرایدار به دلیلی متوجه زنگ خطر نشده. از نگاه ممتد فرهاد حرصم گرفت. چقدر می توانست آرام باشد! مثل همیشه! غرولند کنان گفتم:

- یه کاری بکن! مثلا تو مهندسی!

- حتماً شوخی می کنی! من مهندس کشاورزی ام! از اون گذشته، این طرف در و با دست خالی چیکار می تونم بکنم؟

- اگه هوا تموم بشه چی؟

- یه مرگ رمانتیک کنار هم!

- حتی جونمم به مسخره می گیری!

- نترس! هوا تموم نمی شه. کابین که در مقابل جریان هوا ایزوله نیست.

- یعنی مجبوریم تمام شب بلاتکلیف اینجا بمونیم؟

- بهترین کار اینه که آروم باشیم.

- می خوای بگی زیاد حرف می زنم؟

- بزرگ ترین مشکل من با تو این بود که اصلاً حرف نمی زدی!

- واقعا؟! هر چیو که لازم بود مادرت می گفت، البته کاملا برخلاف حقیقت!...

- اون می گفت که تو دوس نداری باهاشون معاشرت کنی. اگه این طور نبود، چرا از خودت دفاع نمی کردی؟

- مگه زندگی میدون جنگه؟

- نه مریم! ولی من از کجا باید حقیقتو می فهمیدم؟ من که بیشتر روزا خونه نبودم.

- چون باید منو می شناختی! اونا بهم گفتن دوست داشتن که تو با دختر دیگه ای ازدواج کنی. صحبتاشون خیلی برام سنگین بود.

- جالبه که قبل طلاق مون این حرفا رو نمی زدی.

- من و برادرم تنها بچه های خونه بودیم. همیشه دوست داشتم توی یه فامیل شلوغ پا بذارم، ولی خونواده ت منو قبول نکردن... از وجود یه رقیب برام کابوس درست کردن.

- می دونی اون دختری که می خواستن باهاش ازدواج کنم، کی بود؟

- از کجا باید بدونم؟

- اتفاقا منم تا حالا ندیدمش. یکی از هم دانشگاهی های فیروزه بود. بعدش هم فهمیدن طرف نامزد داره.

شروع کرد به خندیدن و در همان حال گفت:

- به نظرت مسخره نیست؟

- نه!

- ببین عزیزم. من هنوزم مثل اون وقتا قصد ازدواج دارما.

- اصلا حرفشم نزن!

- حرف چیو؟

- که بازم برگردم تو خونه تو!

فرهاد خندید:

- منظورم این نبود.

از فرط شرم، گونه هایم داغ شد. ناگهان به این فکر افتادم نکند تا بحال ازدواج کرده باشد... .

- می خوام از خونواده م جدا بشم. خونه شون زیادی شلوغه!

- خب، به سلامتی. حالا چرا اینا رو داری به من می گی؟

مسیر بحث را عوض کرد:

- می دونی مریم؟ هیچوقت نشناختمت.

- زحمتشم به خودت ندادی!

- چون تو فرصت شناخت بهم ندادی! فقط قهر می کردی.

بغض گلویم را فشرد. به یاد اشک های پنهانی ام در خانه او افتادم و نجوا کردم:

- چون کار دیگه ای بلد نبودم... . نمی خواستم باعث بشم میون تو و خونواده ت شکراب بشه.

- با رفتن تو، دقیقاً این اتفاق افتاد!

- خب، خدا رو شکر که اینم گردن من انداختین! ببین فرهاد! فاصله خونه داداشم با خونه پدری نیم ساعته؛ ولی ده ساله که بهشون سر نزده! اون بخاطر بدگوییای زنش ازمون بُرید. نمی خواستم این بار من مسبب چنین تجربه ای باشم! حالا باید به خاطر این ازخودگذشتگی، محکوم بشم؟

- تو که می گفتی داداشت عسلویه کار می کنه.

- دروغ گفتم! نمی خواستم تو هم مثل اون باور کنی که ما داشتیم زندگیشو به هم می زدیم.

فرهاد سرش را به دیوار تکیه داد. درخشش نور لامپ در چشمانش دیدنی بود. وقتی دوباره نگاهم کرد حس کردم چشمانش تر شده:

- نمی تونم اسم پنهونکاری هاتو «از خودگذشتگی» بذارم.

- هیچ زنی بخاطر از خودگذشتگی خونه شو رها نمی کنه. من... من حس می کردم توی زندگیت زیادی ام فرهاد!

ناباورانه نگاهم کرد:

- داری گریه می کنی؟! اگه اینطوری بود که الان اینجا نبودیم!

فوبیای آسانسور را فراموش کرده بودم. او پرسید:

- تا مدت ها فکر می کردم برگشتی شهرتون.

- از زمان قبولی دانشگاه توی این شهرم. حالام همینجا کار می کنم.

(دوست نداشتم بفهمد خیابان های این شهر را برایم خاطره انگیز کرده است.) تمام شب را با هم حرف زدیم و هرچه بیشتر، آرام تر. مرتب لبخند می زد. دستش را نشانم داد:

- من هنوزم حلقه تو توی دستمه!

- از کجا معلوم رینگ ماست؟

- اسم تو توش حک شده، نگا کن...

لبخندی زدم. فرهاد بعد از سکوتی طولانی گفت:

- چقدر خوبه که بیرون این در هیچکسی منتظرمون نیست!

- خوبه؟!

- شاید اگه قبل جدایی، توی یه آسانسور گیر می افتادیم، همه چی تغییر می کرد! مسخره س، نه؟

- ما خیلی وقتا فرصت حرف زدن داشتیم.

- ولی نزدیم! چرا؟

- نمی دونم... چون مجبور نبودیم. چون رابطه مون مثل دو تا بچه مدرسه ای لجباز بود.

- شایدم مقصر اصلی...

حرفش را قطع کرد. صدای پا شنیدیم. و بعد صدای کسی که داد می زد:

- کسی اونجاست؟

هر دو به سرعت بلند شدیم. فرهاد رو به در ایستاد:

- بله. ما خیلی وقته زنگو زدیم.

- من سرایدارم. بیرون انقدر صدای ترقه و اکلیل سرنج زیاده که صدای زنگ نیومد. الانم می خواستم برم طبقه بالا رو تمیز کنم که فهمیدم آسانسور گیر کرده. می رم کمک بیارم. مشکلی ندارین؟

فرهاد لبخند زنان نگاهم کرد و پاسخ داد:

- فکر نمی کنم!

بعد گوشی اش را بالا گرفت و روشن کرد. صدای دلیوری پیام هایش به گوش رسید. عصبانی شدم:

- گوشیتو خاموش کرده بودی و ما تمام مدت فقط حرف زدیم؟

لبخندی زد:

- این کارو باید خیلی وقت پیش می کردم...

- ولی اینجا زندونی شدیم فرهاد!

- من یه جور دیگه به این قضیه نگاه می کنم. بعضی وقتا لازمه که ارتباطت با همه دنیا قطع بشه تا بتونی اونی که مهم تر از همه س رو ببینی و بشنوی!

بالاخره با کمک امدادگرها از آسانسور بیرون آمدیم. آن روز طلوع خورشید در نظرم جور دیگری بود...

پایان

نویسنده: شهــرزاد بابایی