پنجره ی باران خورده ات را باز کن

چند سطر پس از باران

از پنجره بیرون را نگاه کردم آسمان کبود و تیره بود و توده های بزرگ ابر به سویی حرکت می کردند ،غرشی خفیف و صدای ضربه زدن روی پنجره را شنیدم. کم کم گونه های پنجره از قطرات باران تر شد، قطره های باران شدت گرفت و رگه های جاری بر روی پنجره نمی دانم نشان از شادی آسمان بود یا غم که باریدن گرفته بود. برای او هر چه بود برای مردم این شهر پاکیزگی و لبخند بود. شادی از سر شوق اولین باران پاییزی، با شکری که بر لب می آوردند به همراه داشت. باز هم از پنجره نگاهی به خیابان که حالا دیگر خیس شده بود انداختم، مردمی که از رگبار غافلگیر شده بودند دنبال سرپناه بودند، هر کدام به سویی فرار می کردند و چترها از کنجی که ماه ها در آن محصور بودند بیرون آورده شده بودند و سقفی امن را برای صاحبانشان ایجاد کردند. باران سنگین تر شد من می توانم صدای زمزمه باران را از پنجره بشنوم . بارش عدالت وار باران بر تمام نیک و بد شهر. بر تمام در و دیوار محلات جدید و قدیم چه سخاوت گونه می بارد.

کمی پنجره باز می کنم فضا مملو از بوی باران است، احساس خنک کننده و آرامش بخشی به همراه سرما را بر چهره ام احساس کنم. صدای بارش باران را دوست دارم، واقعا دوست دارم ببینم درختان، آسمان و همه چیز اینگونه پاک و روشن است. پس از باران بوی نم و خاک استشمام می شود علاقه ام به باران زمانی بیشتر می شود که کنار پنجره بنشینم و بیرون نگاه کنم گذر ماشین ها و عابران از خیابان. با یک لیوان سفالی پر از چای داغ و تحسین زیبایی طبیعت. باید همنفس باران شوی تا روحت لطافت یابد.

به این می اندیشم که آیا همه الان از دیدن قطرات باران لذت می برند؟ خودم در دل جواب خود را می دهم و با آهی آهسته از بین دو لب می گویم نه.

نه، هستند آدم هایی که آهی بر دل و افسوسی در ذهن دارند و مشکل و سختی که این شیرینی و لذت را بر آنها تلخ کرده باشد یا اصلا این زیبایی طبیعت به چشمشان نیامده باشد. باید جان دل به ترنم باران دهند تا زخم های دلشان با صدای آهنگین بارش باران ترمیم شود.

نه، همه لذت نخواهند برد چون مثل من در محل امن خانه با فنجان چای و تکیه به شوفاژ گرم نظارگر این زیبایی نیستند خیلی ها از مرطوب شدن لباسهایشان با باران ناراحت می شوند و یا عینک هایی که از قطرات باران مبهم و مبهم تر می شوند.

همزمان با این فکر صدای گوینده رادیو را می شنوم که می گوید بارش باران برای استان های همجوار دردسرساز شده.

ناگهان مصرعی از اشعار سعدی بر ذهنم خطور می کند: غرقه در نیل چه اندیشه کند باران را...

دیگر باران بند آمده و طراوت و سکوتی پر از نسیم آرامش را بعد از خود برجای گذاشته ...