اشعار فروغ فرخزاد درباره زن

اشعار قروغ فرخزاد درباره زن | فروغ فرخزاد از بهترین شاعران معاصر ایران می باشد. نقش زن در شعر او به سادگی قابل دیدن است. در میان نقش هایی که یک زن می پذیرد، نقش «معشوقی» در شعر فرخزاد پررنگ تر از بقیه نقش هاست. در مقاله زیر به چند شعر از او درباره زن و استعاره های «زن» اشاره شده است.

اشعار فروغ فرخزاد درباره زن شماره یک
شاید این را شنیده ای که زنان
در دل « آری » و « نه » به لب دارند
ضعف خود را عیان نمی سازند
رازدار و خموش و مکارند

آه ، من هم زنم ، زنی که دلش
در هوای تو می زند پر و بال
دوستت دارم ای خیال لطیف
دوستت دارم ای امید محال

اشعار فروغ فرخزاد درباره زن شماره دو
زن که باشی ترس های کوچیکی داری از کوچه های بلند از غروب های خلوت و از خیابون های بدون عابر میترسی
از صدای موتور سیکلت ها و دو چرخه هایی که بی هدف در کوچه پس کوچه ها میچرخند میترسی
از بوق ماشین هایی که ظهر های گرم تابستون جلوی پاهات ترمز میکنندد و تو فقط چهره ادم هایی رو میبینی که در چشم هایشان حس نوع دوستی موج میزند ......
زن که باشی ترس های کوچکی داری .........
زن که باشی .......
مهربانی ات دست خودت نیست خوب میشوی حتی با انان که چندان با تو خوب نبوده اند دلرحم میشوی حتی در مقابل انهاییی که چندان رحمی به تو نداشتن .......
زن که باشی ........
در باره ات قضاوت میکنند در باره هر لبخندی که بی ریا نثار هر احمقی کرده ای
در باره زیبایی هایت که دست خودت نبوده و نیست در باره تارهای موهایت ........
که بیخیال از نگاه شک الوده ی احمق ها از روسری بیرون ریخته اند ..........
در باره روح و جسمت در باره تو و زن بودنت عشقت قضاوت میکنند ........

از میان سه نقش «مادری»، «همسری»،«معشوقی» ، نقش «معشوقی» پررنگ ترین نقش در آثار فروغ فرخزاد است.و البته همپای آن عاشقی است. فروغ شاعری است که زنانه عشق ورزیده، عاشقی کرده است و معشوق بوده است.
در شعر فروغ فرخزاد استعاره های زیادی با قلمرو مقصد زن وجود دارد که در زیر به چند نمونه از آنها اشاره می کنیم:

1.« زن پرنده است » با نقش «عاشقی/معشوقی»
آه ، من هم زنم ، زنی که دلش
در هوای تو می زند پر و بال
دوستت دارم ای خیال لطیف
دوستت دارم ای امید محال

2.«زن گیاه است»
به خدا غنچه شادی بودم
دست عشق آمد و از شاخم چید
شعله آه شدم، صد افسوس
که لبم باز بر آن لب نرسید

3.«زن ساحل است»
بر تو چون ساحال آغوش کشیدم
در دلم بود که دلدار تو باشم
وای بر من که ندانستم از اول
روزی آید که دل آزار تو باشم

4.«زن نور است»
از زهره آن الهه افسونگر
رسم و طریق عشق می آموزم
یک شب چو نوری از دل تاریکی
در کلبه ات شراره می افروزم