جستاری در مقوله ی ُمعَرَّف, مُعَرِّف و تعریف و پدیده ای به نام شعر و شاعر

وازه ی مُعرَّف به معنی نشانه و یا دال است مُعَرَّف به کسی یا چیز و یا نشانه ای گفته می شود که نیاز به معرفی دارد و این معرفی می تواند ویژگی های مثبت فرد و یا آن چیز باشد و یا این که ویژگی منفی آن فرد و یا آن چیز

وازه ی مُعرَّف به معنی نشانه و یا دال است . مُعَرَّف به کسی یا چیز و یا نشانه ای گفته می شود که نیاز به معرفی دارد و این معرفی می تواند ویژگی های مثبت فرد و یا آن چیز باشد و یا این که ویژگی منفی آن فرد و یا آن چیز . مُعَرَّف تا زمانی که از جانب کسی معرفی نشود ناشناخته است و به محض این که در دایره ی معرفی قرار گرفت شناخته می شود و این شناخت می تواند شناختی از کیستی و چیستی مثبت فرد ویا چیزی باشد و یا این که کیستی و چیستی منفی آن فرد و یا آن چیز . معنی لغوی مُعَرِّف به معنی تعریف کرده شده است . یعنی کسی و یا چیزی که شناخته می شود مُعَرِّف می گویند . علاوه بر این مُعَرِّف می تواند تعریف کننده ای باشد که کسی و یا چیزی را به جامعه معرفی می کند . کار مُعَرِّف معرفی کسی و یا چیزی است که ناشناخته است و او این ناشناختگی را به دایره ی شناخت می آورد و کیستی و چیستی آن را مبرهن و آشکار می کند . پس نتیجه می گیریم که کار مُعَرِّف معرفی کسی و یا چیزی است و البته فرد مُعَرِّف بایستی ابتدا آگاهی و شناخت لازمی را از مُعَرَّف داشته باشد و در ثانی عدالت را نسبت به مفاهیم و مصادیق ذاتی و عرضی مُعَرَّف در جهت معرفی آن رعایت نماید .

در جامعه می توان به دو نوع مُعَرِّف اشاره نمود : نخست : مُعَرِّفی که در معرفی خود دروغ و اغراق را چاشنی کار می کند در ثانی مُعَرِّفی که صداقت و واقعیّت های مرتبط با مُعَرَّف را مد نظر دارد واز حاشیه و اغراق تحت هر شرایط و موقعیتی احتراز و اجتناب می کند .

معنی لغوی تعریف به معنای شناساندن صفات خوب و یا احیانا" بد کسی و یا چیزی است . اما معنی مفهومی آن به شناساندن صفات خوب و یا بد کسی اطلاق می شود که این شناساندن توسط مُعَرَّف و مُعَرِّف صورت می گیرد به مانند عبارات ذیل : «انسان حیوان متفکر است». در این عبارت انسان به وسیله ی « حیوان متفکر» تعریف شده است و تفکر از صفات خوب یک انسان است که از جانب مُعَرِّف تعریف شده است . از این رو «انسان» را «مُعَرَّف » یعنی تعریف شده و «حیوان متفکر را «مُعَرِّف » یعنی تعریف کننده می نامند و به کاری هم که انجام گرفته است ، «تعریف »می گویند . یا به نمونه ی ذیل : مثلث شکلی است سه ضلعی و یا مربع شکلی است چهار ضلعی که مثلث و مربع به عنوان مُعَرَّف و اضلاع ِ این دو به عنوان مُعَرِّف تعریف شده و به کاری هم که انجام گرفته و یا به اصطلاح به مفاهیمی که برای مُعَرَّف و مُعَرِّف آمده است را تعریف می گویند . بنابراین از حاصل مُعَرَّف و مُعَرِّف تعریف بدست می آید . بیان کردن ویژگی ها و رفتارهای یک فرد و یا یک شی ء را که کار ِ مُعَرِّف می باشد تعریف می گویند . تعریف می تواند لفظی و یا ساختاری باشد و یا معنوی ومحتوایی . به صفاتی لفظی که مُعَرِّف از مُعَرَّف می کند تعریف لفظی می گویند و به صفاتی محتوایی که مُعرِّف از مُعرَّف می کند تعریف معنوی و یا محتوایی می گویند به مانند مثال : وقتی از چشم و ابرو و خال و دیگر ظواهر یک فرد و یا یک شی ء تعریف می کنیم این تعریف را تعریف لفظی یا بیرونی می گویند اما وقتی از رفتار و شخصیت و ویژگی های باطنی و یا تفکر و اندیشه ی یک فرد تعریف می شود این تعریف را تعریف محتوایی و یا درونی می گویند .

با این تفاسیر که از مُعرَّف و مُعرِّف و تعریف شد می توان به موضوع و مفهوم بحث نزدیک تر شد و به نتایجی بایسته و شایسته چه از حیث ساختار و چه از لحاظ محتوا دست یافت . شعر و شاعری به عنوان دو مقوله به شمار می آیند که لازم و ملزوم یکدیگرند و شاعر را می توان فاعل برشمرد و البته شعر را مفعول . شاعر می تواند به عنوان مُعرَف باشد و شعر او به عنوان مُعرِف و همه چیز شعر شاعر بستگی به مُعرِف دارد زیرا که اگر مُعرِف نتواند به خوبی شعر شاعر را که مُعرَف است به جامعه معرفی نماید هرگز تعریفی حاصل نمی آید . معرفی درون مایه ی یک شعر را در زوایای مختلف توسط مُعرِف تعریف آن شعر می گویند . می توان گفت شاعر تنها در مُعرَف شعر خود سهیم است . به بیانی تنها تولد شعر را که می تواند یک دال باشد بر عهده دارد ولی در معرفی آن درجهت ارائه ی تعریفی سازنده آنچنان صلاحیتی ندارد . و یا این که احیانا" شرایط سیاسی و اجتماعی و جبر اجتماعی و فرهنگی درجامعه این اختیار را از آن سلب می کند . بنابراین در کشورهای جهان سوم خیلی از شعرا در معرفی اشعار خود قدرت انتخاب و اختیار ندارند و تنها انتخاب آن ها این است که شعر را می سُرایند و به چاپ می رسانند . چاپ شعر می تواند همان مُعرَفی باشد که شاعر به انجام می رساند ولی در انتخاب و تصمیم مبنی بر ارائه ی مُعرِف و تعریف شعر خودصلاحیتی آنچنانی ندارد . نقطه ی مقابل همین مبحث که دربالا ذکر آن رفت این که در کشورهای متمدن ِ سنتی مقوله ی تعریف جایگاه و منزلت متداولی را در بین اذهان عموم به خود اختصاص داده است اما این جایگاه و منزلت به معنی رشد و تعالی فرهنگ و ادب نیست زیرا که اغلب تعاریفی که از آثار ارائه می شود پوشالی و فرمیکال است و هرگز اسانس و جوهره ی تعریف به دایره ی مُعرِف کشانده نمی شودزیرا که مُعرِف در تعریف مُعرَف خود همیشه به دنبال این است که صفات و خصوصیات شخصی را به صفات و خصیصه های اجتماعی و درونی یک اثر ترجیح دهد .

در این نوع کشورها چرخش و چربش تعریف توسط مُعرِف از مُعرَف و اغلب حول و محور مباحثِ فرمیکال و به اصطلاح پوچ و پوشالی است و البته در زوایایی هم شاخصه های شخصیت فردی و اجتماعی فرد را برتر از کارکترهای هنری و ادبی وی قلمداد می کنند . بنابراین تعریف شعر و شاعر در کشورهای متمدنِ ِسنتی و کشورهای جهان سوم در ابعادی بر محور دانش و تجربه و بینش و آگاهی نیست بلکه قطار تعریف در این کشورها اغلب بر ریل عادت ها ، باورداشت هاو آداب ها و سنن مرسوم است که در باور مردم ترسیم ، تعمیم و تداعی شده است .

از جانبی دیگر اگر شعر را به عنوان یک مُعرِف و شاعر را به مثابه ی کسی که این مُعرَف را بوجود آورده است فرض کنیم باز در می یابیم که مُعرِف بایستی کسی باشد تا که بتواند تعریف درست و حساب شده ای را از این مُعرَف که شعر است برداشت و ارائه نماید. در زوایایی می توان گفت کشورهای مدرن و توسعه یافته از شعر و هنر تعریف درستی دارند چرا که پارامترهایی معین و مفاهیمی مدون را برای هنر خویش تعریف نموده اند و بر اساس همین پارامتر ها و تعاریف شعر و هنر خود رادر جامعه هدایت ورهنمون می کنند . در ابعادی دیگر فرهنگ و عرف کشورهای متمدن می تواند بیانگر این باشد که چون این کشورها دارای ویژگی های بارز تمدنی هستند و این ویژگی ها در تاریخ این کشورها لحاظوتعریف شده اند لذا بایستی در این نوع کشورها ما با نوعی فرهنگِ تعریف و مقوله مُعرِف، درست و حساب شده ای تصادم داشته باشیم اما همیشه این جور نیست بلکه به دلایل متفاوتی که بیشتر ریشه در نوع فرآیند و عملکرد حکومت ها و رویکردهای سیاسی و امنیتی دارد با چنین تعاریفی سازنده و کارآمد روبر نیستیم و همین رویکرد مهجور و شکننده باعث شده تا که تعاریفی را در جامعه برجسته نمائیم که این تعاریف نه قابل هستند و نه این که از قابلیت های مفیدی بهره مند شده اند . تعریف از یک شعر و یا هنر به منزله ی تعریف از یک ملت و سرزمین است و این تعریف اگر قابل نباشد و از قابلیت هایی کارآمد بهره مند نباشد به مانند ساختمانی کهنه می ماند که از درون پوسیده است و هر لحظه امکان ریزش آن با کوچکترین باد و بوران ممکن می شود .

تعریف از هر چیز و یا کسی باید دارای دو لایه باشد . نخست: لایه ی بیرونی آن است که این لایه به چه اندازه جامعه پذیر است و این جامعه پذیری دارای چه نوع جغرافیای فکری و اندیشه ای می باشد و دیگر لایه ی درونی آن کس و یا چیز می باشد که به چه اندازه و وسعت با بافتار و ساختار روحی و روانی و رفتاری مردم کلاف خورده است و قدرت تعمیم پذیری آن در روح و روان مردم در ازمنه های تاریخ تا چه گستره و جغرافیایی برگ و بار و برد دارد .

دیگر مهم قابل بودن مقوله ی تعریف است . قابل بر وزن فاعل است و این قابل و یا کننده ی کار به کسی می گویند که دارای فابلیت هایی سازنده و مفید درراستای مطالبات و منویات جامعه در جنب و جوش است و کار آن دارای حسن فاعلی است نه حسن فعلی. بنابراین یک شاعر ابتدا بایستی فردی قابل از حیث شعر و هنر باشد و در ثانی این قابل بودن دارای قابلیت هایی چشم گیر هم باشد . تا شاعری در دایره ی شعر قابل نباشد و شعرش از قابلیت های مختلفی که نیاز جامعه هستند، یهره مند نشده باشد آن شاعر را نمی توان شاعری برشمرد که دارای قابلیت های مُعرِف و تعریف است . نکته ی دیگر خود مُعرِف است که یک اثر را به جامعه می شناساند و ما باید بدانیم که مُعرِف وقتی ازیک اثر تعریف می کند این تعریف به منزله این نیست که آن اثر، اثری کامل و بی عیب است بلکه به معنی آن است که این اثر توانسته تنها مراحلی را از جاده ی طویل خود طی نماید و هنوز مراحل دیگری را هم یکی پس از دیگری در این جاده درپیش و روی خود دارد . دیگر مهم تأثیر مقوله ی توهم در تعریف یک اثر است که این مهم می تواند در زوایایی اثر را با مشکلات و اختلالات روحی و روانی و شخصیتی مواجه سازد .

تجربه نشان داده است که هر چه قدر دانش و تجربه یک هنرمند به هم نزدیک تر باشند و یا حداقل با هم زیست بیشتری را کرده باشند آن هنرمند کمتر دچار توهم شده است و البته هر چه قدر دانش و تجربه ی یک هنرمند از هم دور بوده اند و یا زیست کمتری را با هم داشته اند آن هنرمند بیشتر دچار توهم شده است . بنابراین پختگی مهم ترین ابزاری است که یک هنرمند در هنر خود لازم دارد و به عنوان عنصری فرآرونده محسوب می شود که هنرمند را در جاده ی هنر کمک می کند و خامگی بدترین مؤلفه ای است که یک هنرمند را در هنر خود با توهم مواجه می سازد . با این حال ، تعریف کردن از یک فرد تازه کار هر چند هم هنرش خوب باشد بایستی با طُمأنینه و حساب شده باشد و فرد مُعرِف نیز بایستی کاملا" با آگاهی و پختگی لازم با اثر آن برخورد نماید تا که فرد ِ مُعرَف دچار توهم نشود . با این تعابیر ، می توان سه نوع تعریف را برای افراد هنرمند و حتا افراد عامه برشمرد. نخست : افرادی که ذاتا" تعریف پذیرند و به بیانی ظرفیت تعریف را دارند به گونه ای که این نوع افراد حتا اگر از تجارب کمی هم برخوردار باشند هرگز خود را گم نمی کنند که تعداد این نوع از افراد هم در جامعه قلیل است . دوم افرادی که تعریف درروند زندگی ی خانوادگی آن ها موروثی است و این گونه افراد نیز تحت هر شرایطی از ژن و اسلاف خویش این تعریف را به ارث برده اند و در هر محافلی دوست دارند از آن ها تعریف به عمل آید و اگر چنانچه کسی هم از آن ها تعریف نکند ناراحت می شوند و مُبلغ و متکلم وحده همیشه خودشان هستند . این تیپ افراد نیز دو گونه اند: نخست افرادی که دارای هنر و قابلیت های اجتماعی و منحصر به فردی اند و موروثی بودن قضیه نیز به آن ها کمک می کند و از این گونه افراد نیز باید به خوبی یاد کرد . در ثانی افرادی که از هیچ گونه هنر و قابلیتی بر خوردار نیستند و تنها توهم همان موروثی بودن کاررا به ارث برده اند و همین خصیصه را در جامعه هم یدک می کشند و این گونه افراد نیز قابل ستایش و تعریف در خیلی از ابعاد نیستند و پر و بال دادن به این گونه افراد درابعادی غیر مرتبط باعث رکود و ایستایی جامعه در همان ابعاد خواهد شد . ثالثا" افرادی که تعریف در بین آن ها حالتی اکتسابی دارد . به بیانی تعریف را از جامعه کسب نموده اند . تعریف اکتسابی شامل افرادی می شود که یا چیزی را از خود سراغ دارند و از دیگران نیز برای پر و بال دادن هر چه بیشتر به آن چیز استفاده می نمایند که در چنین حالتی آین نوع تعریف سازنده و مفیداست و یا این که از خود چیزی را سراغ ندارند و یا کاری را در جامعه به منصه ی ظهور نرسانده اند که این گونه افراد تنها به جای نیل به شهود و عینیت کار ، تقلید از دیگران را برای خود بر گزیده اند و درچنین حالتی این افراد نمی توانند مُعرِف خوبی برای جامعه درابعاد لازم و حیاتی باشند . حاصل این که مُعَرَّف ، مُعَرِّف و تعریف سه شاخصه ی اصلی در شعر و شاعری و حتا مقوله های اجتماعی به شمار می آیند که در رشد و بالندگی و یا احیانا" ضعف و ایستایی جامعه تأثیر فراوانی را از خود بر جا می گذارند و نیاز است که ما بدانیم مُعَرَّف چه کسی یا چه چیزی است و مُعَرِّف نیز از چه ویژگی هایی برای معرفی مُعَرَّف بر خوردار است و چه اندازه مُعَرَّف را می شناسد و در آنجاست که مفهوم تعریف را می توان به سهولت و خوبی از این دو استخراج کرد و به تعبیر و تعلیم درستی در جامعه در جهت آموزشی صحیح تبدیل نمود .

عابدین پاپی