باز شناختی از اتیمولوژی متن

برای باز شناخت از هر موضوعی ابتدا نیاز به ریشه یابی آن موضوع است که این موضوع درچه زمانی متولد شده است و چه فرآیندی را درگذر زمان از خود به نمایش گذاشته است و یا احیانن دارای چه نکات قوت و ضعفی می باشد

برای باز شناخت از هر موضوعی ابتدا نیاز به ریشه یابی آن موضوع است که این موضوع درچه زمانی متولد شده است و چه فرآیندی را درگذر زمان از خود به نمایش گذاشته است و یا احیانن دارای چه نکات قوت و ضعفی می باشد . دیگر نکنه نگاه اندیشمندان به آن موضوع است . به بیانی اندیشمندان درسیر زمان و مکان چه نوع رویکردهایی به این موضوع داشته اند و به چه اندازه این رویکردها در جامعه کارآمد و مفیدفایده بوده اند و یا احیانن غیر مفید و ناکارآمد نشان داده اند .

بنابراین مبحث انتخاب شده ی این نوشتار موضوعی به نام «متن» می باشد و دراین نوشتار سعی برآن داشته ایم که با استفاده از کلید واژه هایی چون ، نویسنده ، وجود و جامعه که ارتباط معنایی و مفهومی با موضوع محل بحث دارند چهارچوب نوشتار را تعیین و تشریح نمائیم. امید است خوانندگان گرانمهر ما را در کاستی ها ی این نوشتار یاری نمایند .

1-برآمدی بر اتیمولوژی متن : واژه ی (text ) درزبان فارسی به معنی متن می باشد که از واژه ی لاتینtextus) )به معنای پارچه گرفته شده است . متن چیزی است که تأویل و تفسیر می شود زیرا که به روی تعداد نامحدودی از خوانندگان گشوده می شود و این گشودگی چهره بایستی دارای مفاهیم سازنده ای باشد . دیگر این که، یک متن خوب بایستی از دوحالت بهره مند باشد . نخست نوشتار را به گفتار زنده تبدیل کند و درثانی گفتار را نیز به نوشتاری زنده مبدل نماید. بدین ترتیب ، اگر یک متن از این دو ویژگی برخوردار نباشد ازآن قدرت تعمیم پذیری برخوردار نیست و قطعن عمری کوتاه خواهد داشت .

متن را از زوایایی دیگر گفتمانی اطلاق می کنند که با نوشتار به تثبیت می رسد . بنابراین اگر چه این تعریف در زوایایی درست است اما هرنوشته ای را نمی توان متن دانست . چون یک متن خوب تنها با دال تعیین و تثبیت نمی شود بلکه مدلول نیز به عنوان پارامتری اساسی در شناخت متن محل بحث می باشد . یک متن خوب ابتدا بایستی از نشانه هایی مفهومی برخوردار باشد و درثانی به قصد انتقال معانی خاصی به مخاطب نوشته شود .

متن به تنهایی از رویکرد و فرآیندی فرآرونده بهره نمی جوید بلکه مفاهیم همبسته و وابسته به متن بایستی کلافی عمیق و عجین با پیشینه ی فرهنگی ، تاریخی و زبانی ی مرتبط با یک سرزمین خورده باشند. از ویژگی های خوبِ یک متن ، نمایش واقعیّت و ارزش های واقعی در یک متن است . یک متن خوب و زیبا باید قابل فهم و درکی واقعی باشد و به وسیله ی ابزاری چون ایماها ، اشاره ها ، درک خطوط ، اشکال و درک ذهنی تصویر شود . یک متن خوب تنها محدود به نوشتار نیست بلکه متن می تواند اظهار شود یا عمل شود و یا این که به مرحله ی اندیشیدن برسد . بنابراین رویکرد ی پراگماتیسم به متن از ویژگی های بارز یک متن به شمار می آید .

متن علاوه بر نثر و شعر ، هر سخن و یا اثری دیگری را به مانند نقاشی ، سینما و موسیقی دربرمی گیرد . لذا اگر چه دردنیای دیرین، مرکز توجه مخاطب به متن اغلب حول و محور یک نوشتار بوده ولی در دنیای امروز هر اثری اعم از نقاشی ، سینمایی، و موسیقایی که برای مخاطب پیامی داشته باشد در قلمرو متن قرار می گیرد . دیگر مهم در تعریف متن حضور فهم و درک و تفسیر در متن است. بنابراین تنها کلام درمتن کارساز نیست بلکه هر درک و تفسیری نیز در متن بسیار سازنده است .

متن می تواند انواع مختلفی داشته باشد . به مانند متن کلامی شامل محاوره ی گفتاری ، سخنرانی ، کتاب، نامه، شعر، متن موسیقایی ، متن تصویری، مانند نقاشی و عکس و متن رادیویی و سینمایی و متن دیجیتالی و گرافیکی و ...

با این وجود، علاوه بر انواع متن می توان به اقسام مختلفی از متن نیز اشاره نمود به مانند : متن های اطلاعاتی و متن های توصیفی. درمتن های اطلاعاتی نویسنده بیشتر به تبلیغ و توضیح گزارشات و اطلاعات و حالات خبری متن می پردازد و از حالات توصیفی و بیانی و تشریحی متن اجتناب می کند.اما در متن توصیفی کار نویسنده بیان احساسات و مفاهیم بکر در اندرون متن می باشد و بیشتر به توصیف و تشریح زیر لایه های زیرین متن می پردازد .

لذا با توجه به ریشه یابی هایی که ازحیث معنا و مفهوم از متن شد از نگاه اندیشمندان نیز تعاریف فراوانی از متن شده است که میتوان به تعریف رولان بارت توجه داشت . بارت در کتاب لذت متن خود دو نوع متن را به تصویر می آورد .نخست متن لذت بخش است . وی می گوید :« متن لذت بخش متنی است که خشنود می کند ، برآورده می کند، شادی می بخشد؛ متنی که از دل فرهنگ می آید وگسستی ازآن ندارد ، متنی که با رویه ی راحت خواندن پیوند خورده است .ولی متن سرخوشی بخش متنی است که نوعی فقدان به بار می آورد ؛ متنی که ناراحت می کند و شاید تاحدنوعی ملال ، پنداشت های تاریخی ، فرهنگی و روانی خوننده ، همبستگی سلایق ، ارزش ها و خاطرات او را بر می آشوبد و رابطه ی او با زبان را به بحران می کشد . بدین سان، وجود یک متن بستگی به نظر و منظر نویسنده دارد که ممکن است نویسنده نظری تاریخی را درمتن لحاظ کرده باشد و یا ایده ای فرهنگی و یا سیاسی و اخلاقی و ...

بر این روند ، سلایق زبانی و معنایی نویسنده در متن خود مسببی است درجهت گرایش مخاطب مبنی بر خواندن آن متن و تنها برداشت ازیک متن دریک زوایه و یا بیشتر نمی تواند تعریف جامع و درستی ازآن متن باشد . بنابراین دریک تعریف کلی ، سرشت و جوهر یک نوشتار را می توان متن نامید.

2- رویکردی به متن از تولد تا مرگ : زندگی یک واژه به مانند زندگی یک انسان ،خلاصه می شود در تولد ، حیات و مرگ . بنابراین ممکن است یک واژه از یکی از این سه ویژگی برخوردار باشد و یااز دو تا از این سه ویژگی بهره مند شده باشد و یا این که هر سه ویژگی را درسیر زمان و مکان در جامعه تجربه کرده باشد . لذا علاوه بر این موارد یک واژه می تواند دارای سه مرحله از حیث زندگی و زیستن باشد . نخست جوانی دوم میانسالی و سوم پیری . تجربه نشان داده است که هر واژه ای که این سه مرحله از زندگی خود را پشت سر گذاشته ، آن واژه ، واژه ای موفق بوده است . با این وصف، متن نیز از این دایره مستثنی نیست و به نوبه ی خود دارای سیر زمانی و مکانی خاصی بوده و می باشد . شاید بتوان گفت متن زمانی به وجود آمد که بشر به نوعی خودباوری در اندرون خویش دست یافت . بشر وقتی خود را شناخت در صدد برآمد تا این شناخت را درزوایای مختلف در طبیعت به نمایش بگذارد و یکی از این نوع شناخت ها را می توان نوشتن نامید .

نوشتن وقتی آغاز شد که انسان خود را به عنوان موجودی با فرهنگ و متمدن و مفکر و عاقل شناخت و هنر را در وجود خود و طبیعت احساس و پیدا کرد . بر این رویه ، پدیده ای به نام هنر از عمده کشف هایی بود که بشر در اندرون خویش و طبیعت و جامعه بدست آورد و به این نتیجه رسید که هر تولید هنری ای نیاز به سرشت و جوهره ای دارد که این سرشت و جوهره بتوانند فهم و پیامی سازنده را در ابعاد مختلف و متفاوت به جامعه منتقل نمایند .

بنابراین پرسشی که آدم می تواند از خود داشته باشد این است که، یک متن چگونه به وجود می آید و یا به اصطلاح وجود یک متن را چه عناصری تشکیل می دهند . به بیانی ساده می توان چنین پنداشت که عناصر تشکیل دهنده ی یک متن شامل نویسنده ، وجود و جامعه می باشد . به گونه ای که اگر نویسنده ای در کار نباشد ، هرگز متنی تولید نمی شود و اگر جامعه ای وجود نداشته باشد طبعن نویسنده و نویسندگی بی معنا می شود و بی تردید وجود مهمترین عنصراست که هم در دل نویسنده نهادینه شده است و هم دردل متن و جامعه .وجود همان موجودیت یک تفکر و اندیشه است که خود را در متن و جامعه پیدا می کند و بی شک این تفکر و اندیشه نیز با نویسنده کلافی عمیق خورده است .

یک متن خوب و تعمیم پذیر در دل جامعه بوجود می آید . یعنی جامعه به عنوان یک نشانه دارای مفاهیم و مصادیقی است که همین مفاهیم و مصادیق متن را بوجود می آورند . ارتباط وجودی متن با جامعه به مانند ارتباط روح با جسم است و به تعبیری این دو با هم نوعی رابطه ی دوسویه و لازم و ملزوم را ایجاد می کنند . تأثیری که یک جامعه بر متن می گذارد به اندازه ی تأثیری است که متن بر جامعه می گذارد .

لذا جامعه ، وجود و متن را می توان به عنوان مفعول مدنظر داشت که کار بر آن ها واقع می شود و نویسنده به عنوان فاعل یا کننده ی کار به شمار می رود که درآفرینش این سه مورد نقش اساسی دارد . ولی مهم تر این که اگر چه نویسنده به عنوان فاعل شناخته می شود اما نه تنها نویسنده بلکه جامعه و وجود نیز در زوایایی به عنوان فاعلی به شمار می آیند که در تولد متن سهیم و اهمیت خاصی دارند .

بدیت سان ، ظهور و حضور متن نیز برای استفاده ی جامعه می باشد . چون یک متن خوب بایستی ارتباطی عمیق با تاریخ ، فرهنگ ، سیاست ، زبان و موسیقی یک جامعه برقرار سازد . با روحیات آن جامعه سر سازگاری داشته باشد که به چنین متنی می توان متن جامعه پذیر گفت .

یک متن ماندگار متنی است که دارای فرآیندی اعم از تولد ، حیات و مرگ باشد . یعنی هم تولد را درجامعه به خوبی تجربه کرده باشد و هم حیات و مرگ را . ( مرگ متن به معنی جایگزین متن به جای صاب متن می باشد ) بنابراین چنین متنی می تواند علاوه بر زمان خود در زمان ها و مکان های بعد از خود نیز حضور داشته باشد . فرد پذیری متن و جامعه پذیری متن دو عنصر هستند که تعمیم پذیری متن را به وجود می آورند . فرد پذیری در متن به دو شکل تصویر می شود . نخست : متنی است که از طرفداران عامیانه ای برخورداراست و دوم متنی است که دارای طرفداران خاصی است که گزینه ی دوم بیشتر از مورد اول در تثبیت متن تأثیر می گذارد .

جامعه پذیری متن نیز از دیگر عناصری است که درساختار و محتوای متن تأثیر بسزایی دارد چه این که، هر متنی که جامعه پذیر نباشد و به اصطلاح از کارکترهای جامعه بهره مند نشده باشد طبعن از ماندگاری کمتری برخوردار است . لذا یک متن خوب در جهت تولد از کال های زیادی عبور می کند تا به مرحله ی رسیدن می رسد و قطعن با فراز و فرود های زیادی در جامعه دست و پنجه نرم می کند تا حیات خود را تثبیت می کند و البته دلایل فراوانی اعم از اوضاع سیاسی و اجتماعی و .... باعث می شوند تا که آن متن از چرخه ی فرهنگ و هنر حذف شود .

بنابراین برای یک متن خوب چیزی به نام مرگ معنی ندارد ولی خیلی از متن ها براساس گذر زمان به فراموشی سپرده می شوند که طبعن این گونه متون از سه عنصر اندیشه ، سرشت و زبان برخوردار نیستند . نتیجه این که، متن از تولد تا مرگ از دالان های سخت و نفس گیری عبور می کند تا وجود خود را در جامعه به تثبیت می رساند .

3-بر نوشتی به مقاله ی مرگ مولف از رولان بارت و ...

با حاشیه نویسی پاراگراف های مقاله ی رولان بارت به نام مرگ مولف در می یابیم که سرشت معنایی مقاله ی این اندیشمند خلاصه می شود در این جمله از مولف که: « هر مولفی پس از نگارش متن خود می میرد و آنچه از نوشته ی او باقی می ماند ، تفسیر و برداشتی است که خواننده از متن او می کند» . بارت در ادامه ی همین مقاله باز می گوید: « وحدت یک متن را نه خاستگاه آن بلکه در مقصد آن باید جست ». میشل فوکو نیز در کتاب باستان شناسی دانش خود می نویسد:« مرزهای کتاب به هیچ عنوان روشن نیست زیرا که به کتاب های دیگر و متون و جملات دیگر بستگی دارد ».

همانطور که در بخش دوم همین نوشتار گفته شد متن از عصاره ی جامعه و اندیشه ی نویسنده به وجود می آید . بنابراین اگر چه پس از نگاشتن از خود نویسنده جدا می شود و راه خود را ادامه می دهد و البته برداشت های فراوانی از آن در بین جامعه متداول می شود اما این به منزله ی عدم وجود نویسنده یا مولف نیست . چون هر متنی از نوعی هرمنوتیک برخوردار است به گونه ای که به مانند دریایی می ماند که هر کسی به اندازه ی تشنگی اش می تواند از آن بچشد و این زیر لایه های معرفت شناسانه و زیباشناسانه ی متن از سلاله ی فکر مولف یا نویسنده سرچشمه می گیرند . لذا آن برداشت و تفسیری که خواننده از متن مولف می کند همان سرشت و جوهره ای است که در متن وجود دارد . با این روند ، وجود متن به عنوان یک پارامتر هنری و علمی و یا فلسفی و ... خود بیانگر این است که آن متن توخالی نیست و مخاطب از لایه ای به لایه های زیرین تری در متن دست می یابد و ما گمان می داریم که این برداشت های معنایی ازآنِ مخاطب هستند.

ولی نکته ای که قابل توجه می باشد این که خواننده ی متن می تواند با بهره گیری از یک متن به مفاهیم تازه ای هم دست یابد که این نوع مفاهیم بدور از خاستگاه متن نیستند . دیگر نکته بحث خاستگاه در متن و مقصد درمتن می باشد که رولان بارت مقصد درمتن را به خاستگاه در متن ترجیح می دهد . لذا خاستگاه در متن به عنوان یک زیر ساخت به شمار می آید و مقصد نوعی روساخت است و اگر بخواهیم خاستگاه را به عنوان آغاز گر راه قلمداد کنیم و مقصد را ادامه راه ، باز آنچه به ذهن خطور می کند و چربش بیشتری دارد همان خاستگاه است چون بدون خاستگاه ، مقصد بی معناست .

بنابر این هر متنی مبدأ و مقصدی دارد و پارامتر اساسی یک متن را می توان مبدأ آن متن دانست و یا حداقل می توان این دو را لازم و ملزوم یکدیگر به شمار آورد . دیگر فرآیند در جامعه ی امروز بحث پراکندگی و تصادف در متن است . بحث روان گسیختگی و بی معنایی و بی نظمی در متن است نه تمرکز و طرح در متن و یا نظم و روایت و معنا .

در دنیای امروز چون اغلب متن ها از این گونه مشخصه ها بهره مند شده اند و در همین مسیر طی طریق می کنند و میشل فوکو نیز برای روحیات زمان و مکان خود می نویسد لذا برای این که نظریات پیشین را زیر سئوال ببرد دست به آفرینش چنین مباحثی می زند و این مباحث گرچه به نوبه ی خود قابل فهم و پذیرش هستند اما در زوایایی دیگر و از نگاه بخشی از جامعه ی جهان نیز قابل درک و پذیرش نیستند ! با این حال، مقاله ی رولان بارت و نگاه میشل فوکو یک نظریه تلقی نمی شوند بلکه نوعی فرضیه به شمار می آیند که هنوز تبدیل به نظریه نشده اند چه این که خصیصه ی یک نظریه ابتدا عبور از فرضیه و تبدیل شدن به یک تز می باشد که این تز بتواند به عنوان یک پارادایم جهانی در بین ملل و در همه ی زوایا پاسخگو باشد .

عابدین پاپی