جلوه هایی از اخلاق و فرهنگ ایرانی در شاهنامه ی فردوسی

شاهنامه یکی از بزرگترین آثار جاودانه ی حماسی ادب پارسی و یکی از شاهکارهای ادبی جهان , از شاعر نامدار فردوسی است , این اثر , سند و گواهی روشن بر شکوه و فرهنگ و تمدّن غنی ایرانیان قدیم و نمایانگر تاریخ و فرهنگ دوره باستانی ایران می باشد

شاهنامه یکی از بزرگترین آثار جاودانه ی حماسی ادب پارسی و یکی از شاهکارهای ادبی جهان ، از شاعر نامدار فردوسی است ، این اثر ، سند و گواهی روشن بر شکوه و فرهنگ و تمدّن غنی ایرانیان قدیم و نمایانگر تاریخ و فرهنگ دوره باستانی ایران می باشد

می دانیم پیش از پذیرش دین مبین اسلام ایرانیان از آیین زرتشتی و کتاب مقدس اوستا پیروی می کردند . در اوستا پایه همه کارها و پیشامد های جهان براساس نیکی و بدی استوار است و سرانجام نیکان ، به خیر و سرنوشت بدان ، به تباهی پایان می پذیرد و سرپیچی کنندگان از راه یزدان ، جوانمردان و فرزانگان ، «فرّه ایزدی» را از خویش دور می کنند و خودکامگان خود را به وادی نیستی می کشاند به این سبب مبانی تربیتی و اخلاقی دین بهی ، در سراسر روایت های شاهنامه فردوسی ، آشکار می باشد . فرهنگی که بر راستی ، پارسایی ، گذشت ، نیکی و مهر ورزی استوار است .

استاد غلامحسین یوسفی در باره شاهنامه فردوسی چنین گفته اند :

« شاهنامه فردوسی ...همه در حمایت دادگری و خرد و مردمی و آزادگی است و راستی و نیکو کاری و وطن دوستی را تعلیم می دهد . چه ارزشی بالاتر از اینکه شاهنامه برای انسان کمال مطلوبی می آفریند والا و بشری ...» ۰(۱)

در سراسر شاهنامه ، در حین آشنایی با سرگذشت پهلوانان و پادشاهان ، با بسیاری از آداب و سنت ها ی گوناگون زندگی ، آرمان ها و اخلاق نیاکان قدیم ایران نیز آشنا می شویم و همانطور که پیش از این آمد ، در می یابیم که در این روایت ها پیوسته ستیز و کشمکشی میان نیکی و بدی وجود دارد ، پیکاری پی گیر با پلیدی و پلشتی برای رسیدن به رستگاری . آنچه چشمگیر تر است پافشاری بر راستی ، درستی و پارسایی است .

یکی از اساسی ترین دلیل شیفتگی ایرانیان از گذشته تا کنون به شاهنامه ، ملموس بودن منش قهرمانان در این حماسه ی ملی می باشد ، ، و نیرومند ترین پادشاهان و پهلوانان هنگامی که به اوج توان و کمال دست می یابند هر گاه فریفته شوند و به بیراهه قدم گذارند ، سرنگون می شوند . گواه این سخن آنکه در داستان « پادشاهی جمشید » جمشید شاه پسر تهمورث دیو بند ، هنگامیکه جانشین پدر شد ، توانست در زمانی حدود هفتصد سال پادشاهی ، کارهای بسیاری انجام دهد . وی در این سالیان دراز برای آبادانی و رونق کشور تلاش فراوان می کند وی پس از دستیابی به هدف ها ، به جای سپاسگذاری از یزدان ، از پیروزی های پیاپی دچار غرور ، و فریفته و گرفتار اهریمن می شود و به سبب خودکامگی و خودپرستی « فرّه ایزدی» ، از وی باز پس گرفته می شود و همه نزدیکان وی ، از گرد او، پراکنده می شوند و سرانجامی دردناک را برای خود رقم می زند .

• شما را زمن هوش و جان در تن است

• به من نگرود هر که آهرمن است

• گر ایدون که دانید من کردم این

• مرا خواند باید جهان آفرین

چو این گفته شد فرّ یزدان ز وی

گسست و جهان شد پر از گفتگوی

تربیت قوای جسم و روان از دوران باستان در نزد ایرانیان ارزش والایی داشت ،این کار به ویژه نزد شاهان و درباریان گسترش داشت تا جایی که یونانیان قدیم برخی از الگوهای اخلاقی و هنرهای پهلوانی ، چون سوار کاری و تیر اندازی را از ایرانیان فرا گرفته بودند و این امور در میان یونان گسترش یافته بود .

در نوشته ی زیر به داستان فریدون و پسرانش از دیدگاه اخلاقی پرداخته شده است :

فریدون ، پس از جمشید ، از بزرگترین پادشاهان وپهلوانان اسطوره ای در شاهنامه است . وی فرزند آبتین و فرانک ، و از نژاد تهمورث است :

جلد اول – ص ۴۲ –ازبیت۱۶۶به بعد

زتخم کیان بود و بیدار بود

خردمند و گرد و بی آزار بود

ز تهمورث گرد بودش نژاد

پدر بر پدر بر همی داشت یاد

ضحّاک پدر فریدون را در زمان شیرخوارگی وی ، کشت و مادرش فرانک ، از بیم کشته شدن فرزند به دست ضحّاک ، و ی را به مردی که در « البرز کوه »سکونت داشت ، برد و به وی سپرد تا از او نگهداری کند وبا شیر گاو بپرورد .

جلد اول ص ازبیت ۱۲۹به بعد

خردمند مام فریدون چو دید

که بر جفت او بر چنان بد رسید

به پیش نگهبان آن مرغزار

خروشید و بارید خون بر کنار

بدو گفت کاین کودک شیر خوار

ز من روزگاری به زنهار دار

پدروارش از مادر اندر پذیر

وزین گاو نغزش بپرور به شیر

فریدون دوران کودکی را در البرز کوه سپری کرد سپس به نزد مادر آمد و نژاد ش را از مام خود جویا شد ، مادرش در پاسخ فرزند چنین می گوید :

جلد اول – ص ۴۲- ب۱۶۴به بعد

تو بشناس کز مرز ایران زمین

یکی مرد بود نام او آبتین

ز تخم کیان بود و بیدار بود

خردمند و گرد و بی آزار بود

زتهمورث گرد بود ش نژاد

پدر بر پدربر همی داشت یاد

فریدون پس از اگهی از نژاد و پیشینه خود ، به رهنمود سروش ایزدی که راز نابودی ضحّاک را به وی آموخت همچنین به پایمردی کاوه ی آهنگربه جنگ ضحّاک اهریمن سرشت می رود وپس از دست یافتن بر ضحّاک ، به رهنمود سروش بجای کشتن وی را درالبرز کوه با خواری به بند کشید تا سزای پستی ها و پلشتی های خود را ببیند بدینگونه فرمانروایی وی سرنگون شد :

جلد اول –ص ۵۷- ازبیتبه بعد

بیاورد ضحّاک را چون نوند

به کوه دماوند کردش به بند

چو بندی بر آن بند بفزود نیز

نبود از بد بخت مانیده چیز

ازو نام ضحّاک چون خاک شد

جهان از بد او همه پاک شد

پس از فروپاشی پادشاهی ضحّاک بد گوهر ، فریدون کامروا بر تخت نشست و با داد و دهش در آبادانی کشور کوشید وی پانصد سال شاه ایران زمین بود .

جلد اول –ص۵۸- ازبیت ۱-۳

فریدون چو شد بر جهان کامگار

ندانست جز خویشتن شهریار

به رسم کیان تاج و تخت مهی

بیاراست با کاخ شاهنشهی...

زمانه بی اندوه گشت از بدی

گرفتند هر یک ره ایزدی

فّرّخ فریدون سه پسر داشت به نام های تور و سلم و ایرج ، وی پادشاهی سرزمین های خود را بین آنها تقسیم کرد ؛ روم و خاور را به سلم ، و توران زمین را به تور ، و پادشاهی ایران زمین را شایسته ی ایرج فرزند کهتر دانست :

جلد اول – ص۷۰ – ب ۲۹۰-به بعد

نهفته چو بیرون کشید از نهان

به سه بخش کرد آفریدون جهان

یکی روم وخاوریکی ترک و چین

سوم دشت گردان ایران زمین

نخستین به سلم اندرون بنگرید

همه روم و خاور مر او را گزید

دگر تور را داد توران زمین

ورا کرد سالار ترکان و چین...

پس آنگه نیابت به ایرج رسید

مرو را پدر شهر ایران گزید

هم ایران و هم دشت نیزه وران

همان تخت شاهیّ و تاج سران

بدو داد کورا سزا دید ، گاه

همان تیغ و مهر و نگین و کلاه

سران را که بد هوش وفرهنگ ورای

مر او را چه خواندند ؟ ایران خدای

روزگار دراز بدینسان گذشت و فریدون فرزانه سالخورده شد در این زمان ابتدا سلم از اینکه پدر فرمانروایی ایران زمین را به ایرج ، پسر کهتر بخشیده ، ناسازگاری در پیش گرفت و گرفتار حسادت و آز شد و در حالیکه خشمگین و دژم بود ، سواری به جانب چین گسیل کرد و به تور چنین پیغام داد :

جلد اول – ص ۷۱ –از بیت ۳۱۱به بعد

بدل پرزکین شد به رخ پر زچین

فرسته فرستاد زی شاه چین

بگفت آنچه اندر دل اندیشه بود

فرستاده ای را برافگند زود

فرستاد نزد برادر پیام

که جاوید زی خرّم و شادکام

سه فرزند بودیم ، زیبای تخت

یکی کهتر از ما به آمد به بخت

اگر مهترم من به سال و خرد

زمانه به مهر من اندر خورد

گذشته ز من تاج و تخت و کلاه

نزیبد مگر بر تو ای پادشاه

سزد گر بمانیم هر دو دژم

کزین سان پدر کرد بر ما ستم

چو این راز بشنید تور دلیر

بر آشفت ناگاه چون تند شیر

تور هم از این تقسیم ناخشنودی خود را آشکار کرد و با سلم هم داستان شد و بی درنگ و شکیب ، مؤبدی را روانه کردند تا به گونه ای بایسته هر چه زودتر فریدون را آگاه کند و بگوید :

جلد اول – ص۷۲-ازبیت ۲۴۸به بعد

نکردی جز از کژّی و کاستی

نکردی به بخش اندرون راستی

سه فرزند بودت ، خردمند و گرد

بزرگ آمده نیز پیدا ز خرد

ندیدی هنر با یکی بیشتر

کجا دیگری زو فرو برد سر

یکی را دم اژدها ساختی

کی را به ابر اندر افراختی

یکی تاج بر سر به بالین تو

بدو شاد گشته جهانبین تو

نه ما زو به مام و پدر کمتریم

که برتخت شاهی نه اندرخوریم

ایا دادگر شهریار زمین

بدین داد هرگز مباد آفرین

اگر تاج از آن ترک بی بها

شود دور یابد جهان زو رها

سپاری بدوگوشه ای ازجهان

نشیند چوما ازتوخسته نهان

وگرنه سواران ترکان و چین

هم ازروم گردان جوینده کین

فراز آورم لشگری گرز دار

از ایران ایرج برآرم دمار

مؤبد ، بنا بر فرمان ، بی درنگ و بسوی درگاه فریدون شتافت ، و هنگامیکه به پیشگاه پادشاه رسید پیام جوانان خام و نا هوشیار را با شرمساری و پوزش با شاه در میان گذاشت ، آفریدون پس از آگاهی ، در پاسخ مؤبد گفت که من چنین روزی را از آن پسران بی خرد چشم داشتم از جانب من به آن دو بگوی :

جلد اول – ص۷۴ – ازبیت۳۸۹به بعد

انوشه ! که کردید گوهر پدید

درودازشما خودبدینسان سزید

ز پند من ار مغزتان شد تهی

همان از خردتان نبود آگهی ؟

بدان برترین نام یزدان پاک

به رخشنده خورشیدوآژنده خاک

به تخت و کلاه و به ناهید و ماه

که من بد نکردم شما را نگاه

همه ترس یزدان بد اندر نهان

همه راستی خواستم در جهان

شما را کنون از دل و رای من

به کژّی و تاری کشید انجمن

ببینید تا کردگار بلند

چنین از شما کرد خواهد پسند؟

در پیامی که فریدون یزدان پرست وبا تجربه برای پسرانش می فرستد به آنها یاد آوری می کند که زمان مرگ من بزودی فرا می رسد ومن نیازمند آرامشم و پیمان برادری شما همواره باید مستحکم باشد و از آز و فریب اهریمن دوری کنید و آنچه پیش آمده را با ایرج در میان می گذارد و از وی می خواهد که برای نبرد و رویارویی با برادرانش آماده شود وگرنه آنها بر تو دست می یازند و تورا خواهند کشت . ایرج در پاسخ سخنان پدر چنین گوید :

جلد اول- ص ۷۶ – ازبیت۴۴۰به بعد

نباید مرا تاج و تخت و کلاه

شوم پیش ایشان دوان بی سپاه

بگویم که ای نامداران من

چنان چون گرامی تن وجان من

مگیرید خشم و مدارید کین

نه زیباست کین از خداوند دین

دل کینه ورشان بدین آورم

سزاوارتر ز انچه کین آورم

شاه فریدون به پور خردمند خود می گوید تو دلی پر از مهر و پیوند با بردران داری ولیکن آنها که گرفتار فریب اهریمنند ، راه سازگاری در پیش نخواهند گرفت با این همه نباید نا امید بود تو برای دلجویی به نزد آنان برو ، من هم نامه ای پر از درد دل برایشان می نویسم و امید دارم بتوانی آنان را از فتنه گری و جنگ بازداری و من بارد یگر تو را تندرست ببینم .

جلد اول – ص۷۷- ۴۵۶

یکی نامه بنوشت شاه زمین

به خاور خدای و به سالار چین

سر نامه کرد آفرین خدای

کجا هست و باشد همیشه بجای

سه فرزند را خواهم آرام و ناز

ازان پس که بردیم رنج دراز

برادر کزو بود دلتان بدرد

اگر چه نزد بر کسی باد سرد

دوان آمد از بهر آزارتان

همان آرزومند دیدارتان

بیفکند شاهی ، شما را گزید

چنان کز ره نامداران ئسزید

گرامیش داریدونوشه خورید

چو پرورده ام تن روان پرورید

چو از بودنش بگذرد روز چند

فرستید نزد منش ارجمند

ایرج شاه با گروهی از سپاهیان همراه شد و به نزد برادران رفت . برادران در حالیکه دلی پر از کینه داشتند به پذیره برادر شتافتند و وی را به سراپرده رهنمون شدند . سپاهیان با دیدن ایرج وی را سزاوار تخت و کلاه یافتند و همه سپاهیان در باره شایستگی ایرج پادشاهی سخن می راندند :

جلد اول – ص ۷۸ – از بیت۴۸۳بعد

سپاه پراکنده شد جفت جفت

همه نام ایرج بد اندر نهفت

که این را سزاوارشاهنشهی

جز این را مبادا کلاه مهی

سلم هنگامیکه از این کار آگاهی یافت با تور ، به رایزنی پرداخت و از همداستانی و همراهی سپاهیان برای به قدرت رساندن ایرج خبر داد و گفت :

جلد اول – ص ۷۸ –از بیت ۴۸۴به بعد

به لشکر نگه کرد سلم از کران

سرش گشت از این کار لشکر، گران

به خرگه در آمد، دلی پر ز کین

جگر پر ز خون ، ابروان پر ز چین

سراپرده پرداخت از انجمن

خود و تور بنشست با رایزن ...

به تور از میان سخن سلم گفت

که یک یک سپاه ازچه گشتند جفت

از ایرج دل من همی تیره بود

بر اندیشه اندیشه ها بر فزود

سپاه دو کشور چو کردم نگاه

ازین پس جز او را نخواهند شاه

اگر بیخ او نگسلانی ز جای

ز تخت بلندی فتی زیر پای

برادران همه شب رابه چاره جویی نشستند وسرانجام بی شرمانه دل بدین کار گماشتند که ایرج را از میان بردارند و اینچنین نابخردانه کمر بر مرگ برادر بستند :

جلد اول – ص ۷۹ –ازبیت۴۹۸به بعد

برفتند هر دو ، گرازان ز جای

نهادند سر سوی پرده سرای

چو از خیمه ایرج به ره بنگرید

پر از مهر دل ، پیش ایشان دوید

بدو گفت تور : ار تو از ما کهی

چرا بر نهادی کلاه مهی ؟

تو را باید ایران و تخت مهان

مرا بر در ترک ، بسته میان ؟

برادر که مهتر به خاور به رنج

به سر بر، تو را افسرو زیر گنج؟

چنان بخششی کان جهانجوی کرد

همه سوی کهتر پسر ، روی کرد

ایرج بار دیگر با نرمی با برادران سخن گفت و اینکه نه تنها در بند داشتن تاج پادشاهی و بزرگی و سپاه نیستم بلکه اکنون از همه آنها سیر شده ام و هر آنچه دارم به شما می بخشم و کینه جویی را رها کنید :

جلد اول – ص ۷۹ –از بیت ۵۱۳به بعد

مرا با شما نیست جنگ و نبرد

نباید به من هیچ دل رنجه کرد

جز از کهتری نیست آیین من

نباشد بجز مردمی دین من

چو بشنید توراین همه سربسر

به گفتارش اندر نیاورد سر

نیامدش گفتار ایرج پسند

نه آن آشتی نزد او ارجمند

ز کرسی به خشم اندر آورد پای

همی گفت وبرجست هزمان زجای

یکایک بر آمد ز جای نشست

گرفت آن گران کرسی زربه دست

بزد بر سر خسرو تاجدار

ازو خواست خسرو به جان زینهار

در برابر کار ناپسند تور ، ایرج برادر را از سرانجام کار آگاه می کند و به وی می گوید : آیا از خدا نمی ترسی ؟ از پدر پیرمان شرم نداری .تو با کشتن من نام ننگی از خود باقی خواهی گذاشت و از مردمکشان خواهی شد :

جلد اول – ص ۸۰ – ازبیت به بعد۵۲۴

پسندی و همداستانی کنی

که جان داری وجان ستانی کنی

میازارموری که دانه کش است

که جان داردوجان شیرین خوشست

بسنده کنم زین جهان گوشه ای

به کوشش فراز آورم توشه ای

به خون برادر چه بندی کمر

چه سوزی دل پیر گشته پدر ؟

جهان خواستی یافتی خون مریز

مکن با جهاندار یزدان ستیز

گفتار ایرج بر برادر کینه جو و خیره سر سودی ندارد چه او سری پر باد و دلی پر خشم دارد و با خنجری تیز و زهر آگین سر از تنش جدا کرد و به نزد پدر پیر و ناتوان فرستاد .

جلد اول – ص ۸۰- ب ۵۳۴

سر تاجور از تن پیلوار

به خنجر جدا کرد و برگشت کار

بیاکند مغزش به مشک و عبیر

فرساد نزد جهانبخش پیر ...

برفتند تازان دو بیداد شوم

یکی سوی چین شد یکی سوی روم

فریدون شاه بی خبر از مرگ فرزند گرامی ، دیده به راه داشت تا ایرج پاک سرشت و نیکخواه ، پس از گفتگو با برادران و خشنود ساختن آنان ، پیروزمندانه به ایران زمین بازگردد و بار دیگر بر تخت پادشاهی نشیند ولیکن بجای ایرج برومند ، سر وی را آوردند .

جلد اول – ص ۸۱-از بیت ۵۵۵به بعد

ز تابوت ، چون پرنیان برکشید

بریده سر ایرج آمد پدید

بیفتاد از اسپ آفریدون به خاک

سپه سر بسر جامه کردند چاک

فریدون سر شاهپور جوان

بیامد به بر بر گرفته نوان

همی کرد هوی و همی کند موی

همی ریخت اشک وهمی خست روی

بردباری در برابر این داغ برای فریدون پیر بسیار سخت و ناگوار بود وی به درگاه کردگار داور نالید و از او خواست تا زمانی که انتقام ایرج را از برادران خیره سر نگرفته زنده بماند و افسوس از چنین زندگی و پایان دردناک آن ، که پدری آرزوی زندگی کند تا مرگ دو پسر دیگرش را نیز ببیند وهمانا اینچنین شد .

جلد اول – ص ۸۲ – ازبیت ۵۸۰به بعد

همی گفت کای داور کردگار

که چندان امان یابم از روزگار

که از تخم ایرج یکی نامور

ببینم ابر کینه بسته کمر

چو این بی گنه را بریدند سر

ببرّد سر آن دو بیدادگر

روزگار تلخ و ناگواری بود تا اینکه فریدون شاه از بارداری کنیزکی ماهرو از ایرج آگاهی یافت ومایه امید وشادمانی وی شد وسرانجام از نژاد ایرج پسری منوچهر نام زاده شد .

جلد اول – ص ۸۴- از بیتببه بعد۶۱۵

فریدون چو روشن جهان را بدید

به چهر نو آمد ، سبک بنگرید

همی گفت کین روز فرخنده باد

دل بد سگالان ما کنده باد

می روشن آورد و پر مایه جام

مناچهر دادش منوچهر نام

طی سالیان دراز ، فریدون شاه کمر بر پرورش منوچهر بست و همه ی هنرها را بدو آموخت و در پایان تخت و تاج پادشاهی را به وی بخشید .

جلد اول – ص ۸۴- از بیت ۶۲۶ بعد

نیا تخت زرّین و گرز گران

بدو داد و پیروزه تاج سران

کلید در گنج و زرّین گهر

همان تخت وطوق وکلاه وکمر

سراسر سزای منوچهر دید

دل خویشتن زو پر از مهر دید

هنگامیکه سلم و تور از این آگاه شدند از جفای خود در اندیشه و پشیمان شدند و تنها راه چاره را در آن دیدند که از پدر پوزش خواهند ولیکن این چاره جویی از جانب شاه پذیرفته نشد و به دستور فریدون ، منوچهر به جنگ و رویارویی با آنان پرداخت و در پیکاری سخت هر دو تن ستمکاران پرخاشجو ، به دست وی کشته شدند در پیامی که به فریدون فرستاد چنین گفت :

جلد اول- ص ۱۰۴- ازبیت ۱۰۸۵به بعد

کشیدیم کین از سواران چین

گشادیم بر جان ایشان کمین

به نیروی شاه آن دو بیدادگر

که بودند خونی ز خون پدر

سرانشان بریدم به شمشیرکین

به پولاد شستیم روی زمین

منوچهر شاه پس از کشتن آن دو سر شان را به نزد فریدون فرستاد بدین سان کین پدر را از آنان باز ستاند و فریدون با خیالی آسوده جهان را وداع کرد .

منابع :

۱-شاهنامه فردوسی ، بر اساس شاهنامه ژول مول ، به کوشش پرویز اتابکی، انتشارات علمی فرهنگی ، چاپ اول ۱۳۷۵

۲- شکوه شاهنامه در آیینه ی تربیتی و اخلاق ، نگارنده پرویز البرز ،انتشارات دانشگاه الزهرا ، چاپ اول ۱۳۶۹

۳- رزم نامه ی رستم و اسفندیار ، انتخاب و شرح دکتر جعفر شعار ، دکتر حسن انوری ، شرکت چاپ و انتشارات علمی ، چاپ دوازدهم سال ۱۳۷۲

۴- فرهنگ معین ، محمد معین ، انتشارات امیر کبیر ، چاپ هشتم ، سال ۱۳۷۱

پی نوشت :

( ا)-رزم نامه ی رستم و اسفندیار – انتخاب و شرح دکتر جعفر شعا ر – دکتر حسن انوری –شرکت چاپ و انتشارات علمی –چاپ دوازدهم -سال۱۳۷۲-

نویسنده : هما آقا جعفری