نقد شعر وقت چیدن است

اخیرا فرناز بنی شفیع کتاب شعری درآورده با نام وقت چیدن است این کتاب به صورت مجموعه ی غزل در ۹۵ صفحه گرد آمده است

اخیرا فرناز بنی‎شفیع کتاب شعری درآورده با نام وقت چیدن است. این کتاب به صورت مجموعه‎ی غزل در ۹۵ صفحه گرد آمده است. این کتاب در انتشارات «هنر رسانه‎ی اردی‎بهشت» چاپ شده به قیمت ۱۶۰۰۰ ریال. این نخستین تجربه‎ی او در وانفسای تفتیش عقاید است. این نقد حاصل جلسه‎ی انتقادی گروه ادبی‎ست که قرار بود برگزار شود و به دلایل نامعلومی نشد. یعنی نکته‎هایی آماده کردم بودم که در صورت فرصت و امکان طرح نقد و چالش بکنم که نشد.

اگر این کتاب به نقد یا چالش گرفته می‎شود نه برای تخطئه نویسنده یا خودنمایی بنده است بل که صرفا جای‎گزین رونق نقد به جای مداحی و گرم شدن تنور بحث و روشن اندیشی به جای کینه‎های رقابت جویانه است. و بنابر این اگر به نقاط خوب و روشن‎گری کم‎تر اشاره شده یا اصلا چیزی به میان نیامده فقط از برای کم کردن حجم این نوشته است. اصولا نقد به چیزی تعلق می‎گیرد که چیزی در خود دارد. در این وضعیت اسف‎بار کتابی که چاپ می‎شود به گونه‎ای باید قدر و مقام آن را دانست و خاموش ماندن در مورد آن از دست دادن آینده‎ی هنری سرزمین‎مان است.

این کتاب در کل حاصل حدیث‎های نفس بنی شفیع است. انگار که به صدای بلند با خود سخن می‎گوید. تجربیات و رویاهای شخصی خود را با نام کسی دیگر باز آفرینی می‎کند. روی همه‎ی سخن او با کسی‎ست غیر خود: کسی که بار رویاهایش را می‎کشد. هر آن چه در خود ندارد بر زبان او رانده می‎شود. یا این که، هر آن چه که دوست دارد ولی دریغ‎اش شده یا ندارد، فلسفه‎ی وجودی دیگری می‎شود.

افتاده‎ام کنار خیابان بی‎کسی

معتاد چشم‎هات که از شعر، ناب‎تر

او با استوار به محتوای درون‎اش با دو چشم مضطرب و خیره منتظر اوست که وارد شود، و نمی‎شود. هیچ گاه او را در بغل خوش بختی‎اش نمی‎گیرد. شاید بتوان گفت، بیش‎تر اشعار و ادبیات موزون امروزی ما از همین گرداب آویزان‎اند. فضای چاپ و تفتیش عقاید به چنین نثرهایی دامن می‎زنند؛ نثرهایی که خواسته‎های خود را در گردابی از سایه‎ها و مجاز رها می‎کنند. اگر فضای تنگی بر چاپ حاکم نبود از سایه‎ی دیگری به مراتب کاسته می‎شود و ما با هویت شخصی نویسنده همراه می‎شدیم. رفتارهای اجتماعی بر گفتارها و نگاه‎های ما حاکمیت پیچیده‎ای یافته تا نقش اول خود را رها کنیم تا نمونه‎ی اعلا و برتری را جایگزین کنیم. چیزی به نام دیگری یک ترفند است. با این ترفند همه چیز خود را به او واگذار می‎کنم و بدین ترتیب به فضای مجازی از این گونه عادت می‎کنیم. چیزی می‎جویند که نمی‎یابند؛ یا به تعبیری دقیق‎تر، چیزی را می‎خواهند بگویند که نمی‎توانند بیان کنند. نه آن کس که دور شهر می‎جست و هر چه می‎ْجست کم‎یاب‎تر می‎یافت. بنی شفیع جوینده نیست بل که، بیش‎تر نشیننده و منتظر است تا گام زننده. این است که غالب هنر ما محتاط و نگران آفریده می‎شوند.

توی تمام آینه‎ها چشم دوختم چون فال‎گیرهای پریشان شهرمان

آن‎ها دوباره جاده نشان داده‎اند و بعد یک مرد را که راهی خط سفر شود

تصویری که از غزل‎های بنی شفیع می‎توان گرفت، کسی‎ست در اتاق با صورتی خندان و امیدوار که هر آن رویای او خواهد شکفت. رویای او کسی‎ست که دم به دم می‎آید و می‎رود. هرگز دستی بر دست، رخی بر رخ و لبی بر لب نمی‎گذارد. کل کتاب صحبت‎های درِگوشی شاعر با مردی در باران است. این عاشقانه‎ها، تجربه‎های ذهنی‎اند و در بیرون از این ذهن خطوط پرشلوغ انسان‎هایی بی‎هویت وجود دارد. شور عشق فقط در واژه‎ْها غلیان می‎یابد نه در روان. تن نیز هیچ پیوندی با گفتارها نمی‎یابد. در این گونه فضاهای مجازی یا تصویری روان و تن بی‎حرکت باقی می‎مانند. بنی شفیع عشق خود را فقط به دایره‎ی سخن و واژه‎های تکراری بسنده کرده است.

به خاطر دارم آن روزی که با افسوس برگشتی

مسافروار کج کردی به سمت جاده راهت را

در لابه‎لای بیت‎ها گاه مردم شهر چون مزاحمی در سر راه رویاها قرار می‎گیرد؛ مردمی که هیچ بستگی با مردی بارانی ندارند. بستگی‎های عاطفی و روانی شاعر با مرد رویاهایش سبب می‎شود از مردم شهر بی‎زاری جوید. کسانی که مزاحم رویاهای او می‎شوند به طرز غریبی تصویر می‎شوند:

بگذار کوله بار سفر را بیاورم

آماده شو بپوش خودت را که با غرور-

از لابه‎لای مردم این شهر رد شویم

دست از هوای چرکی پس کوچه‎ها بشور

آن قدر می‎رویم که دنیا به سر رسد

دیگر اثر نباشد از این چشم‎های شور

این طرز برخورد با مردم شهر حاصل بریده شدن از مردم است: از فرط گوشه گیری و تمرکز بیش از اندازه به مرد بارانی و مسافر، تحمل همهمه‎ی مردم و شلوغی شهر از بین رفته و سبب ورود واژه‎ی «کوچه‎های چرکی» به حوزه‎ی شعرش شده است. نشست‎های تنگاتنگی بین نفرت و عشق‎های رویایی می‎توان دید. در واقع، هیچ کس نمی‎تواند جای مرد بارانی را بگیرد. او با تیغ واژه‎هایش ذره ذره سنگ بزرگ را می‎تراشد که پیکره‎ی خوش ساخت‎اش را به نمایش بگذارد.

تنها جایی که شور غزل و عشق را بتوان در کتاب بنی شفیع دید، جایی‎ست که از چشم مرد بارانی سخن گفته است:

سال‎ها من را کنارت کم می‎آوری چقدر!

بعد از عمری وقت آن شد من بکوبم بر درت

من همانم تا که تاکستان شوم انگورتر

تا شراب از من بجوشد پر شود در ساغرت

این بیت‎ها تفاوت عمده‎ای در ساختار و ژرفای شعر بنی شفیع دیده می‎شود. شاید تنها جایی که بتوان غزل را به مفهوم سنتی آن به کار برد، این دو بیت آخری‎اند. ساختار شعر در این جا زیر و زبر شده است. این که چه گونه در کل کتاب فقط در این بخش از چنین ساختاری بهره برده و حتا بعدتر کاملا آن را پس رانده، موضوع پیچیده‎ای‎ست. مولوی می‎گوید:

باده در جوشش گدای جوش ماست

چرخ در گردش اسیر هوش ماست

باده از ما مست شد نی ما از او

چرخ از ما هست شد نی ما از او

گردابی که مولوی می‎آفریند با گردابی که شاعر ما آفریده در یک موضوع خلاصه می‎شود: روان! همه‎ی غزلیات مولوی در شور روانی به سر می‎برد و خواننده در گردابی از موج‎های تیز دریاهای روح گرفتار می‎شود. بنی شفیع در بیت‎های بعدیِ همین بند ادامه می‎دهد:

چشم‎هایم را خدا بر روی درها دوخته‎ست

از همان روزی که حوا خلق شد تا آخرت

تا بیایی مثل بابا با عرق‎های جبین

در مشامم پر شو! بوی نان گرفته باورت

این که شاعر اصلا قصد ورود در حوزه‎های سنتی از عشق و مستی نداشته، همین گونه می‎پذیرم. اما چه گونه شاعری که شراب ازش می‎جوشد نمی‎تواند به بوی نان و عرق جبین بابا خیره نشود؟ چه گونه بوی جبین بر بوی شراب برتری جسته؟ این دو ساختار ابدا با هم نمی‎خوانند. بوی نان یک زندگی عوامانه و از گونه‎ی همان مردمان شهری‎ست که در کوچه‎های چرکی می‎زیند. شاید شاعر ما در حالی که کنار در منتظر بابا با عرق‎های جبین است، دو عاشق مبتلا به هم از کنار کوچه‎ی آنان گذر کند و بوی نان و آبگوشت دل‎شان را به هم زند.

خلیل غلامی