حس بد آینده شکستن

تاملی در فیلم «هامون و دریا» ساخته ابراهیم فروزش

اگر هنوز «کلید» ابراهیم فروزش را فراموش نکرده‌ایم، نه از این بابت است که فیلمی شاهکار بود، نه، فقط برای راحت و روان و بدون لکنت تعریف همان چیزی که مدنظر سازنده‌اش بود. طبیعی است که همیشه انتظار «کلید»ی دیگر را هم نباید از این کارگردان داشته باشیم.

بنابراین فیلم‌های کوتاه و بلند دیگرش و یا «بچه‌های نفت» هم به‌رغم نقایصی در ساختار اما با رویکرد بومی، دردمندانه، عدالت‌خواهانه و ضداستعماری، جایگاهی را برای فروزش فراهم کرد که شنیدن خبرهای تولید «هامون و دریا» تا روزهای نمایش آن کند و بطئی سپری می‌شد.

برای همین نمایش این فیلم در جشنواره، انتظاری شیرین را با خود به همراه داشت ولی فیلم که شروع شد، هرچه از دقایق آن گذشت، آزاردهنده شد و پرسش‌های جدی نسبت به عناصر شکل دهنده ساختار هامون و دریا هم شکل گرفت.

البته فیلم همچنان از ایده‌ای قابل تبدیل به فیلم و قابل تعمیم به حوزه‌های مختلف فرهنگی و جامعه استثنایی برخوردار است اما فاصله میان ایده تا پرداخت زیاد است و حفره‌های فیلمنامه‌ای آن در درجه اول و سپس اجرای خام در درجه دوم اثر را از تاثیر لازم انداخته‌اند و ثبت آن در کارنامه فروزش امتیاز و رتبه بالاتری را کسب نمی‌کند.

در اینکه هامون و دریا فیلمی پرزحمت و متعهد نسبت به فرهنگ و آداب و سنت‌های این سرزمین است، تردیدی وجود ندارد، چنانچه از همان سکانس افتتاحیه که سواران شتر و اسب در نمایی لانگ‌شات در کویر به دوربین نزدیک می‌شوند تا سکانس پس از تیتراژ و آن دیگ رنگ‌آمیزی نخ و بربند آویزان در برابر باد تا نوجوانان نوازنده دوتار بر پشت‌بام همجوار درخت مقدس در نماهایی از انارچینی و گلاب‌گیری و لوکیشن‌های زیبای کویری با آن آسیاب‌بادی‌ها و غیره، همه و همه حکایت تصویرسازی از این دیار دارد و بسط زیبایی‌شناسی فرهنگی توأم با زیبایی‌شناسی ایثار در عشق و رفاقت و انسانیت و کشمکش‌های پیرامونی این مسائل تبلور و جلوه‌ای از مردم مناطق کویری ایران متنوع و زیبا دارد اما این واقعیت بی‌رحم سینما را نباید از یاد برد که همه این عوامل بالقوه‌ اگر در یک طراحی (پیرنگ) سنجیده، منطقی و متناسب با دیگر فاکتورها، ازجمله قصه‌های فرعی و اصلی و شخصیت‌پردازی دقیق با مابه‌ازای بیرونی همراه نباشد، همان چیزی می‌شود که اکنون هامون و دریا شده است.

یعنی در ژانر سردرگم می‌شود که حالا این قابل اغماض است اما دوپاره بودن فیلم را که دیگر نمی‌شود از آن گذشت، چنانکه در نیمه اول، موسیقی و خود دوتار محور قرار دارند تا حدی که ترسیم عشق در لوای تاثیر صدای تار است و حتی حرکت قهرمان فیلم برای بازگشتن با دست پر بی‌تار معنا ندارد، در حالی که در داستان دوم فیلم که به سفر برای آوردن ماهی ختم می‌شود، فروزش فراموش می‌کند که اصلا تاری هم در کار بوده و قرار است عشق و موسیقی لازم و ملزوم هم دراماتیزه شود.

آن کلاس‌های مرید ومرادی تارنوازی و آن تار شکستن‌‌ها و آتش‌افروزی‌ها با چوب‌های تار و گریستن نوازنده‌اش و افسوس «بی‌بی‌» بر این بی‌مهری‌ها به تار و عشق، در پاره دوم فیلم به چه کار می‌آیند.

حالا بگذریم از اینکه در پاره اول سفر هامون در یکی، دو روز صورت می‌گیرد، یعنی حرکت او از جنوب خراسان که در حال انارچینی هستند تا رسیدن او به کاشان و قمصر که در حال گل‌چینی و گلاب‌گیری‌اند، در حالی که فصل انار اواخر تابستان و پاییز است و فصل گل‌ چینی اواسط بهار و ... همه اینها وقتی مهم است که بحث ما درباره ساختار قصه‌گوی سینماست وگرنه شاید در مستند صرف، بدون برخی پرسش‌ها، برای معرفی ایران و ارائه تصاویر توریستی بشود، صحنه‌های پرده‌سرایی و تعزیه‌خوانی را در کنار گلاب‌گیری و نماهایی از جنوب خراسان در حاشیه کویر تا کاشان را گنجاند، اما هامون و دریا یک فیلم‌سینمایی است و با اینکه رویکردی به تمثیل‌گرایی و نمادپردازی دارد، باز هم نباید منطق قصه، انگیزه شخصیت‌ها و کشمکش‌ دراماتیک فراموش شود.

چنان که در قسمت دوم فیلم باز هم با چنین مسائلی روبه‌رو هستیم که شاید در فرصتی مناسب‌تر بشود به آن پرداخت و ... «هامون و دریا »حکایت فیلمی است که می‌شد با تامل بیشتر و دقیق‌تر بهتر از این کار دربیاید، با این حال برای جوان‌های قدیم جنوب خراسان، هامون و دریا خصوصاً آن نور انداختن‌ها با آینه و موسیقی‌اش سرشار از نوستالژی است همین‌ها باعث می‌شوند تا در انتظار اثر دیگری از فروزش باشیم.

محمدتقی فهیم