تجربه کردن با مرگ و تقدیر در یک هستی ذهنی

نوشتاری بر فیلم تنها دوباره زندگی می کنیم

جشنواره به روزهای آخر رسیده و این مطلب هم در آخرین روز جشنواره به چاپ می رسد، اما همانطور که در ستون روز گذشته نوشته، «تجربه» در گرانی است که به هر کس ندهند و آنهایی که سعی دارند تجربه را در سینمای ایران نابود کنند، همان هایی هستند که نمی خواهند «سینما» حیات داشته باشد و نمی خواهند خط معیار و مقیاس جدیدی برای سینماگران دیگر به وجود آید; چرا که «تجربه» باعث ایجاد این موضوع می شود حتی اگر آن به نتیجه و ثمری مثبت نرسیده باشد.

فیلم «تنها دوباره زندگی می کنیم» ساخته نخست بهنام بهزادی یکی دو روز پیش در سینما مطبوعات درحالی به نمایش درآمد که کمتر کسی فکر چنین خلاقیتی را داشت. روایتی مدرن اما کاملا ایرانی از زندگی دکتری به نام سیامک انتصاری که در جامعه ایرانی تبدیل به شخصیتی خطرناک شده یاحداقل می توان گفت که به مرز رسیدن به خط «قاتل بودن» رسیده است و فیلم به نوعی به علل بررسی چگونگی این ناهنجاری می پردازد.

هر چند فیلم را از چند جهت می توان بررسی کرد; نخست اینکه شخصیت سیامک اظهار می کند که مرده است و به این ترتیب دنیای اطراف او به شکل زیادی زایده و بارور شده تخیلذهن اوست و تا انتهای مسیری که سعی دارد آن را به رستگاری برساند، هر چند با ذهنیت خود پیش می رود، دوم این که تمام اتفاق ها طبیعی و رئال است و ورود و خروج شخصیت ها تنها بر اثر تصادف و تقدیر شخصیت سیامک وجود دارد که او را به یک هستی شناختی و جامعه شناسی درست تر از محیط پیرامون اش برساند و سوم به لحاظ فرم روایی که کارگردان دست به تجربه مدرنی زده است و سعی کرده انتقال زمان و حس و حال قصه را به خوبی کنار یکدیگر قرار دهد.

از یک سو نگاهی محتاطانه را مخاطب در سرتاسر فیلم با آن روبه روست; نگاهی که شاید به خاطر فیلم اولی بودن کارگردان باشد و واردشدن کارگردان به یک سری از جزئیات اجتماعی نتیجه همین نگاه است و فیلم در مواجهه با مسائلی چون تفریح نسل امروز و کسل بودن آن در زاویه ای لا نگ شات باقی می ماند. البته باید حق داد که هر فیلمسازی - آن هم از جنس فیلم اولی ها -این واهمه را دارد که فیلم اش دچار ممیزی ها و سانسور شود و این سانسور به حدی نباشد که به یک باره کل فیلم از برخورد با مخاطب اش باز بماند.

«تنها دو بار زندگی می کنیم» روایت مرگ و زندگی تلخی است که برای «سیامک» رخ داده، او هنگام اخراج از دانشگاه و محروم شدن از تحصیل که ظاهرا دلیل موجهی ندارد و همزمانی این اتفاق با مفعولیتی که او درباره ابراز علا قه به دختر مورد علا قه اش داشته، یک بار به نقطه مرگ رسیده است و تمام زندگی اش را در گذشته باقی گذاشته و تبدیل به یک راننده مینی بوس شده، گویی که در یک تابوت متحرک در سرتاسر شهر در حال حرکت است.

لحظه ای که دکتر به او می گوید که حق رانندگی هم ندارد، انگار زندگی کردن در تابوت اش برای اوسلب شده و قصد می کند که از دایره هستی و طبیعی هم خارج شود و به مرگ حقیقی نزدیک شود. اما در عین حال کارهای ناکرده ای دارد که علا قه مند است آن را انجام دهد.

شاید اگر از این دریچه به فیلم نگاه کنیم که «تخیل یک مرده» چگونه است؟ فیلم جذاب تر برایمان باشد!... او با شخصیتی به نام «شهرزاد» روبه رو می شود که یک کوله دارد، این کوله هستی شهرزاد است که حتی حاضر است برای آن به آب و آتش بزند تا آن را پس بگیرد. در پلا نی که سیامک قصد دارد کوله را بر بالا ی درختی بیندازد، این سخن را به مخاطب به خوبی می رساند که سیامک در فضای ذهنی اش که «شهرزاد» را خلق کرده دیگر نمی تواند خارج شود، چرا که تمام حیات او منتهی به همین فضای ذهنی است و این کوله به همراه شهرزاد باید باشد و زمانی هم که «شهرزا د» از این فضای ذهنی خارج می شود و قصد عزیمت به جزیره ای که زادگاهش نیز است، می کند، سیامک است که باید به دنبال شهرزاد برود، چرا که حیات و زندگی او در این هستی خلا صه می شود.

بخش هایی از این فیلم به خوبی توانسته هستی شناختی درستی از «تقدیر» و «مرگ» را به تصویر بکشاند و روایت چند بعدی فیلمساز به دلیل تدوین خوب و برش های زمانی که به قصه زده، «تنها دوبار زندگی می کنیم» را به اثری با خلا قیت و هوشمندی بالا تبدیل کرده و هر چند این فیلم به دلیل ناتوانی ها و عدم صلا حیت هیات انتخاب جشنواره نتوانست در بخش مسابقه ملی سینمای ایران حضور پیدا کند، اما به طور قطع زین پس می تواند به عنوان یکی از خط معیارها و قیاس های سینمای ایران جایگاه قابل قبولی پیدا کند.

نویسنده : خدایار قاقانی