تضاد در تعادل یکی به نعل و دیگری به میخ

چیدمان کلمات در غیاب زنده یاد بهجت صدر

۱) این روزها پیش از آنکه اخبار، خبرگزاری به خبرگزاری و نوشته به نوشته بگردند و همه خبر شوند از آنچه اتفاق افتاده گویا باید خبرهای مرگ را دهان به دهان بشنویم. رسم این سال های حوزه تجسمی که به همین صورت است و کم نیستند نقاشان، مجسمه سازان و عکاسانی که در این چند سال چنان شده اند و بعد از یکی دو روز و در پی چند تماس در موردشان چنین شنیده و خوانده ایم. شنیدن خبر فوت بهجت صدر هم یکی از همین خبرهاست. مگر ژازه طباطبایی نبود؟ پیش تر از آن مارکو گریگوریان، نیکول فریدنی یا حتی مانی پتگر و دیگران قبل از آنها. حالا هم که مرگ گستره اش را بیشتر کرده و اگر در سال های قبل در پاییزی دلگیر خبر فوت یکی به گوش می رسید حالا به بهار و تابستان و حتی زمستان هم رحم نمی کند. ما از مرگ عقب افتاده ایم و انگار رسم هنر این سرزمین همین مرگ هاست و شنیدن هرازگاهی خبرهایی از این دست و تبدیل شدن آن به خبر روز. تا قبل از روز دوشنبه ۱۹ مرداد اگر نام «بهجت صدر» را در اینترنت جست وجو می کردید جز معدود مصاحبه هایش و بیوگرافی او چیزی دستگیرتان نمی شد.

اما حالا کافی است دوباره این کار را بکنید. دو سه صفحه اول جست وجویتان همه خبر فوت بهجت صدر را دارند و اینکه او در بعد از ظهر همان دوشنبه در اقامتگاهش در جزیره کرس در جنوب فرانسه درگذشته است. اما قبل تر از همه اینها همه می دانستند بهجت صدرمحلاتی در هشتم خرداد سال ۱۳۰۳ در اراک به دنیا آمده بود. خانواده صدر در سال ۱۳۰۹ ساکن تهران می شوند و در سال ۱۳۱۳ پدر بهجت فوت می کند. صدر در سال ۱۳۲۰ با تشویق مادر به دانشسرای مقدماتی می رود و در سال ۱۳۲۶ در کنکور دانشکده هنرهای زیبا شرکت می کند؛ هرچند در کنکور پذیرفته نمی شود. او بار دیگر در سال ۱۳۲۷ در کنکور شرکت می کند و پذیرفته می شود. او در سال ۱۳۳۳ با رتبه اول در رشته نقاشی از دانشکده فارغ التحصیل می شود و سال ۳۴ هم بورس تحصیلی فرانسه و مدال «انگر» به او اهدا می شود. او سال ۱۳۳۵ به ایتالیا سفر می کند و سال بعد از آن نمایشگاهی در گالری «پینچو»ی این کشور برپا می کند.

این هنرمند سال ۱۳۳۸ به پاریس سفر کرد و در نمایشگاهی آثارش را به نمایش گذاشت. صدر در سال ۱۳۳۹ در دانشگاه تهران با عنوان دانشیار به تدریس مشغول شد. سال ۴۱ جایزه بی ینال تهران را گرفت و همان سال هم با اثرش به بی ینال ونیز رفت. سال ۴۵ بورس مطالعاتی از کشور فرانسه دریافت کرد و بعد از مدتی دوباره به ایران برگشت. در سال ۱۳۵۹ به قصد سفری کوتاه به فرانسه رفت اما در آن کشور ماندگار شد. در دهه ۷۰ و اوایل دهه ۸۰ شمسی بهجت صدر نمایشگاه های زیادی در ایران و در خارج از ایران از جمله نمایشگاه های دانشگاه کلمبیای امریکا، لندن، پاریس و... برپا کرد. بهجت صدر آخرین نمایشگاهش را سال ۲۰۰۸ در پاریس برگزار کرد. اما حالا در کنار این مطالب و در ابتدای همه آنها می خوانید «بهجت صدر هنرمند نوگرای ایران درگذشت».

۲) شاید در نوشتن از بهجت صدر بهترین شروع گفته های خود او باشد. آنجا که می گوید؛ «در دبیرستان به نجوم و ریاضی علاقه مند بودم و هیچ فکر نمی کردم سراغ نقاشی بروم. معلم هایی که به من نقاشی یاد می دادند هیچ استعدادی در من ندیدند. اما آن را شروع کردم. نمی دانم چه شد. و بعد چون هر کاری که می کنم برایم جدی است، نقاشی را هم جدی انجام دادم. رفتم دانشکده و دیدم همه کارها باسمه یی است. رفتم کار خودم را کردم.» (گفت وگوی لیلی گلستان با بهجت صدر از مجموعه هنرهای تجسمی معاصر، نشر دیگر) اما زیاد هم لازم نیست به عقب برگردیم. خودش که دیگر نیست. آثارش که هستند و در گفت وگویی دیگر درباره آنها چنین می گوید؛ «هیچ گاه بازنمایی واقعیت برایم مهم نبود.

واقعیت فقط بهانه یی برای خلق فرم ها و رنگ ها بود. این نگرش را در دانشکده هنرهای زیبا به دست نیاورده بودم بلکه در عمق وجودم ریشه داشت. قبل از ورود به دانشگاه مدتی به کلاس نقاشی می رفتم. روزی از استادم اجازه خواستم «پنکه» را به عنوان مدل نقاشی انتخاب کنم. برخوردی عادی نبود. شیء گوشه سالن که توجه کسی را جلب نمی کرد با اجزای فلزی اش، بازی با خطوط را برایم ممکن می ساخت. از آن زمان دریافتم بازی با خطوط برایم بیشتر اهمیت دارد تا بازنمایی واقعیت.

بعدها موفق به خلق آثاری شدم که مبتنی بر حرکت بود. فکر کردم شاید توجه آن روز من به پنکه به حرکت پروانه اش هم ارتباط داشت... در یک حالت سرمستی به سر می بردم و با تکیه بر الهامات درونی کار می کردم. کارم کوششی برای درک و شناخت تاثیرات واقعی بود. با نقاشی و رنگ های آن، با بوم و ابزار بازی می کردم و لذت وصف ناپذیری از این کار می بردم. این بازی ها مرا به طرف ترکیباتی می راند که منجر به برانگیختن احساس آفرینش لحظه یی مهم می شد که کار را تمام شده می دانستم. خواست من، قبل از هر چیز رسیدن به نوعی تعادل بود، تعادلی بین رنگ و موضوع.» (گفت وگوی نرمین صادق با بهجت صدر در کتاب پیشگامان هنر نوگرای ایران- بهجت صدر) اما هر چه باشد این آثار در غیاب هنرمندشان هم حرف هایی برای گفتن دارند.

۳) بهجت صدر با طبیعت بی جان شروع کرد. به فضایی شبه کوبیستی رسید و زمانی دیگر نوعی اکسپرسیونیسم انتزاعی را پی گرفت. به سراغ طبیعت گرایی از دید خودش و البته ایرانی آن رفت و در نهایت با طی فضایی تجریدی در آثارش به کلاژ تصاویر رسید. چنین جابه جایی ها و سیر این روند از دو جهت در آثار او قابل بررسی است. اول آنکه جسارت تجربه گرایی را در او بستاییم و دوم فرض را بر این بگیریم که کوشیده در جست وجوی بیانی شخصی باشد که اغلب هم دست نیافتنی نشان می دهد. جدا از معدود کارهای او که بی شباهت به آثار نقاشان اروپایی و حتی ایرانی نیستند (بر فرض یکی از آثارش درخت های سهراب سپهری را در ذهن تداعی می کند) یا بطری های موراندی وار و شیوه اروپایی اش در طبیعت بی جان ها و درخت های شرقی اش، در دیگر آثار او هر دو مورد گفته شده یکی می شوند و تشخیص این یکی از آن کمی مشکل می شود. از یک طرف با اجرای شسته رفته یی طرف هستیم که توانایی دقیق نقاش را در کنترل و بیان آنچه در ذهن دارد، نشان می دهد و از طرفی هم، همین شسته رفتگی می تواند تعبیر به سادگی آثار شود. هر چند در سال های میانی دوره های کاری او با چند لایه رنگ یا ترکیبات گوناگون طرفیم، اما در نهایت در پس همین چندلایگی هم ظرفیت جدیدی برای اثر تعریف نمی شود و حرفی جز یکی دو کلمه به ذهن نمی آید. اما روی کلاژهای او مکث دیگری باید کرد.

سال پیش عباس کیارستمی نمایشگاهی از عکس هایش را برپا کرد که در بخشی از این مجموعه نمایشگاهی، عکاس در آنها از یک فضای درونی و با مدد دریچه یی فضای بیرونی را به نمایش درآورده بود و تضاد میان این دو فضا در نهایت مجموعه اثر را می ساخت. آثار کلاژ بهجت صدر هم از همین جنس اند با این تفاوت که این آثار تاریخ ۱۳۶۸- ۱۳۶۶ را با خود دارند و عکس های کیارستمی سال گذشته به نمایش درآمد. درست که رسانه های این دو مقوله متفاوتند و از منظر دیگری می توان گفت کیارستمی (اگر چنین چیدمانی را در کارهایش از پیش تعیین شده ندانیم) دست به خلق اثر در یک آن زده و صدر از مجموع تصویر و نقاشی در کنار هم با همین پیش فرض چنین کرده است اما این تاخیر و تقدم ۲۰ ساله موضوع کوچکی نیست که به سادگی بتوان از کنار آن گذشت. تقدمی که می توان آن را به مجموعه آثار صدر تعمیم داد و گاهی هیچ چیز، اگر به حافظه تاریخی خود رجوع کنیم، از این تقدم پیشی نمی گیرد.

۴) در این سال ها از بهجت صدر کم نوشته شد یا زیاد؟ نه اینکه سهم او در جنبش نوگرایی نقاشی ایران نادیده گرفته شود، اما گویا قرار است این نوگرایی در همان سال های خودش بماند و در آینده که حال ماست حرف دیگری برای گفتن از آن نیابیم. مگر نه اینکه زمانی به اندازه طول همین تاریخ هنر (که ایرانی اش هم از این قاعده تخطی نمی کند) مردسالاری حکمفرماست و اگر زنً هنرمندی هم باشد صحبت از آن اندک؟ آثار این نقاشان و هنرمندان که هستند. نگاهی به آنها بیندازید، در زمانه یی که کم اند هنرمندانی که امضایشان نه پای اثرشان بلکه خود اثر باشد، آثار بهجت صدر در طول شش دهه فعالیت هنری اش همگی چنین بوده اند. در زمانه فعلی به وجود آمدن چنین وضعیتی برای یک اثر هنری است که خود و هنرمندش را ماندگارتر می کند. ماندگاری که در انبوه خلق هنری در این سال ها بیشترین لازمه برای ابراز وجود یک اثر هنری است. مثال ها کم نیستند.

از مرد و زن گرفته؛ امثال حسین زنده رودی، ایران درودی، فرامرز پیلارام، فریده لاشایی و ده ها نام دیگر. نشستم به ورق زدن نقدهایی که بر آثار و نمایشگاه های بهجت صدر نوشته بودند. از امیلیو ویلا و جولیو کارلو آرگان در سال ۱۹۵۸ گرفته تا پی یر گوگن در ۱۹۶۰، نیکول وان دو ون در ۱۹۶۷، پی یر رستانی در ۱۹۸۴ و ۱۹۹۰، م. ف. فرزانه در ۲۰۰۲، ژان دو بانگی در سال ۲۰۰۳ و جواد مجابی در ۱۳۸۱ که همگی در همان کتاب «پیشگامان هنر نوگرای ایران- بهجت صدر» با مجموعه آثاری از او در فاصله سال های ۱۳۳۴ تا ۱۳۸۲ کنار هم نشسته اند. حتی نقدهایی دیگر هم هست. درست که می توان به این آثار از دید تاریخ هنر نگاهی انداخت همچنان که در بخشی از این نوشته چنان شد اما در گفتن از این آثار بی انصافی است اگر منتقد هنری صرف باشیم. آثار بهجت صدر در مرزی میان شعر (حتی بخوانید شور) و نقاشی در حرکتند بنابراین برای گفتن از آنها یا باید شاعر- نقاش بود یا نقاشی صرف به جای خود و شاعری صرف به وقتش. پای وابستگی به سنت غربی در نقاشی ایران گاهی به حوزه نقد هم باز می شود، غافل از اینکه آنچه در هنر غرب اتفاق افتاده با آنچه در اینجا اتفاق می افتد، بسیار متفاوت است.

نقاد غربی (به فرض نویسنده، شاعر، نقاش، سینماگر و ... بودنش) در دوره یی که نقد می نویسد در جمع همان نقاشانی است که از آثارشان می گوید و تجربه رویارویی مستقیم با اثر، صاحب اثر، رویت روند خلق آن اثر و امکان گفت وگوی متقابل با نقاش را دارد. در یک جمله چنین نقادی- حتی اگر هیچ هنری هم نداشته باشد- در دامان تصویرها بزرگ می شود نه در دامان کلمات و تصویرهایی که در پس هر کلمه وجود دارد. چنین است که در ایران گاه این نقد و نقادی به سمت و سویی دیگر می رود و گاهی بیش از آنکه در مسیر درست حرکت کند، عکس العملی در حوزه نابلد نشان می دهد. اگر چنین گفت وگویی میان اثر و صاحب اثر وجود دارد- که به حتم هست- چه ایرادی خواهد داشت اگر گفت وگویی هم میان اثر و نقاد یا نقاد و صاحب اثر شکل بگیرد و در محدوده این گفت وگوها نظر یا نوشته یی پیش آید؟ چنین دوگانگی در گفته ها راجع به بهجت صدر و حتی چندگانگی آثارش نتیجه واکنشی است که هر کسی به گمان خود بر آثار او دارد و هر کدام از آنها زوایای دیگری را بر آثار او می گشاید که قضاوت خوب یا بد بودن شان بر عهده شمای خواننده است. هر چند تفاوت میان همین گفته ها و آثار، در نهایت تضادی را رقم می زند که به نفع آثار تمام خواهد شد. اما زمان گذشته است و حالا آنچه باقی مانده تنها آثار بهجت صدر هستند و شاید گفته ها و نوشته هایی که در روزهای آینده خواهید خواند و خواهید شنید؛ یکی به تمجید و شاید دیگری به نقد از آن جنس که گفته شد. اما آثار او مثل هر اثر هنری دیگر به تنهایی هم می توانند گویای همه چیز باشند. این طور شاید حرفی برای گفتن نماند و حرف ها باشد برای گفتن. اما نگارنده از هر دو می گوید و تفاوت میان گفتن و نگفتن این همه آثار بود که در این سال ها از بهجت صدر به یادگار ماند. اما شاید که در آینده در میانه گفتن و نگفتن مساله دیگری بیابیم.

۵) سال پیش در همین روزها به بهانه درگذشت مانی پتگر نوشتم «تقدیر نقاش امروز ما این است که هر چه بیشتر از او گفته شود و آثارش بیشتر در معرض دید باشند، زنده تر است. این را بگذارید به حساب مشکلات شما و منً مخاطب در سال های پیش رویمان.» تاریخ نقاشی چندین دهه ایران را که ورق بزنید شاید همین جمله ها را دوباره ببینید. دیگر کسی مانی پتگر را یادش نیست. درباره بهجت صدر هم همین ها را می نویسم. حالا دیگر به این نتیجه می رسم که تاریخ هنر بی رحم نیست، این ما هستیم که بی رحمی مان را به نخ تاریخ می کشیم. هر چه باشد فاصله نقاش شدن تا نقاش بودن گاهی می تواند به قیمت یک عمر تمام شود.

۶) اما پایان همه اینها باز هم می تواند گفته های خود صدر در گفت و گویش با لیلی گلستان باشد؛ «نمی شود نسخه داد... باید قبل از هر چیز با خودت صمیمی باشی. کار صمیمی اثرگذار است. در اینجا، این چند سالی که به تهران می آیم و کارها را می بینم، حس می کنم اغلب آنها فکر می کنند بزرگ ترین نقاش دنیا هستند. اما دنیا را ندیده اند. من با این سن و سالم هنوز هنرهای نو را که می بینم از خودم پرسش می کنم، دربست آن را نفی نمی کنم. می خواهم بدانم چه می خواهد بگوید. پیشنهاد من این است که فکر نکنند نقاشی با آنها تمام شده است. وقتی معلم بودم به بچه ها می گفتم وقتی کاری را تمام کردید دو سه روز پشت و رو بماند، نگاهش نکنید. بعد از دو سه روز آن را برگردانید و نگاه کنید تا قضاوت درست تری داشته باشید.»

علی مطلب زاده