مثل اولین روز از بقیه عمر

بهترین معلم نقاشی ام او بود به من نگفت چه کار کن, یا چگونه کار کن به یادم آورد نقاشی چیست آنقدر که دانستم, کارهایم نقاشی نیست

بهترین معلم نقاشی ام او بود/ به من نگفت چه کار کن، یا چگونه کار کن/ به یادم آورد نقاشی چیست./ آنقدر که دانستم، کارهایم نقاشی نیست.

جالب و عجیب است، یادداشت های شعرگونه یی که آدم برای دلش می نویسد، اگر حتی در هنگام نوشتن توجهش به فرد یا افراد معینی معطوف باشد با گذشت زمان برای نویسنده اثر معانی و مفاهیم وسیع تری را به ارمغان می آورد. یک شب خواب دیدم حافظ دارد با دیوان خودش با نیتی تازه فال می گیرد. می دانستم دارم خواب می بینم. پرسیدم چه نیتی کرده اید؟ گفت؛ «نیت کرده ام آیا نقاش نقش را می آفریند یا نقش نقاشی را؟» من از خواب پریدم و چون کاملاً بیدار شدم یادم آمد این جمله را به صورتی دیگر سال ها پیش از زنده یاد حسین کاظمی شنیده ام که «نقش و نقاش یکدیگر را می آفرینند»...

روز یکشنبه که در خانه هنرمندان مجلس یادبود زنده یاد بهجت صدر با همت انجمن هنرمندان نقاش و با همکاری صمیمانه خویشاوندان، بستگان، دوستان و شاگردانش برپا شد بسیاری از ما نقاشان که شاگردان نوجوان پایان دهه ۳۰ و آغاز دهه ۴۰ بودیم در حالی که فضای سالن جای ایستادن نداشت کنار هم آمدیم و کارها، زندگی و خاطراتی را که از بهجت صدر داشتیم بیشتر در ذهن خود و کمتر در فضای خانه هنرمندان دوره کردیم. پیشنهاد می کنم حرف های دو سخنران اول و دوم این جلسه را که آقایان جواد مجابی و آیدین آغداشلو بودند در صورت موافقت آنها به صورت نوشتاری تنظیم کرده و برای احترام و بزرگداشت زنده یاد خانم بهجت صدر همراه با تصاویری از آثار ایشان در صفحاتی که به زندگی و کار او اختصاص داده می شود چاپ کنید زیرا گفته های این دو سخنران درباره کارها و زندگی بهجت صدر و وحدت و تنوعی که در رابطه گفتار این دو موجود بود حتی برای من که همزمان با آیدین آغداشلو و جواد مجابی در جریان زندگی و کار زنده یاد صدر بوده ام تازگی خاصی داشت و چنان بود که می تواند به خصوص برای نسل جوان آموزنده و الهام بخش باشد. اما من که سخنران سوم این جلسه بودم، سروده هایی که خواندم یا حرف هایی که زدم و خاطراتی را که از دوران دانشجویی در دانشکده هنرهای زیبا تعریف کردم (آن روزها که شاگرد مرحوم استاد علی محمد حیدریان، استاد محمود جوادی پور، استاد محسن وزیری مقدم یا زنده یاد جواد حمیدی و خانم بهجت صدر بودیم) به خاطر نحوه و لحن اجرا و تاثیر و تاثری که بین من و مخاطبان جلسه به خصوص هم کلاسی هایم به وجود آمد بیشتر به درد دیدن و شنیدن می خورد تا نوشتن و خواندن.

در اینجا دلم می خواهد اول به استادان خوب خودم که هنوز خوشبختانه در قید حیات هستند مثل استاد محمود جوادی پور، استاد محسن وزیری مقدم و...، دوم سال بالایی هایم مثل علی اکبر صادقی، منوچهر معتبر و ...، سوم به هم دوره یی های خودم مثل آیدین آغداشلو، غلامحسین نامی، عباس کیارستمی، قباد شیوا، فرشید مثقالی، مهری یاسمی، توران زندیه و... و دست آخر به پیر و جوان، همه آنهایی که به لذت «مهارت در انجام کار» رسیده اند، پیشنهاد کنم با نوشتن خاطره های کوچک و بزرگی از داستان تاثیرپذیری خود علاوه بر زنده نگه داشتن نام استادان به غنای فرهنگی و هنری این مرز و بوم کمک کنند.

بهتر آن باشد که سر دلبران/ گفته آید در حدیث دیگران. نام و یاد بهجت صدر که سبب شد در ادامه چنین جلسه تاثیرگذاری این یادداشت کوتاه را بنویسم زنده و پایدار باد.

پس اولین خاطره را از زنده یاد بهجت صدر من می نویسم. شاید هم دیگران قبل از من نوشته باشند ولی نوشته تا خوانده نشود نوشته نیست. خاطره اولین روزی که زنده یاد بهجت صدر را در آتلیه نقاشی مرحوم استاد علی محمد حیدریان و استاد محمود جوادی پور دیدم باید همراه با تشریح فضا و زمان آن روزگار نوشت.

آن سال ها (آغاز دهه ۴۰) دروس نظری و عملی رشته های هنر و معماری واحدی نبود و به قول خودم دانشکده های هنر هنوز «شرکت واحد» نشده بودند.

دانشجویان هنر باید هر روز صبح در کارگاه ها به کار مشغول می شدند و بیشتر ساعات روز و هفته را به کار روی موضوعات مختلف، طراحی، نقاشی و پروژه هایی که به گرایش هایی از قبیل گرافیک، طراحی صنعتی، تصویرسازی، معماری داخلی، طراحی صحنه و... مربوط می شد و به صورت رشته های مستقل در دانشکده هنرهای زیبا وجود نداشت، ادامه می دادند. پروژه های اخیر بین سه رشته معماری، مجسمه سازی و نقاشی مشترک بودند و کلیه کارها در آخر هر هفته، هر روز پنجشنبه ساعت ۱۲ به سالن قضاوت تحویل داده می شد و دانشجویان روز شنبه برای آگاه شدن از قبولی یا مردود شدن خویش مراجعه می کردند. از مجموعه پروژه هایی که در هر سال به دانشجو پیشنهاد می شد در هر گرایشی دوسوم کارها باید مانسیون (نمره قبولی) می گرفت. بنابراین شاگردان بدون اینکه در کارهای عملی امتحانی داشته باشند وضع رد شدن یا قبول شدن خود را می دانستند.

البته دروس نظری برنامه تدریس و امتحان خود را داشت. بنابراین شروع هر هفته برای آنهایی که قصد داشتند دانشکده را در مدت چهار سال تمام کنند مثل اولین روز از بقیه عمر آنها بود. کار با جدیت شروع می شد و برای موفقیت هر هفته برای ما مثل یک کنکور بود و برای قبول شدن از راهنمایی سال بالایی ها گرفته تا همکلاسی های با تجربه تر استفاده می کردیم. به خصوص در پروژه هایی که بیشتر جنبه فنی داشت یا برای اجرای آن به شناخت مواد و مصالح یا به تکنیک بیشتری احتیاج داشتیم. در سال اول به خصوص دقت در طراحی و ساخت و ساز و توان بازسازی جنسیت مدل ها مورد توجه استاد دقیقی مثل مرحوم علی محمد حیدریان بود. در ضمن هر استاد تازه یی که به خصوص پس از تحصیل در اروپا به دانشکده ما می آمد، برای اکثر ما که تقلید از طبیعت چنگی به دل مان نمی زد، فرصتی بود بتوانیم حرف تازه یی از او بشنویم و راه تازه یی برای خود بگشاییم. در یکی از روزها که من مشغول کار روی طرح یک مجسمه (آنتیک) بودم، بچه ها که قبلاً از بازگشت یکی از دانشجویان سابق دانشکده خبر داده بودند، گفتند خانم صدر معمولاً روزهایی که استاد حیدریان نمی آید، سری به آتلیه می زند.

زنده یاد بهجت صدر پس از فراغت از تحصیل در آکادمی رم برای تدریس به دانشکده نقاشی آمده بود. وقتی وارد آتلیه شد سه پایه من روبه روی او قرار داشت. من سلام کردم و طوری ایستادم که کار مرا همراه با مجسمه یی که در فاصله مناسب برای دید کامل قرار داشت، ببیند. انتظار داشتم طبق معمول استاد حیدریان به مقایسه طرح من با تناسبات مجسمه بپردازد و در آن باره چیزی بگوید. بهجت صدر بیشتر مرا نگاه کرد و کمتر طرح و مجسمه را و پرسید؛ «استاد حیدریان کار تو را دیده اند؟» گفتم؛ «بله». او بی آنکه حرفی بزند سری تکان داد، دوری در آتلیه زد و از در بیرون رفت. گویی برای سال بالایی ها که قبلاً او را می شناختند حرف نزدن روی کار کپی آنتیک من طبیعی بود. من هم به کار خود مشغول شدم. بار دوم چند هفته بعد من مشغول کار اسکیس با پهنای زغال روی کاغذ آفریکانا بودم. این بار از بهجت صدر خواستم روی کارم نظری بدهد. باز پرسید؛ «کار شما را استاد حیدریان دیده اند؟» گفتم؛ «هنوز نه.» این بار سری تکان دادند و با تبسم خاص خودشان گفتند؛ «پس می آیند و می بینند.» زنده یاد مرتضی ممیز که در گوشه دیگری از آتلیه روبه روی پنجره مشرف به چمن دانشکده هنرهای زیبا پشت سه پایه اش مشغول کار کردن بود به طرف من آمد و گفت؛ «آهای جعفری، این خانم صدر مدرنیست هستند.

با این کارها زیاد سر و کار ندارند. هر وقت توانستی آزاد و رها برای خودت کار کنی کارت را به خانم صدر نشان بده.» زنده یاد بهجت صدر نگاهی باز و صمیمی به من کرد. سرش را با حالت مخصوص به خود تکانی تند داد و خنده یی به عنوان تصدیق گفته های ممیز بر چهره اش نشست. من همان روز به بازار کاغذفروش ها رفتم. مقداری مقوا و کاغذ خریدم و از آقای رحتمی هم که در دانشکده بود یک نوار بلند کاغذ کانسون که پس مانده لوله های بزرگ کاغذ بود، گرفتم و در همان هفته کلی کار کردم. مدتی بعد خانم صدر که بعد از ریاست مهندس سیحون سومین آتلیه دانشکده نقاشی به نام او افتتاح شده بود دیگر به کارگاه ما نیامد ولی با ورود محسن وزیری مقدم و همکاری او با آتلیه محمود جوادی پور، خط خطی ها، مونوپرینت ها و کارهای سیاه و سفید من با پارچه و ابزار غیرسنتی روی کاغذ بیشتر و روی بوم کمتر ادامه پیدا کرد. زنده یاد بهجت صدر را در دانشکده یا در جلساتی که در کارگاه محسن وزیری مقدم حضور داشت و گاهی در گالری ها همراه با استادانی مثل زنده یاد میرفندرسکی می دیدم. او همیشه درباره شعرها و نقاشی هایم سوال می کرد و از حال و احوال دوستان و شاگردانش می پرسید. بهجت صدر همیشه در حال تشویق دیگران به خصوص جوانان بود. هرگز یک کلام مشکوک، مبهم یا سردکننده درباره دیگران از او نشنیدم و این ویژگی برای یک هنرمند به خصوص زمانی که معلم باشد، کمال شایستگی است. روحش شاد باد.

محمدابراهیم جعفری