اصول و مبانی هنرهای تجسمی

هنر , هنرمند و مخاطب از پایه های اساسی و بنیانهای اصولی هر اثر هنری در طول تاریخ محسوب می گردد به هم پیوستگی سه عامل یاد شده به اندازه ای است که یک اثر هنری با حذف سه عامل مزبور موجودیت پیدا نمی کند به تعبیر دیگر هرکدام از سه عامل , لازم و ملزوم یکدیگرند نبایستی از نظر دور داشت که میزان تأثیر هر کدام از بنیانهای فوق در اثر هنری با یکدیگر برابر نبوده و تأثیرات متفاوت و گاه متغیری دارند

هنر ، هنرمند و مخاطب از پایه های اساسی و بنیانهای اصولی هر اثر هنری در طول تاریخ محسوب می گردد به هم پیوستگی سه عامل یاد شده به اندازه ای است که یک اثر هنری با حذف سه عامل مزبور موجودیت پیدا نمی کند . به تعبیر دیگر هرکدام از سه عامل ، لازم و ملزوم یکدیگرند . نبایستی از نظر دور داشت که میزان تأثیر هر کدام از بنیانهای فوق در اثر هنری با یکدیگر برابر نبوده و تأثیرات متفاوت و گاه متغیری دارند .

هنرمند به عنوان اولین ضلع این مثلث موجد اثر است و چنانچه هنرمندی نباشد آثار هنری موجودیت نمی یابد . پس وجود اثر هنری بسته به وجود هنرمند است . اما هنر به مشابه ضلع دوم ، مجموعه توانایی ، تکنیک ها و تاکتیکهای لازم جهت به بیان درآوردن و القاء یک اندیشه است و چنانچه هنر نباشد رساندن اندیشه ناممکن به نظر می رسد درخصوص سومین عنصر و ضلع از این مثلث که مخاطب باشد گفتنی است که مخاطب فلسفه آفرینش هر اثر هنری است به تعبیر دیگر چنانچه مخاطبی وجود نداشته باشد انگیزه آفرینش هنر به خودی خود عقیم می ماند ، بنابراین مشاهده می شود که سه عامل مزبور هرکدام ضلعی از مثلث اثر هنری و اجزایی از پروسه ای می باشند که فرآیند آن اثر هنری است .

ما در این قسمت می خواهیم این اجزائی این مثلث را تشریح کرده و تأثیرات هرکدام و جنبه های تأثیرگذار براین سه عنصر را بررسی کنیم .

خلق هر اثر هنری ، بازتاب احساسات و ادراکات انسان هنرمند از محیط پیرامون او و زمینه های مورد علاقه اش می باشد . هر موضوعی را که انسان بررسی می کند خواه بسیار کوچک باشد مانند اجزاء اتم و یا بزرگ باشد چون کهکشانها ، هرکدام جنبه های مختلف حواس و شناخت او را بیان می کند آثاری را که هنرمند با الهام از طبیعت و ذهنیاتش بوجود می آورد مظهر فرهنگ و تمدن و پدیده های حاکم بر زندگی اوست .

همانگونه که تمامی علوم ، با اصول و ضوابط خاصی تدوین می شود و با معیارها و ارزشهای خاص خود مورد ارزشیابی و قضاوت قرار می گیرد . هنر نیز باتوجه به معیارهای خاص خود مورد ارزیابی قرار می گیرد با این تفاوت که در گستره هنر هیچ قانون و قاعده مطلق و قطعی نیست و قابل تغییر می باشد .

چون هنر مستقیماً با جریانات روحی و فکری انسان در ارتباط است . که آنهم همواره دستخوش تحول و دگرگونیست . اینهمه اختلاف نظر درباره هنر ناشی از تنوع جنبه های ذوقی ، روحی و فکری افراد است . اما لازم است در اینجا مطلبی توضیح داده شود این است که هنر درست است بر تفکرات و تعقل افراد استوار است اما تعقّل و تفکر نیز خود باید مبنی بر علّت و دلیل باشد و هر چیز که دلیل و علّت وجودی داشته باشد نوعی علم محسوب می شود.علّت و دلیل هنر فقط این تفاوت را دارد که مانند علوم دیگر قراردادی نیست و در اثر گذشت زمان و تغییر فرهنگی دلیل آن نیز تغییر می یابد البته از بین نمی رود از شکلی به شکل دیگر تغییر می یابد . از این بابت است که تعاریف هنر نیز نسبی و در هر دیدگاهی به نحوی تعریف شده است .

در اینجا سعی داریم بعضی از تعاریف هنر را در دیدگاههای مختلف در برابر ذهن خلاق شما قرار دهیم .

فرانسیس بیکن معتقد است : « هنر انسان است که بر طبیعت افزوده شده است »

او می خواهد با استفاده از هوش ، ذکاوت ، دانش و معرفت نظری خود شکل طبیعت را تغییر داده مواد اولیه را با اشیاء مفید و با ارزش تبدیل کند .

هیگل در تعریف هنر اهمیت و اعتبار هنرمند را بیشتر می کند زیرا که او به ذهن خلاق هنرمند ارزش می دهد او معتقد است : هنر اندیشه است که می خواهد بر ماده سرکش چیره گردد یا اینکه هنر امر محسوس را روحانی را محسوس جلوه می دهد . از نظر او انسان به منزله بخشی از طبیعت از محیط خارجی خود تعین می پذیرد و تا اندازه بسیاری به انگیزه نیازهای گوناگون مادی و جسمانی خود عمل می کند زیرا که گرفتار آن دستگاه کلی ضرورتی است که طبیعت نام دارد .

به نظر هیگل انسان زمانی می تواند از طبیعت بالاتر رود که خود چیزهای زیبا خلق کند اینجاست که هنر پا به عرصه می گذارد و می تواند زیبایی بوجود آورد زیرا هنر آفریده روح است و هنرمند نمی تواند به کمال برسد در صورتی که از طبیعت کورکورانه پیروی می کند و باید از قیود دنیوی و طبیعی خارج شده و به ذات برسد .

هربرت رید نیز می گوید : ساده ترین و معمولی ترین تعریف هنر این است که بگوئیم هنر کوششی است برای آفرینش صور لذت بخش . این صور حسن زیبایی ما را ارضاء می کنند و حس زیبایی وقتی راضی می شود که ما نوعی وحدت یا هماهنگی حاصل از روابط صوری در مدرکات حسی خود دریافت کرده باشیم .

عواملی که موجب صور لذت بخش می شوند عبارتند از تناسب عناصر تصویری از جمله به شکل ، سطح ، حجم اشیاء ، رنگها که در صورتیکه دارای وحدت بوده و هماهنگ باشند زیبایی را ایجاد می کنند .

بعضی ها هنر را از دید اجتماعی و جامعه شناسی تعریف می کنند . ارنست فیشر میگوید: هنر روزنه ایست که انسان از آن به فراخنای جهان وارد می شود . بنظر او هنرمند پدیده ایست که تقریباً به قدمت بشر و در نتیجه وابسته به زمان است و با اندیشه ها و خواسته های یک موفقیت تاریخی مطابقت می کند . و به نظر وی هنرمند نباید فقط به خاطر خود هنر یا زیبایی خلق کند بلکه دیگران نیز اهمیت دارد .

در مقابل نگرش های تاریخی ، فلسفی و علمی ، بینش های دیگری هنر را با مذهب ارتباط می دهند و برای آن همانند مذهب یک هدف قائلند . مرحوم دکتر علی شریعتی می گوید که : دین دری است بطرف عالم دیگری که باید باشد و هنر پنجره ایست به آن دنیا و همچنین می فرماید : هنر تجلی غریزه آفریدگاری انسان است و تجلی روح انسان که از کمبود عالم می نالد و نمایشگر آفرینش های اوست تا آنرا تکمیل نماید و اضافه می کند که : هنر آن نیست که در حد تقلید از طبیعت نزول کند و عینیات دروغین ایجاد کند. زیرا که هرچه با واقعیت فاصله می گیرد و از پسندعقل رایج دور می شود زیباتر و گیراتر می گردد . هنر یعنی مجردشدن و تجرد را احساس کردن ، یعنی آن روح مطلق ناخودآگاه در انسان به خودآگاهی رسیدن ، یعنی خدا را شناختن .

اما قبل از همه اینها ، این نکته غیرقابل انکار است که چهره ای بدیع و عالم طبیعی که بوسیله شکل ها و نقوش ها و رنگها و علائم ، مشخص می شود بوسیله هنر شناخته و ثبت می گردد و در نتیجه لحظات گذران حیات جهانی از فنا و زول مصون می ماند . و ضمناً بهترین وسیله و مطمئن راهی است که ما را به سوی معرفت خیر و خوبی هدایت می کند. بعد از اینکه هنر را از ابعاد و دیدگاهها مختلف بررسی کردیم نوبت به هنرمند رسید تا این عنصر را نیز مورد بررسی قرار دهیم .

« طبیعت خود هنرمند بزرگی است » این سخن گوته شاعر آلمانی است که طبیعت را منبع بزرگ الهام هنرمندان می داند و حتی به آنها توصیه می کند که برای آنکه اثر هنری خود را با معیارها و ارزشهای زیبایی پایه ریزی کنید ، بایستی ابتدا طبیعت را مطالعه نمائید ، زیرا که طبیعت ، تمام فرمولها و قواعد هنر را به هنرمند دیکته می کند و برای انسان ، نخستین جلوه های زیبایی را معرفی می نماید .

گرچه زیبایی در طبیعت مدارج و مراحلی دارد که برخی برای انسان ظاهر و آشکارند و برخی دیگر در زیر نقابی پنهان هستند ، اما آنهایی که در رابطه نزدیک تری با انسان می باشند . مانند موجودات زنده حیوانات و گیاهان ، زیبایی خود را سریع تر می سازند . انسان نیز زیبایهای خود را سریعتر بیان می کند چون اشرف مخلوقات است .

اولین تجربه ها و آموزش های هنری برای درک و فهم زیبایی را طبیعت در اختیار انسان می گذارد . البته زیبایی طبیعت را زمانی می توان بصورت کامل درک کرد که جلوه های خارجی و رموز داخلی آن بخوبی شناخته شود . جلوه های طبیعت اعم از چهره خارجی و وضعیت درونی مرتباً دستخوش تغییر و تحول است و ضمناً دارای رمز و رازی است که هنرمند را به سوی خود جذب می نماید .

طبیعت دارای نمونه هایی است که چشم آدمی به ندرت می تواند در اولین نگاه رمز و راز آنرا دریابد . گاهی نمونه هایی دیده می شوند که از مبانی ریاضی بسیار پیچیده ای برخوردارند . مثلاً حلزون یکی از نمونه هایی است که دارای شکل متناسبی است و پوسته روی آن بصورت مارپیچ لگاریتمی تشکیل می شود تا قسمت های مختلف بدن آنرا درون خود جای می دهد .

نمونه دیگر حباب کره ای شکل ایست که حداکثر حجم هوا را در حداقل سطح گنجایش جای می دهد دو حباب کروی که بهم متصل می شوند قسمتی از جدار منحنی که در بین آن دو مشترک می گردد و بصورت مسطح در می آید و حجم جدید آن شکل پیچیده ریاضی را بوجود می آورد . اما پیچیده تر زمانی است که با ازدیاد حبابها تعداد آن به پنچ یا بیست یا صد یا بیشتر برسد . بی جهت نیست که زیبایی و ریاضیات را وابسته به یکدیگر می دانند .

با وجود این علم و ریاضیات بمنزله دری به سوی جهان طبیعی می باشد که با آن نیز درک تمامی رازها ممکن نیست . برای ورود به عالم مورد نظر تنها به کمک شهود می توان راهی بسوی درک بیشتر رازها پیدا نمود زیرا آنجا که اندازه گیری و ریاضیات به اشکال برمیخورد ، شهود حلاّل مشکلات خواهد بود .

زیبایی های موجود در طبیعت نخستین صورت زیبایی است و موجودات زنده که هیکل آنها در وحدتی کامل بوجود آمده است نمونه ارزنده تری را معرفی می کنند همانندگفته هگل را که می فرماید : « هنگامیکه به پدیده های طبیعت اندامی یعنی زندگی می رسیم زیبایی راستین را می یابیم . زیرا در تن زنده ، همه اندام ها در وحدتی کاملاً مطلوب که همان جان فراگیرنده تن می باشد ، به هم پیوسته اند . دست چون از تن بریده شود دیگر دست نیست ، زیرا بیرون از یگانگی کل ( یعنی تن ) هیچگونه هستی ندارد . از این رو زندگی گیاهی و جانوری هر دو زیباست ، ولی زندگی جانوری زیباتر از زندگی گیاهی است ، زیرا یگانگی او کاملتر است »

اما برخی از فلاسفه هنرمند را پرستش کننده هرچیز فانی نام برده اند و او را ثبت کننده زمان و مکان نامیده اند . البته تنها ثبت حوادث و جریانات عینی و ذهنی موجب بوجود آمدن اثر هنری نمی گردد بایستی عوامل و عناصر هنری مانند خطوط و رنگها و کیفیت و کمیت آنها تحت کنترل و محاسبات خاص هنرمند جمع آمده ، توانائیهای فنی و مهارتهای او نیز به حد کفایت رسیده باشد . اما باز هم داشتن این موارد کافی نیست هنرمند باید علاوه بر فراگرفتن نکته های فنی و قواعد و اصولی که از استادان خود فرا می گیرد ، همدردی و همزبانی هم کرده باشد تا بتواند اثری هنرمندانه و جاودانه بوجود آورد . چنانکه حافظ تأکید می کند که : تا نگردی آشنا زین پرده و نرمی نشنوی .

ما بعد از بررسی عنصر دوم هنرمند در این قسمت به ویژگیهای عنصر سوم مخاطب می پردازیم. قبل از توضیح در مورد این عنصر بهتر دیدیم مقدمه ای بر حس بینایی که اصلی ترین حس در دریافت مخاطب می باشد بپردازیم .

از میان حواس ما ، حس بینایی اهمیت خاصی در درک و فهم آدمی دارد . حس بینایی وسیله درک و فهم سطحی پدیده های عینی و طبیعی است . اما از طریق پرورش و تعلیم آن می توان توانائیهای فوق العاده ای بدست آورد که سایر حواس فاقد آن می باشند . از خصوصیات قوه بینایی سرعت عمل و بیواسطه بودن آن در ایجاد ارتباط است .

در تمام پدیده های طبیعی و موجودات عالم زیبائیهای ظاهری و پنهانی وجود دارد که هرکس به اندازه قدرت و توانایی خویشتن و میزان حساسیت و استعداد خود آنها را مشاهده می کند و از آنها بهره مند میگردد . اما انسان توانایی آنرا دارد تا با کسب اطلاعات خاص و ایجاد حساسیت های لازم با بهره مندی از استعدادهای نهفته و پنهان در وجود خود قدرت و توانایی بیشتری را برای فهم و درک زیبائیهای طبیعی بدست آورد.

هریک از رشته های علوم برای خود اصول و قواعد مشخصی دارد و لازمه درک و فهم آن علم آشنا شدن با قواعد مخصوص آن علم است . هنرهای تجسمی نیز از این قاعده مستثنی نیست .

مبانی هنرهای تجسمی شامل یک سری قواعد عملی و مباحث نظری است که به خواننده توانائیهای متعددی را میدهد که به کمک آن می تواند نمونه های بصری عالم را بهتر و کامل تر ببیند و آثار هنری ساخته شده بدست هنرمند را بفهمد و پیام های آنرا درک کند. علاوه براین در صورت علاقه و نیاز به بیان احساسات و افکار خود ، وظیفه اش را انجام دهد و حالات روحی و علایق قلبی خود را ابراز نماید .

البته مطلبی که اینجا نیاز است توضیح دهیم اینست که طبق دیدگاه فلسفی هنرمند بعضی مواقع اثر هنری را برای مخاطب که خود هنرمند می باشد خلق می کند که در اینجا لازم است خود هنرمند نیز به این اصول آگاهتر باشد تا بتواند به نیازهای درونی خود نیز جواب دهد .

در گذشته مخاطبین و بینندگان آثار هنری بدون آنکه کوششی از خود نشان بدهند و یا نیاز به دانش خاصی داشته باشند از آثار هنری بهره مند می شدند و با هنرمند ارتباط برقرار می کردند . اما امروزه بعلت وجود جنبه ها تخصصی و بیان های متفاوت هنری ، مخاطبین آثار هنری نیز ناگزیرند تا حد قابل توجهی اطلاعات فنی و تخصصی زمینه های مورد نظر خود را فرابگیرند تا آنکه بتوانند از طریق اثر هنری با هنرمند رابطه فکری برقرار سازند .

انسان همیشه میل دارد بیشتر با استفاده از حس بینایی مسایل هنری را درک کند علت اینست که آدمی از طریق چشم مستقیماٌ و بدون واسطه با هرگونه جلوه بصری ارتباط برقرار می کند لیکن سایر حواس نیز می توانند در درک و فهم عناصر بصری و نمونه های هنری نقش اساسی را بازی کنند .

مطلب بعدی اینست که داشتن این ایده که باید هر روز چیزی نو بدست آورد و نکته ای تازه کشف نمود ایده و فکر تازه ای نیست همین ایده بود که هنرمندان نیمه اول قرن بیستم را وادار نمود تا کپی کردن اشیاء را مردود بشمارند و از هرچه که چشم را به خطا می اندازد پرهیز نمایند در سال ۱۹۲۰ میلادی گابو این مطلب را ارائه دادند که : هنر باید از تقلیدی بودن دست بردارد و در عوض بکوشد شکلهای تازه کشف کند . هدف آنها به کمال رساندن هنر بود یعنی همان نکته ای که گوته می گوید بدین صورت که : چشم به ویژه طالب کمال است . البته این ایده زمانی کامل است که کمال را در ابعاد مختلف آن در نظر داشته باشد .

البته این نکته بسیار مهم که این دیدگاه در هنرمندان ایرانی چهارصدسال قبل از غربیها بوده و آنها بخوبی توانسته بودند که این مطلب را ادا کنند چنانکه در نقاشی استادانی چون امیرخلیل ، کمال الدین بهزاد و رضا عباسی بنگریم به خوبی معلوم است . امّا نکته قابل تعمق اینست که غربیها توانسته اند به این اصول مدرن و پیشرفته پی ببرند و خود را از قالبهای کهنه خود خارج کرده و به این مبانی و اصول زیبایی برسند و هرچند کم به آنها بپردازند .

اما نه تنها مخاطبین این هنر در امروز به آن اصول اصلی پی نبرده اند بلکه هنرمندان نیز که ما توقع بیشتری در این مورد از آنها داریم نتوانسته اند چنانکه شایسته است به این مبانی بپردازند و فریب ظاهرکاری های غربی را نخورند و از مرحله دور نمانند .

البته بعضی از هنرمندان معاصر این دیدگاه را دارند،که نیازی به ادامه کار آنها و تقلید از آنان را ندارند و مخاطب ، هنری نو و جدید می طلبد . در حالیکه هیچ هنری نمی تواند بدون درک گذشته بتواند طرحی نو دراندازد باید هرچیزی که نو است ریشه دار هم باشد وگرنه بدون ریشه محکوم به فنا است . اول شناخت از ما قبل،برای هنرمند حال،نیاز اجتناب ناپذیر است و اجتناب از مبانی علمی گذشته زمانی درست است که بتوان عکس آنرا مانند علوم دیگر که تا زمان ثابت شدن عکس آن درست است، نمی توان این مبانی را رد کرد . پس منطقی ترین راه ادامه این مبانی زیبایی شناسی است و به کمال رساندن آن و به روز کردن آنست است نه دست کشیدن از ریشه خود .

باتوجه به دیدگاههای مطرح شده می توان نتیجه گرفت که هرقدر شباهت به واقعیت و شیء کمتر باشد پویایی نیروهای تجسمی بیشتر می شود . برخی عوامل که باعث تحول در عالم هنر گردیده است را در اینجا بیان می کنیم البته قضاوت و داوری با خواننده میباشد.

۱- پیشرفتهای علمی و فنی که موجب انقلاب صنعتی گردید و خصوصاً در نیمه دوم قرن نوزدهم و نیمه اول قرن بیستم میلادی .

۲- دگرگونیهای اساسی در نظام های اجتماعی و تحولات سیاسی و تقسیمات جدید جهانی

۳- تغییرات سریع در زمینه های علوم و فنون و کشفیات مهم پیرامون علوم فیزیک و ریاضیات الکتریسیته و نور و خصوصاً انواع ماشین های کامپیوتری .

البته دور از انصاف است که ما به این نکته اشاره نکنیم که ایرانیان از زمان تیموریان و صفویان به این علوم جدید پی برده بوده اند که توانسته اند این نگاره ها را چنین منطبق به علوم جدید طراحی کند البته ممکن است دانشمندان به تمامی ابعاد علوم پی نبرده بودند اما هنرمندان نقاشی چون بهزاد باتوجه به معنویاتی که در درون خود بوجود آورده بودند توانسته بودند به عرفان الهی برسند . مسیر خود را به سمت سیر الی اله تغییر دهند.

مبانی هنرهای تجسمی را می توان ، الفبای زیبایی شناسی نامید که باتوجه به این مبانی می توان آثار هنری مخصوصاً نقاشی را شناخت و مورد تحیلی و بررسی قرارداد .

عناصری که مبانی تجسمی بر آن استوار است را می توان عناصر بصری نامید که عبارتند از نقطه ، خط ، سطح ، حجم ، بافت ، نور ، رنگ که هرکدام ما را در بررسی آثار کمک می کنند البته این عناصر به تنهایی نمی توانند واقعیت بصری را بیان کنند آنها به یک کیفیت بصری نیاز دارند که به آن ترکیب می گویند که هر ترکیب باتوجه به موارد خاصی از قبیل تأکید ، تقارن ، مبالغه و حرکت و غیره ارائه می گردد .

ما در این رساله نیز سعی کرده ایم دو اثر هنری که یکی مربوط به نگارگری قدیمی ایرانی و دیگری اثری از پیکاسو که نمونه هنر مدرن است باتوجه به این مبانی بررسی کنیم تا تأثیرات این نگارگری ما حدود چهار یا پنج قرن قبل از این هنرهای مدرن ترسیم شده اند را به نگارش درآوریم تا دیدگاه شما عزیزان را نسبت به این هنر پیشرفته و باستانی خود روشن تر سازیم .

حمید علی پور

کارشناس هنرهای تجسمی

۱- مطالب این بخش بیشتر باتوجه به نظرات نگارنده و مطالب کتاب از کلاسیسم تا مدرنیسم نوشته اصغرفهیمی و کتاب مبانی هنرهای تجسمی نوشته دکتر حسین حلیمی و سخنرانیهای استاد رضایی تنظیم شده است