قصه های قدیم و جدید به روایت این چهار نفر

حیوان های دست ساز مهدی سحابی از چوب ساخته شده اند و رنگ های تند و تیز دارند روی چهارچوب هایی قرار گرفته اند و به دیوار سمت چپ گالری وصل شده اند

گاهی اوقات می شود برای فرار از دود و بنزین و آتش و باران سرزده تیرماه به گالری ها پناه برد. اگر به گالری شماره یک آریا پناهنده شوید، به دنیای حیوان های چوبی مهدی سحابی، عروسک های عجیب و غریب علیرضا میراسدالله، فرشته های طوسی و سیاه یاسمین سینایی و عروسک های آرام مهتا معینی می رسید. گزارش فرار از خیابان های دود گرفته به خانه ای در خیابان ولیعصر، کوچه زرین و رسیدن به دنیای غیرزمینی عروسک ها و داستان هایشان را بخوانید:

قرارمان ساعت شش بعدازظهر است در گالری آریا.

مهدی سحابی روی صندلی جلوی میز خانم آریا نشسته است، علیرضا میراسدالله را در حیاط ساختمان و در محوطه کافی شاپ مانندش پیدا می کنیم، یاسمین سینایی مدام در حال چرخ زدن در گالری است و مهتا معینی نیامده. عروسک ها را دورتادور چیده اند و کنار هر دسته از عروسک ها، اسم هنرمندش نوشته شده.

● قصه های دنیای عروسک ها

حیوان های دست ساز مهدی سحابی از چوب ساخته شده اند و رنگ های تند و تیز دارند. روی چهارچوب هایی قرار گرفته اند و به دیوار سمت چپ گالری وصل شده اند. تلاش های ذهنی ام برای رسیدن به یک داستان یک خطی بی فایده می ماند و تنها راه فرار، خودش است. سحابی است که با آرامش خیال می گوید؛ «باغ وحش که قصه خاصی ندارد. یک سری حیوان ها با شخصیت شان به ما چیزهایی یاد می دهند، بعضی هایشان بامزه هستند، بعضی ها زیبا هستند و بعضی دیگر ما را به فکر وامی دارند. قصه باغ وحش در خودش هست.»

علیرضا میراسدالله اما با سه داستان متفاوت به نمایشگاه آمده است. داستان هایی از ادبیات کهن ایران و می گوید؛ «در این نمایشگاه قصه ای از خودم نیاورده ام. فقط سه قصه تحریف شده قدیمی را بیشتر تحریف کردم.»

قصه کچلی که شاه شد، قصه مرد دوازده زنه ای که حامله شد و داستان سه دزد، این سه قصه هستند و هر کدام از آنها پر از آدم هایی هستند که از دریچه ذهن میراسدالله خودشان را به ما نشان می دهند.

یاسمین سینایی هم بدون قصه خاصی وارد گود شده است، فقط می داند که این فرشته ها در دلشان آوازهایی نهفته دارند. فرشته هایی که وقتی ساخته می شدند، قرار بود تصویرگر دنیای زن هایی باشند که خودشان را اسیر کرده اند. اسیر قواعد ساده همسر بودن و مادر بودن و... و این تمام بارگاه آرزوی آنهاست. اینها را سینایی می گوید و از روزهایی دورتر حرف می زند که فرشته هایش فقط سیاه بودند ولی وعده روزهایی را می دهد که تا چند هفته دیگر فرشته های رنگ و وارنگش را به دیوار یک گالری دیگر تکیه می دهد.

● قصه از کجا شروع شد

ایده اولیه این نمایشگاه به ذهن علیرضا میراسدالله رسیده بود. حرف های تند و تیزی می زند و از منتقدان دنیای هنر شکایت می کند. بعد از سه، چهار سال کار کردن در این دنیا به این نتیجه رسیدم که منتقدهای ما درک درستی از کار من یا امثال من ندارند. یا تعریف و تمجیدهای بی پایه و اساس می کنند یا انتقادهای بیجا.

شبیه به اینکه بگویند قابلمه نوازی های میراسدالله، از قواعد موسیقی راک پیروی نمی کند، پس ایده اولیه از اینجا می آید که میراسدالله کشف می کند ذهن منتقد ایرانی مقایسه گر است و سعی می کند فضایی برای مقایسه بسازد و آدم هایی را در کنار هم جمع می کند که کارهایشان کمی به هم شباهت دارد. «این نمایشگاه را در سال های مختلف برگزار می کنیم. این آثار مشابه را در کنار هم قرار می دهیم و بعد از پنج، شش سال آدم ها می توانند دو نوع عروسک را با هم مقایسه کنند.» این راه حل آسانی است.

بعد از آن آدم ها و منتقدها می توانند کارهایی که ذات مشابه دارند را با هم مقایسه کنند. اما از نهایت این حرکت یک قصه دیگر تعریف می کند و به عنوان یک اصل واقع گرایانه از آن حرف می زند. «نقد هنر، بی اهمیت ترین قسمت دنیای هنر است. در نهایت کار خوب باقی می ماند و کار بد به همراه تمام نقدها و منتقدها نابود می شود.» و از آدم های ساده ای صحبت می کند که از واژه های سخت دنیای هنر چیزی نمی دانند، اما ذات هنر آنها را جذب می کند، شبیه به مادرش که از اثر ونگوگ خوشش می آید ولی نقدی بر روی آثار او نخوانده است و فقط می داند که از آن اثر خوشش می آید.

● قصه مترجمی که هنرمند است

مهدی سحابی مترجم است، یعنی او را بیشتر به عنوان مترجم می شناسیم تا یک هنرمند نقاش و مجسمه ساز. خودش هم می داند که نامش به عنوان مترجم شناخته شده تر است و علتش هم تفاوت دو دنیای تجسمی و ادبیات است و اینکه بین ادبیات و هنرهای تجسمی، دنیای دوم مهجورتر مانده، اینجاست که سحابی بین دو دنیای کم طرفدار یکی را به عنوان شغل اصلی اش و دیگری را به عنوان سرگرمی انتخاب می کند.

مجسمه های او نتیجه اوقات فراغتش هستند و چیزی که در نهایت دست او را می گیرد، ولی علت ساخته شدنشان کمی آرامش ذهنی است که در لحظه های فرار از ادبیات و کلمه به آنها پناه می برد. «کار در دنیای تجسمی، برای من یک بازی است. بازی جست وجو و تجربه.» جست وجو در دنیای رنگ و چوب و حجم و البته از دنیایی حرف می زند که اتفاق های بزرگ و معروف آن به همین شکل به دنیا می آیند. «همین که لحظه های بیکاری ام را پر می کند، کافی است. خیلی از آدم ها لحظه های بیکاری شان را به هیچ کاری نکردن می گذرانند یا حداکثر جلوی تلویزیون می نشینند و وقت شان را به کارهای بیهوده می گذرانند.

اما این طوری آدم خودش را از راه جست وجو پیدا می کند.» و چوب، ساده ترین وسیله است. شاید به این دلیل که راحت پیدا می شود و شاید به این خاطر که سحابی با این ماده راحت کنار می آید. «ممکن است که در ابتدای کار یک ماده تصادفی انتخاب شود ولی وقتی با ماده های مختلف کار می کنی، متوجه می شوی که کار کردن با یک ماده، بیشتر به آدم می چسبد.» فراوانی چوب زیاد است او پیش از این با پرنده های چوبی اش، هفت ـ هشت نمایشگاه برگزار کرده و می گوید؛ «چوب این پرنده ها را از میان خاکروبه ها پیدا کردم. این چوب های بازیافتی تقریباً فرم دارند یا چوب هایی که از دریا می آیند و زمان و تاریخ را با خودشان می آورند. بیشتر کار را طبیعت انجام داده است و فقط باید چشم داشته باشی و آنها را ببینی.»

● قصه فرشته هایی که از اسارت می گویند

فرشته های دیروز یاسمین سینایی سیاه بودند. فرشته های امروزش طوسی و سیاه و فرشته های فردا، رنگ و وارنگ، حتی شاید آبی. دختر خسرو سینایی از آن فرشته های سیاه، شبیه به زنانی حرف می زند که به دنیای ساده و کوچک همسری و مادری تن داده اند. اما یک روز یکی از مشتریانش از او می خواهد که این فرشته سیاه را برای او رنگ کند، چون افراد خانواده آن را بدشگون می دانند. مثل اینکه در آن خانواده تصادف بدی اتفاق افتاده بود. «و آن فرشته را گرفتم و یک ماه نگه داشتم و بعد از آن، دل به دریا زدم و فرشته رنگی شد.» تغییر رنگ فرشته سیاه، برای هنرمندش یک تلنگر بود، تلنگری که می گفت؛ «خیلی وقت ها هنرمند می خواهد خودخواهانه حرفش را بزند. با این وجود که در حقیقت به دنبال یک نقطه امیدبخش می گردد. اما بعضی وقت ها باید پیام انتقادآمیز را به شکلی تلطیف شده انتقال داد.»

پس به همه آنهایی که فرشته های سیاه را خریده بودند، زنگ زد و قصه را برایشان تعریف کرد و خبر داد که می خواهد مجسمه هایش را با روند زندگی خودش تغییر دهد. بعضی ها موافقت کرده اند و الان فرشته های سیاه در کارگاه یاسمین سینایی منتظر رنگ شدن هستند تا در کنار آثاری از علی زارع در نمایشگاه «از تاریکی به نور» به نمایش دربیایند.

اما در همان زمان اتفاق دیگری می افتد. یک خانم خواننده، به یاسمین سینایی می گوید که در دل تمام این فرشته ها، آوازهایی هست که او می تواند بشنود و دوست دارد از زبان این فرشته ها آواز بخواند. باز هم قصه کهنه زنان اسیر تکرار می شود. زنانی که در خانه نشسته اند ولی در دل شان آوازهایی نهفته دارند. آوازهایی همراه با زینت آلات و تجملات گوناگون. اینها فرشته های نمایشگاه دوم هستند. باز هم تصویر زنان ایرانی که خودشان را پشت زینت آلات شان مخفی می کنند.رسیدن به نمایشگاه بعدی، در واقع تغییر ذائقه هنرمندی است که به این نتیجه رسیده که می تواند آثارش را همراه با خودش تغییر دهد. قصه این فرشته ها، قصه تغییر دنیای هنرمندش است.

● قصه مرد دوازده زنه

از اینجا وارد دنیای ادبیات فولکلور و داستان هایی می شویم که نسل به نسل از زبان مادربزرگ ها به ما رسیده اند. میراسدالله و آن عروسک های عجیب و غریبش می خواهند همین داستان ها را دوباره خوانی کنند؛ «می خواهم اینها را ادامه بدهم و قصه های قدیمی و فراموش شده را پیدا کنم.» او اعتقاد دارد که بهترین قصه های قدیمی دنیا، برای ایران است و بهترین قصه گوی دنیا، فردوسی.

«ما در قصه، قوی هستیم و نیازی نداریم که از محدوده کشورمان بیرون برویم. متریال لازم برای ایجاد یک تحول عظیم ادبی در بین پیرزن ها و پیرمردهای دهاتی ما وجود دارد.» قصه های انتخابی میراسدالله، قصه هایی است که از پیرترها شنیده و سعی کرده تا خودش را در آنها جاری کند. اتفاقی که برای تمام داستان هایی از این دست می افتد و آدم های هر دوران، داستان ها را با توجه به زمان خودشان بازگو می کنند و بین تمام کارهایی که در حال حاضر انجام می دهد، کارهایی مثل ترجمه، نوشتن رمان، عروسک سازی و عکاسی و... قطعاً قصه ها را انتخاب می کند. آن هم در جهت تلاش برای ساده گفتن حرف هایی که در ذهن دارد.

● قصه هایی که در گالری آریا چرخ می زنند

گالری شماره یک آریا، تا دوازدهم تیرماه، این داستان ها را روایت می کند. قصه هایی از آدم هایی که کارهایشان شبیه به هم است و هدف شان یا انتقاد است یا داستان گویی یا هل دادن بیننده به دنیای تخیلات. تخیلاتی که در یک باغ وحش می تواند اتفاق بیفتد. شما برای فرار از دود و آتش و بنزین، راهی ساده تر سراغ دارید؟

نگار مفید