خورشید, قلب, رهایی

دارم می روم کارهای هانیبال را ببینم مدتی است کارهایش را ندیده ام, کارهای تازه اش را از این رو دلم برایش تنگ شده می دانم کار می کند می دانم گذارش به بیمارستان افتاده دو عمل چشم

● درباره نمایشگاه «هانیبال الخاص»

دارم می روم کارهای هانیبال را ببینم. مدتی است کارهایش را ندیده ام، کارهای تازه اش را. از این رو دلم برایش تنگ شده. می دانم کار می کند. می دانم گذارش به بیمارستان افتاده. دو عمل چشم. دو بار کارهایی برای قلب. حالا قلبم تندتند می زند. اولین چیزی که می بینم رنگ است. دوستی که با من است می گوید همه رنگ هایش خورشیدند. کارهایش را یک به یک که نگاه می کنم تاریخ کارها شگفت انگیز است. همه کارها مال یک سال گذشته است، همان یک سالی که مدام بیمار و بستری بوده و البته این همه را با شوخی برگزار می کرده. چهل و پنج شش کار.

می دانم غیر از اینها بسیار کار کرده. یا فروخته است یا به دلیل دیگری در این مجموعه نیستند. نگاه می کنم. این کلمه ها به ذهنم می آیند؛ شادی، طنز، ادبیات، بی تکبر بودن، نو بودن، تاریخی گری، تاریخ، اسطوره، رهایی، زندگی، عشق، انسان، بیکرانگی... دوستم کنارم راه می رود، حرف می زند. دلم نمی خواهد چیزی بگویم، نمی توانم. فکر می کنم. به مدتی که اینجا نبوده فکر می کنم. به بیماری اش، به اینکه نزدیک هشتاد سال سن دارد و اینکه هر وقت به او تلفن می کنم می گوید، یک جوک بگو، دوستم می گوید؛ در این نمایشگاه به من توهین نشده.

● یعنی چه؟

می گوید این آدم، این استاد شما در سن هفتاد و چندسالگی نگفته گور بابای شما خودتان زحمت بکشید بفهمید چه می گویم. نفهمیدید هم به ... درک. گفته من می خواهم با شما باشم. می خواهم با شما حرف بزنم. از خودم بگویم، از سرزمینم. با تمام گوناگونی اش. ببین اینجا را نگاه کن. من می فهمم که او مهربان است. مهربانی، که من فکر می کنم شرط اصلی هنرمند شدن است. بعد دوستم نزدیک تر می آید و می گوید در نمایشگاه قبلی که با هم رفتیم به من توهین شد. راستی چطور به خودت اجازه دادی مرا به آن نمایشگاه ببری؟ آنجا من فکر کردم از نقاشی چیزی سرم نمی شود.

اول آدم بودن مهم است مگر نه؟ تو خودت می دانی که من چقدر نقاشی دیده ام و می شناسم. می دانی که حتی کتاب هایی درباره نقاشی نوشته ام. یادت می آید؟ نقاش خطی در بوم بسیار بزرگش کشیده بود. لکه هایی هم بود. می گفت اینها دو دنیا هستند. من آن دو دنیا را نمی دیدم. هیچ نمی دیدم. تقلید البته ماهرانه یی از یک نقاش اروپایی بود. یادت می آید؟ نقاش آنجا بود. نگاهش را از یاد نمی برم. نه، با من یگانه نبود. هانیبال اینجا نیست اما من نگاهش را می بینم. مهربانی اش را، من این کارها را می فهمم، حس می کنم. مثل این است که دارم کتاب مهیجی می خوانم. یک کتاب پروپیمان.

چیزی نمی گویم. نگاه می کنم. فکر می کنم این دوستم چه آدم ساده یی است...

دوستم حالا دارد بلند بلند می خندد. می بینم ریسه می رود. رو به من کرده یکی از تابلوها را نشان می دهد. می گوید دیوانه است این هانیبال. مست است. دیوانگی. بله این را هم باید فکر می کردم، اینها را دیوانگی، کودکی، خرد و می گذارم دوستم حرفش را بزند. حرف بزند. خیلی حرف دارد. گرچه تا به حال هانیبال را ندیده.

ببین آن یکی را ببین، تمام اینها ، این نقش ها، پیدا است که از سرزمین بزرگی آمده اند.

دوست مرا تکان می دهد، می گویم چه شده.

چقدر دست و دلباز است این مرد و همه کارها را به جد گرفته. از هیچ کدام سرسری و باری به هر جهت رد نشده. نگاه کن. قد علم کرده. در برابر بیماری، پیری...

پیری؟ فکر می کنم چه کسی به او گفته هانیبال پیر است. کودک است او. دیگر به حرف هایش گوش نمی کنم. راه می روم. نگاه می کنم. حضور هانیبال را به روشنی حس می کنم. خنده هایش را و زهرخندش را. شادی و شکرگزاری هرروزه اش را. ترانه ستایش از زندگی را در کارهایش می شنوم.

این مجموعه هانیبال همه آبرنگ است. تکنیک هانیبال همان است که همیشه به شاگردانش می گوید؛ «هر وقت به لکه یی روی دیوار نگاه کردید و آن را پیرمردی، اسبی، درختی، دیدید و نه لزوماً تصویرش کردید، آن موقع نقاش هستید.» می دانم زمینه هایی درست می کند بعد تصاویری را بر آنها می بیند و می کشد، هیچ فوت استادی در کارش نیست. می تواند پیش روی تو، حتی همان طور که با تو حرف می زند ساعت ها نقاشی کند.

به سادگی سخن گفتن نقاشی می کند. با زبانی که خودش ساخته.شاید یکی از دلایل عمده این خصلت مهم کار الخاص استفاده از همین رنگ های ساده ولی درخشان است و نوع ساده کردن اندام ها و مناظر. دلیل دیگر نوع استفاده از خط است. خط بی توجه به مرز رنگ هر جا می تواند بیاید. پرمطلب بودن، دست و دلبازی در بیان و نظم دادن به شلوغی، این نیز سلیقه تاریخی ما است.

حضور ادبیات و به ویژه شعر در کار هانیبال بسیار مهم است. صدا را وارد نقاشی می کند. صدای خودش. صدای شاعران. همان شاعرانی که هیچ گاه در تاریخ هنر ما خاموش نشده اند. زیر تازیانه در حال فرار، در شادخواری و ناخوشی همواره سراینده بوده اند. محتواگرایی خصلت مهم کار الخاص است و مهربانی محتوای کار او است. مهرورزی به انسان. این محتوا و فوت کوزه گری فاش شده او است.

کاش کارهایش را هر روز بر در و دیوار شهر می دیدیم، در وسعتی که درخور آنها است و آرزوی خود او نیز هست. طنز همیشه در کارش هست؛ طنز هوشیارانه. دارم به نوع طنز در کارش فکر می کنم و به شباهت کارهایش با خودش. کسی می گوید؛ «اینها، این کارها نتیجه کشف و شهود هرروزه او است.» نگاه می کنم، کسی نیست.

دوستم رفته. جمله اش جا مانده. من هم باید بروم. در نمایشگاه باز شده. مردم دارند می آیند. الان است که اینقدر شلوغ بشود که جا برای تکان خوردن نماند. دور و برم را نگاه می کنم. کسی نیست. صدای همهمه مردم می آید. در باز شده.

ترانه صادقیان