هنر تجسمی و هنر تجسمی محض

در تاریخ فرهنگ و هنر, اثبات شده که این زیبائی جهانی از شخصیت یا فرم به وجود نیامده, بلکه از رسم پویای روابط ذاتی یا متقابل فرم ها ایجاد شده است

ما در این رابطه به دو دیدگاه طبیعت گرا و توصیفی – که هر دو خطری برای هنر تجسمی محض به شمار می روند- اشاره می کنیم. از نظر هنر تجسمی محض بیان هنری تا زمان هنر غیر تصویری طبیعت گرا یا توصیفی بوده است. برای آنکه شیوه بیان تجسمی بتواند از نظر احساسی تاٌثیر گذار باشد لازم است از تصاویر فاصله گرفته و " خنثی " باشد اما به استثناء برخی شیوه های بیان هنری ( مانند هنر Byzantine ) گرایشی به این امر وجود نداشته است. بگذارید یاد آور شویم که روح گذشته با روح اکنون متفاوت بوده است و این سنت است که گذشته را به زمان حال منتقل می کند.

در زمان های گذشته که انسان در تماس نزدیک با طبیعت زندگی می کرد و خود نیز موجودی طبیعی تر بود، آبستره سازی از تصاویر بصورت ناخوداگاه و باسهولت بیشتری در ذهن وی صورت می گرفت. اما در زمان ما که در مقایسه با گذشته، زندگی از حالت طبیعی خود بیشتر خارج شده این کار تبدیل به سعی آگاهانه گردیده است.

این حقیقت که همواره تاٌکید زیادی بر تصویر وجود داشته نشان می دهد که این امر از نظر نقاشان پدیده ای گریز ناپذیر است. اما بطور همزمان نقاشان درحال حرکتی تدریجی از سمت تصویر به سوی آبستره سازی هستند که این روند نسبت به گذشته با سرعت بیشتری صورت می پذیرد و همواره بیش از پیش بی فایده بودن تصاویر و موانعی که آنها تولید می کنند آشکار می گردد. در این جستجو برای وضوح است که هنر غیر تصویری گسترش می یابد.

دیدگاهی وجود دارد که تنها در صورتی رها کردن تصویر را مجاز می داند که ویژگی های توصیفی آن را حفظ نماید.

این دیدگاه سورئالیسم است. به علت برتری تفکرات فردی در این نگرش، سورئالیسم دربرابر هنر تجسمی محض و همچنین هنر غیر تصویری قرار دارد. این حرکت تصویر را جزء لازم اثر می داند. اما تصویر هرقدر هم که آرایشیافته باشد و یا تغییر شکل داده باشد باز جنبه های تجسمی اثر را تحت الشعاع قرار خواهد داد. این حقیقت دارد که آثار سورئالیستی وجود دارند که بیان تجسمی آنها بسیار قوی بوده وتنها رنگها و روابط موجود بین آنها احساسات مخاطب را بر می انگیزند اما اگر هدف چیزی جز بیان تجسمی نیست اصلاً چه دلیلی برای استفاده از تصاویر وجود دارد؟ واضح است که در اینجا مقصود دیگری نیز در جهت بیان چیزی خارج از حیطه تجسم وجود داشته است. البته این حالت غالباً در هنر انتزاعی نیز به چشم می خورد.

در آنجا نیز چیزی به فرمهای انتزاعی اضافه می گردد، حتی بدون استفاده از تصویر یا رنگ ایده ای مشخص بیان می گردد، در این حالت چیزی که در اثر حکم فرماست گرایشات طبیعت گرا است نه ادبی. واضح است اثری که برانگیزاننده حسی یا حالتی مانند خوشحالی یا غم در مخاطب گردد نمی تواند کاملاً انتزاعی باشد.

باید به این نکته توجه داشته باشیم که سورئالیسم اگرچه احساسات و افکار را عمق می بخشد، از آنجا که محدود به فردیت است نمی تواند به مفاهیم پایه ای و جهان شمول دست یابد. تا زمانی که سورئالیسم محدود به افکار و رویاها که بازتابی از واقعیت هستند باقی بماند نخواهد توانست به واقعیت دست یابد. سورئالیسم با ترکیب مجدد وقایع زندگی می تواند حالت آنها را تغییر دهد اما قادر نیست آنها را پالایش نماید. حتی می توان هدف آزاد کردن زندگی از تکرارها ودیگر پدیده های مضر برای آن را در ادبیات سورئالیسم مشاهده کرد.

هنر غیر تصویری با این امر مطابقت کامل دارد. حقیقت آن است که اسامی این گرایش ها تنها نشانگر مفاهیم بوده و آنچه مهم است تحقق آنهاست. به نظر می رسد بجز در هنر غیر تصویری این حقیقت همواره نادیده گرفته شده است که می توان تنها با استفاده از هنر تجسمی با بکارگیری ابزار تجسمی خنثی بدون ریسک افتادن در دام دکوراسیون ( هنر تزئینی ) به بیانی عمیق و انسانی دست یافت. با این حال همه می دانند که حتی یک خط به تنهائی نیز می تواند برانگیزنده حس باشد.

در کل می توان گفت که مردم از این نکته آگاه نیستند که شخص می تواند احساسات درونی و ذاتی خود را از طریق عناصر سازنده خنثی ابراز نماید. این همان ذات هنر است که انسان کمتر به دنبال آن می رود.به عنوان یک قانون طبیعت فردی انسان آنقدر برتری داده شده است که بیان ذات هنر از راه ریتمی از خطوط، رنگها و روابط بین آنها ناکافی به نظر می رسد. حتی اخیراً یکی از نقاشان معروف گفته است " بی تفاوتی کامل به موضوعات عینی منجر به شکلی ناقص از هنر می شود."

اما همه موافقند که هنر اساساً در مورد امور تجسمی می باشد. پس فایده سوژه چیست؟ باید این نکته را درک کرد که شخص برای توضیح آنچه که " غنای معنوی احساسات و افکار انسانی " خوانده می شود نیاز به سوژه دارد. واضح است که این امر پدیده ای فردی بوده و به فرمهای مشخص نیاز دارد. اما در زیر این احساسات و افکار یک فکر و حس اصلی وجود دارد: اینها به راحتی ماهیت خود را نشان نداده و اینجاست که نیاز به ابزار تجسمی خنثی پدید می آید.

بنابراین برای هنر محض سوژه نمی تواند دارای ارزش اساسی باشد؛ آنچه مهم است خطوط، رنگ ها و روابط بین آنها است که بار حسی و فکری اثر را منتقل می کند. چه در هنر انتزاعی و چه در هنر طبیعت گرا رنگ خود را در تطابق با فرمی که جزئی از آن است بیان می کند؛ و این وظیفه هنرمند است که فرم ها و رنگها را زنده ودارای قابلیت القاء حس خلق نماید. اگر هنرمندی به مسئله مانند یک معادله جبری بنگرد ثابت می کند که اساساً هنرمند نیست.

اگر هنر به ما نشان می دهد که برای بوجود آوردن نیرو، کشش و حرکت فرم ها وشدت رنگ ها لازم است که این عناصر پالایش شده و تغییر حالت دهند؛ اگر هنر این فرمهای واقعی و روابط متقابل آنها را تغییر شکل داده، پالایش نموده و همچنان نیز به این کار ادامه می دهد؛ و در نتیجه اگر هنر فرآیندی مستمراً تعمیق کننده است؛ پس چرا نیمه راه متوقف شویم؟ اگر هدف هنر بیان زیبایی جهانی است چرا باید درپی بیان فردی باشیم؟ چرا کار ارزشمند هنرمندان بزرگ را پی نگیریم؟ در حقیقت این کار ادامه کار آنها نیست بلکه جدا شدنی کلی است از آن مسیر و هرآنچه قبلاً بوجود آمده است.

از آنجا که هنر کوبیست از پایه طبیعت گرا است شکستی که هنر تجسمی محض باعث گردیده شامل تبدیل شدن ذات طبیعت گرا به آبستره است. درحالی که در کوبیسم که دارای اساسی طبیعت گرا است استفاده از ابزار تجسمی بصورت نیمه عینی و نیمه انتزاعی بوجود آمده است، اساس انتزاعی هنر تجسمی محض باید به استفاده از ابزار تجسمی انتزاعی محض منتهی گردد.

عده زیادی وجود دارند که تصور می کنند آنقدر به زندگی تعلق خاطر دارند که نمی توانند از تصویر چشم پوشی کنند و به همین دلیل همواره در کارهایشان از اجزاء تصویری یا عینی به منظور انتقال شخصیت استفاده می کنند.

اما ما می دانیم که در هنر نمی توان یک شکل را همانگونه که هست یا خود را نشان می دهد منعکس نمود. امپرسیونیست ها ودیویزیونیست ها این موضوع را دریافتند. امروزه افرادی هستند که با آگاهی از نقاط ضعف و محدودیتهای تصویر سعی در خلق اثری هنری از طریق ظواهر عینی و ترکیب آنها به شکلی کم و بیش تغییریافته می نماید.

این کار مطمئناً در بیان محتوا یا شخصیت اصلی اثر موفق نخواهد بود. می توان ظواهر متداول اشیاء را حذف کرد ( سورئالیسم ). عشق حقیقی به اشیا، عشقی عمیق است؛ حالتی که در آن به همه چیز به عنوان مقیاسی کوچک تر از حقیقتی بزرگتر نگریسته می شود. تنها از این طریق می توان به بیانی جهانی از واقعیت دست یافت. بخاطر وجود همین عشق است که هنر غیر تصویری قصد نشان دادن اشیاء در ظواهر مشخص را ندارد.

هنر غیر تصویری به ما نشان می دهد که هنر همواره به راه خود ادامه می دهد و این که هنر به معنای نشان دادن ظاهر واقعیت آن گونه که ما آن را می بینیم، یا زندگی آنگونه که ما آن را زندگی می کنیم نیست، بلکه بیان واقعیت اصیل و زندگی حقیقی است که قابل تعریف نبوده اما با هنر تجسمی می توان به شناخت آن نایل آمد.

بنابراین لازم است ما بین دو نوع واقعیت تمیز قایل شویم؛ یکی آنکه دارای ظاهر فردی بوده و دیگری آنکه ظاهری جهانی دارد. در هنر به اولی شیوه بیان فضای مشخص شده با فرم ها یا اشیاء مشخص و به دومی عامل گسترش یا محدود کردن – عوامل بوجود آورنده فضا – از طریق فرمهای خنثی، خطوط آزاد و رنگهای خالص گفته می شود.

درحالی که واقعیت جهانی از روابطی خاص نتیجه می شود اما واقعیت خاص تنها روابط پوشیده را نشان می دهد. جنبه ای که در آن وضوح واقعیت جهانی میسر می گردد برای مورد دوم ابهام آفرین خواهد بود. یکی آزاد و دیگری وابسته به زندگی- چه فردی و چه جمعی - است. واقعیت ذهنی و واقعیت عینی نسبی: اینجا محل تضاد است. هدف هنر انتزاعی محض خلق دومی و هدف هنر تصویری بوجود آوردن اولی است.

تعجب آور خواهد بود اگر کسی هنر انتزاعی محض رابخاطر غیر " واقعی " بودن متهم و آن را شخصاً برخاسته از " ایده هایی خاص " بداند.

علیرغم وجود هنر غیر تصویری، امروز به گونه ای درباره هنر صحبت می شود که گویی در مقوله هنر هیچ چیز ثابت و تغییر ناپذیری وجود ندارد. بسیاری از مردم هنر غیر تصویری واقعی را فراموش کرده و با دیدن تلاشهای ناموفق صورت گرفته در آثار موجود که امروزه در همه جا یافت می شوند از خود می پرسند که آیا زمان آن فرا نرسیده که " فرم و محتوا را یکی کنیم" و یا " تفکر و فرم را یگانگی بخشیم " ،اما کسی نباید هنر غیر تصویری را به این دلیل سرزنش کند، چراکه محتوای اصلی آن نادیده انگاشته شده است.

اگر فرم بدون محتوا باشد، بدون فکر جهانی باشد، مقصر نقاش است. با به فراموشی سپردن حقیقت شخص ممکن است تصور نماید که تصویر، سوژه و فرم مشخص می توانند چیزی را به اثر بدهند که هنر تجسمی خود فاقد آن است. درباره محتوای اثر باید گفت که:" دیدها به اشیاء، فردیت سازمان یافته ما با گرایشات، کنش ها و واکنش هایش در هنگام مواجهه با واقعیت، سایه روشنهای روح ما "، همه و همه یک اثر غیر تصویری را تحت تاٌثیر قرار می دهند اما محتوای آن را تعیین نمی کنند. بازهم تکرار می کنیم که محتوای اثر را نمی توان توصیف کرد، و تنها از طریق هنر تجسمی محض است که می توان محتوا را نمایان ساخت.

از نقطه نظر این محتوای غیر قابل تشخیص، اثر غیر تصویری " کاملاً انسانی " است. تکنیک و اجرای اثر نقش مهمی در دستیابی به دیدی کمتر عینی که خصیصه اصلی اثر غیر تصویری طلب می کند دارا است که وی عینیتی را که مقابل ذهنیت شخصی خود به آن نیاز دارد بدست می آورد. از همین واقعیت قابل دیدن است که وی ابزار بیان خویش را کسب می کند و در مورد زندگی در برگیرنده او باید گفت دقیقاً همین زندگی است که هنر او را غیر تصویری می کند.

ایشان تحت تاٌثیر معنای دیگر واژه آبستره ( به معنای نظری ) قرار گرفته و تصور می كنندهنر انتزاعی با واقعیات سروکار ندارد و از این رو به شدت با آن مخالفت می نمایند. در کل آنها هنر را وسیله ای برای تبلیغ ایده های شخصی یا گروهی می دانند. آنها از یک طرف موافق پیشرفت جمع و از طرف دیگر مخالف پیشرفت برگزیدگان هستند و بدین ترتیب مانع حرکت تکاملی بشر می گردند. آیا حقیقتاً می توان پذیرفت که تکامل جمع و تکامل برگزیدگان با یکدیگر همخوانی ندارند؟ آیا برگزیدگان برخاسته از جمع نیستند؟

اجرای یک اثر باید به آشکار سازی حقایق ذهنی و عینی منجر گردد. باراهنمایی حس درونی می توان به این هدف رسید.

مقاله ای از پیت مندریان

مترجم:محمد تیرانی


شما در حال مطالعه صفحه 3 از یک مقاله 3 صفحه ای هستید. لطفا صفحات دیگر این مقاله را نیز مطالعه فرمایید.