چهارچوب های استوار

«تاكاشی ناراها» جزو آن دسته از هنرمندانی است كه مناسب ترین متریال را در رابطه با موضوع كار خود برگزیده و پس از سال ها تلاش و تجربه شیوه ی هنری خود را بسط و گسترش داده است

«تاكاشی ناراها» جزو آن دسته از هنرمندانی است كه مناسب‌ترین متریال را در رابطه با موضوع كار خود برگزیده و پس از سال‌ها تلاش و تجربه شیوه‌ی هنری خود را بسط و گسترش داده است. او در سال ۱۹۳۰ در میتو (Mito) ژاپن به‌دنیا آمد و ۴۰ سال بعد برای نخستین بار محو ظرافت و زیبایی سنگ دیاباز سوئدی شد.

این سنگ سیاه آتشفشانی الهام بخش «ناراها» برای خلق فرم‌های تازه شد و او را تبدیل به یكی از خلاق‌ترین مجسمه‌سازان امروز كرد. مدت‌ها قبل، زمانی‌كه او تحصیل خود را در دانشگاه هنر Musashino توكیو به پایان رساند پس از سال‌ها تحمل مشكلات مالی فراوان به‌عنوان یك تصویرگر به‌دنبال پاسخ پرسشی می‌گشت كه در واقع انگیزه‌ی اصلی او برای خلق آثارش بود. پرسش او این بود كه معنای فضا چیست؟ ماهیت فضا و رموز گستره‌های فلسفی، سوالات ضمنی بیشتری در مورد مجسمه برای او ایجاد می‌كرد: چطور می‌توان فضا را نمایان كرد؟ چه مفهومی از فضا را می توان در مجسمه آشكار كرد؟ ماده و فضا چگونه بهترین هماهنگی را با یكدیگر پیدا می‌كنند؟ چطور پیوند میان فضا و زمان بر روی مفهوم یك اثر هنری تاثیر می‌گذارد؟

در اواخر دهه‌ی ۱۹۶۰ و اوایل دهه‌ی ۷۰، «ناراها» با آثاری آوانگارد و با دیدی نو وارد عرصه‌ی هنر شد. جنبش هنری تاثیر زیادی بر او گذاشت و این تاثیر هم‌زمان بود با گروه مورد علاقه‌ی او «مونو-ها» كه در سال ۱۹۶۸ تشكیل شد. معنای «مونو-ها» چیزی شبیه به «مدرسه‌ی اشیا» بود. اعضای این گروه با افكار بسیار متفاوت سعی داشتند اشیا جدیدی بسازند و شیئ بودن اجسام را هر چه بیشتر و بهتر نشان دهند. این گروه، از مواد طبیعی برای بیشتر بخش‌های آثار خود استفاده می‌كردند. آثار «مونو-ها» نه تنها شبیه به Arte Povera ایتالیایی بود بلكه به هنر مینی‌مال و هنر Anti-Form (ضد فرم) آمریكا نیز شباهت داشت.

در آثار گروه «مونو-ها»‌ نشانه‌هایی از عناصر سنتی و بومی تفكر آسیایی دیده می‌شود. با وجود این‌كه «ناراها» هیچ‌گاه به شخصه تعلقی به گروه «مونو-ها» نداشت؛ شروع كار او به‌عنوان یك هنرمند ارتباط زیادی با این جنبش دارد. او روابط شخصی زیادی با اعضای مهم گروه به‌خصوصLee Ufang (تئوریسین و رهبر كُره‌ای گروه) داشت. «ناراها» نیز مانند بقیه افراد گروه، اثر معروف Nobuo Sekine به‌نام Phase Earth را نخستین جرقه‌های آفرینش آثار جدید هنری می‌دانست.

این اثر Sekine نخستین بار در سال ۱۹۶۸ به‌صورت یك اینستالیشن (چیدمان) در بی‌ینال Kobe به‌نمایش درآمد. این اثر از چوب و زمین و یك استوانه‌ی عظیم تشكیل شده كه در كنار یك حفره در زمین قرار گرفته است. فضای خالی حفره دقیقاً مساوی با اندازه‌ی استوانه است. با این‌كه در ابتدا «ناراها» بیشتر تحت تاثیر متریال به‌كار رفته در این اثر بود تا معنای فرمی آن؛ این چیدمان شگفت‌انگیز از تقابل میان فضای پُر و خالی تاثیر همیشگی بر آثار او گذاشت. «ناراها» بررسی‌های فراوانی بر روی مفاهیم و معانی تازه و نو انجام داد و فرم اشكال سه‌بعدی را بارها تجزیه و تحلیل كرد. او در این میان مواد و متریال ناپایدار و نابود شدنی را نیز امتحان كرد؛ زیرا معتقد بود این مواد به او اجازه می‌دهد كه تغییرات و روابط میان ماده و فضا، فضا و فرم را هر چه بهتر نشان دهد. به‌طور مثال او چیدمانی از قطعات یخ را به‌وجود آورد كه در طول مدت نمایشگاه كم‌كم آب می‌شدند.

یكی دیگر از مواد مورد استفاده‌ی او نفتالین بود. او در یكی از نمایشگاه‌هایش باریكه‌های طویلی از فلز را میان دیوارهای گالری و قطعات عظیم نفتالین كه بوی تندی داشت، قرار داد. به‌ دلیل این‌كه نفتالین رفته‌رفته از بین می‌رود. كل چیدمان در طول مدت نمایش اثر، خود به خود تخریب شد. این ایده‌ی ناراها كه دعوت نامه‌های نمایشگاهش را در نفتالین با بوی نامطبوع بخیساند یكی از جدیدترین و تازه‌ترین حركات هنری بود كه در دهه‌ی ۱۹۷۰ رواج پیدا كرد. آثار آوانگارد «ناراها» با متریال‌های غیر معمول؛ همچون اینستالیشن‌های عظیمی از شیشه‌های مواج آكرلیك توانست جوایز زیادی را از بنیاد هنری توكیو كسب كند. اما خود او همچنان از تمام این روش‌های نمایش تقابل فضا و ماده ناخشنود بود و در پی روشی می‌گشت كه فضا را به‌وسیله‌‌ی خود متریال نمایان كند. برای رسیدن به این هدف یك چهارچوب مستحكم مورد نیاز بود تا با كمك آن تضاد میان استحكام ماده و فضای خالی را در یك اثر هنری نشان دهد. سفرهای طولانی «ناراها» در آغاز دهه‌ی ۷۰ او را به این هدف نزدیك‌تر كرد. «ناراها» در طول مدتی كه در هند اقامت داشت، اصول فلسفه‌ی آسیا، به‌خصوص مفهوم Mandalast بودایی را آموخت. در سفر به اروپا به‌خصوص آلمان و فرانسه مواجهه‌ی هنر غربی و تاریخ هنر؛ یك مسئله‌ی مهم برای او بود، اما مهم‌ترین تجربه‌ی او آشنا شدن با ماده‌ای بود كه جذبه‌اش دنیای مجسمه‌سازی «ناراها» را به‌طور كلی تغییر داد.

اتفاق مهم زندگی «ناراها» به‌عنوان یك هنرمند، مدت كوتاهی پس از نشستی كه در Hagghult جنوب سوئد در سال ۱۹۷۳ انجام داد، به وقوع پیوست. او، دیاباز؛ یك سنگ سخت آتشفشانی بازالتی را تحت نام تجاری «گرانیت سیاه» كشف كرد. در Hagghult این سنگ سال‌ها بود كه از یك معدن با طول ۹۰۰ متر و عمق ۷۵ متر استخراج می‌شد. دیاباز از ابتدا مورد استفاده‌ی مجسمه‌سازان نبود زیرا بر خلاف سنگ مرمر به دلیل سختی زیاد، كار بر روی آن مشكل بود و نشان دادن همه‌ی جزییات بر روی آن ممكن نبود. اما به عقیده‌ی «ناراها» این ماده نه تنها وسیله‌ای برای نشان دادن فرم‌های هنری بود بلكه چیزی بود كه با آن می‌توانست عقاید و اصول فلسفی خود را نیز بیان كند. «ناراها» معتقد بود نشان دادن تضاد و تقارن اهمیت زیادی دارد و فهمید كه دیاباز ماده‌ای است با قابلیت‌های متناقض بسیار. هنگامی كه این سنگ از صخره جدا می‌شود، ظاهری خشن و ناخالص دارد و به‌طور معمول خاكستری رنگ است. اما پس از برش و صیقل دادن تبدیل به یك آینه‌ی سیاه اعجاب‌آور می‌شود؛ یك سطح تیره‌ی زیبا و ژرف.

«ناراها» در آثار فراوانی كه در سال‌های ۱۹۷۰ و دهه‌ی ۸۰ خلق كرد، سنگ‌های طبیعی با فرم‌های خام را به‌كار برد. این سنگ‌ها را در بعضی قسمت‌ها برش و صیقل داد و فرم‌های سیاه و ساده‌ای همچون هرم، دایره، مكعب و استوانه به‌وجود آورد. گاهی نیز حلقه‌ها و چهارچوب‌هایی از سنگ‌های خشن خلق كرد. در این میان ساختارهایی به‌وجود آمد با فرم‌های متضاد و جالب توجه؛ به‌طوری كه مشكل می‌توان فهمید كه این آثار از یك تخته سنگ واحد ایجاد شده‌اند. «ناراها» همواره سعی داشت با كمك مواد و متریال مناسب به مجسمه‌های خود روح و شخصیت بدهد و به وسیله‌ی تضادهای مشهود در آثار خود معانی هنرش را نمایان سازد.

نویسنده : Peter Lodermeyer

مترجم : تارا حقیقی

منبع: Sculpture November ۲۰۰۵


شما در حال مطالعه صفحه 1 از یک مقاله 2 صفحه ای هستید. لطفا صفحات دیگر این مقاله را نیز مطالعه فرمایید.