چه حاجت به تماشا

هنر اصیل در كنج دو متر در دو متر هم آفریده می شود, نیازی به تائید شدن و خریده شدن هم ندارد, مگر امپرسیونیست ها بابت یك عمر عرق ریختن چیزی عایدشان شد آیا اوضاع اقتصادی هنرمند امروز از روزگار مدیلیانی یا اگون شیله خراب تر است پس ترسیدن دلیلی ندارد

همه به هول و ولا افتاده اند انگار كك بر تن همه انداخته باشند، مدام ناله می كنند و بی هیچ مستندی درباره آینده هنر خیالات هراسناك می بافند؛ از همه آنها كه دلهره دارند و مشوشند می پرسم چرا می ترسند؟ و اصلاً برای چه می ترسند؟ هنر اصیل در كنج دو متر در دو متر هم آفریده می شود، نیازی به تائید شدن و خریده شدن هم ندارد، مگر امپرسیونیست ها بابت یك عمر عرق ریختن چیزی عایدشان شد؟!

آیا اوضاع اقتصادی هنرمند امروز از روزگار مدیلیانی یا اگون شیله خراب تر است؟ پس ترسیدن دلیلی ندارد؟ مشكل هنر ما این است كه اكثراً آدم های فرهنگی ما «هنرورزند» یعنی به طرفه العینی تغییر سلیقه و آداب می دهند، یعنی هنر برایشان آرمان و عقیده نیست شغل است، مانند خیاطی یا آهنگری، بنابراین تغییر سیاست ها برایشان یعنی تغییر بازار خرید و فروش و بعد معلوم است كه عده ای در چنین اوضاعی از مصلحت به خطر افتاده می نالند! اما هنرمند به آینده تاریخی می اندیشد. به اذهان عمومی و تغییر آن فكر می كند و به تعالی بشر. برایش فرقی نمی كند كه هنرش را بخواهند یا نه، او تنها مسیر پر فراز و نشیب خودش را طی می كند و باور دارد به الخیر فی ماوقع. نه فكر كردن به سختی های هنر و فرداهای آن وظیفه هنرمند است و نه اینكه اصلاً این فكر كردن ها سرانجامی خواهد داشت، تنها به تجربه می دانیم این سختی ها محسنات خودش را هم دارد اول اینكه به سبب كم بودن درآمد و تنگدستی هنرمند و نرسیدن دخل به خرج، آنهایی كه فرهنگ را تفرج می پنداشتند (و البته در كنارش دكان دونبشی هم زده بودند) مجبور به ترك دیار شبه هنرمندانه شان می شوند.

دو سال قبل از اینكه در این مملكت واقع نمایی و رئالیسم بازی مد شود از خطر هنر بروشور زده و اینترنت محور حرف زدم و هشدار دادم كه هنرمندان ما به سبب مد شدن هنر واقع گرایانه یك شبه انتزاع را ول خواهند كرد و به كپی كردن از عكس روی می آورند و امروز آن پیش بینی به واقعیت پیوسته است. كافی است به برنامه نمایشگاه ها و بروشورهای سال آینده نگاهی كنید تا ببینید كه گالری ها پر شده اند از نقاشی هایی كه مسابقه واقع نمایی می دهند و اگر از نقاش اش بپرسی چرا سال پیش این قدر انتزاعی! و امسال این گونه! تنها نیشخند عاقل اندر سفیه تحویلت می دهد و اصحابشان پشت سرت لاطائلات می گویند. كپی های نعل به نعل این عده از رفقا نه تنها بداعتی در خود مستتر ندارد كه اتفاقاً هیچ فاصله كوتاهی میان آنها و نقاش به اصطلاح «خیابان منوچهری» نیست. تنها با این تفاوت كه در تلقی روشنفكری نقاشی خیابان منوچهری تو سری خور و املی است ولی این نقاشی ها معلوم نیست به چه دلیل آوانگارد و پیشرو هستند!!

اولاً نقاشی رئالیستی، اكسپررئالیستی، نورئالیستی، فتورئالیستی و یا هر اسم و صفتی كه می خواهید روی آن بگذارید یك اجبار تكنیكی نیست، این شیوه ابزاری بیانی است برای آگراندیسمان كردن موضوعات و سوژه هایی به شدت معناگرا؛ بنابراین وقتی هنرمند غربی در دهه هشتاد یا نود میلادی به سراغ آن می رود به سرعت به دنبال القای معانی روایی در نقاشی است، در حالی كه در ایران این جور نقاشان ناتورالیسم را با رئالیسم اشتباه می گیرند و نمی توانند میان تفاسیر دراماتیك در رئالیسم و فرم گرایی ناتورالیسم تفاوت قائل شوند و بالطبع در این عرصه شكست خورده پیش از آغاز هستند. دوم اینكه آن عده از دوستانی كه رئالیسم طرف توجه آنها است، باید به یك مشكل بزرگ تاریخی نائل شوند، شیوه مورد نظر آنها (رئالیسم) در مدت كوتاهی به بن بست های نقاشی سوسیالیستی می رسد. البته می دانیم كه هر موضوعی غیر از بیان پلاستیك خیلی زود به سرانجام منتهی می شود و نمی تواند خود را از چنگال دراماتیسم وسوسه گر سوسیالیستی نجات بدهد و متاسفانه این راه كوتاه تمام آرمان نقاشانه آنها را بر باد خواهد داد، همچنان كه می دانیم این آسیب حتی در دوران آلمان هیتلری و آرمان رئالیسم نازیسم هنر آلمان را به بن بست كشید. همه می دانند وظیفه نقاش توصیف عاطفی خودش است، حتی اگر مد روز ما را به سمت هنر عین به عین ببرد! به باور من حتی اگر این دوستان برانگیختگی های خودشان را توصیف كنند هنوز هم جای امیدواری به این ژانر از هنر هست! می دانیم نقاشان جوانی مثل مرشدلو، فرشید شیوا و غفاری و... پیش از این مد زدگی ها هم سلیقه شان همین بود و حتی اگر فردا هنرشان از مد بیفتد باز هم همین كار را بلدند و ادامه می دهند. همچنان كه واحد خاكدان در تمام عمر نقاشانه اش كار خودش را كرد و هیچ وقت فكر نكرده است كه باب میل جماعت منور الفكر هست یا نه! این را فراموش نكنیم مد های هنر یك دهه بیشتر دوام نمی آورند، آنچه مهم به نظر می رسد این است كه هنرمند در لحظه آفرینش به صلاحدید و میل باطنی اش پاسخ دهد چه فرقی می كند با یك تاش قلم و رنگ مالی چه با پرداز یك چهره. اگر كار آدمیزاد همانند روتكو، گوركی و ماتیو دلی و از جوشش درونی باشد هیچ وقت از مد نمی افتد و اگر مانند پولاك و سولاژ نتیجه فرمایش فلان سازمان و این خریدار و آن خریدار، آن وقت (بعد از دو دهه) آدم ها حوصله دیدن آدم را از دست نمی دهند و حتی فیلم های هالیوودی هم نقاشی را زنده نمی كنند! شاید بهتر بود در دانشكده ها به جای آموزش نام ها و عنوان ها و ترویج اعتبار و جوایز و مسابقه ها سرنوشت هنرمندان را آموزش می دادند، آن وقت هنرجو ها می فهمیدند كه هنرمند دلشوره نام داری و نام آوری ندارد. از شما می پرسم پس چه فرقی میان هنرپیشه سینما و نقاش هست؟ آیا میان اعتبار یك شاعر و شهرت یك فوتبالیست تفاوتی نیست؟

متاسفانه تاریخ بیست سال اخیر فرهنگ نمی تواند تفاوت میان اعتبار یك نقاش معاصر آلمان با شهرت مهاجم بایرن مونیخ را توضیح بدهد آن وقت انحطاط هنر را به گردن این و آن و این مكتب و آن نگاه می اندازند، مثلاً با یك نگاه از خوددرآوردی پایان مدرنیسم را اعلام می كنند و دنبال چراهای آن می گردند؛ نمی دانم كجای مدرنیسم بن بست است؟ مگر مدرنیسم یك مكتب است كه به بن بست برسد، چگونه می شود گفت كه یك سلیقه پایان می یابد! آن چیزی كه مخالفان نادان مدرنیسم نام بورژوازی مآبی به آن داده اند در واقع تشخصی است كه هنرمند مدرن با چنگ و دندان از جامعه دموكراتیك اخاذی كرده است. جامعه ای كه به سوی مدرنیست پیش می رود مجبور به پذیرش مدرنیسم است و در قبال آن باید تاوان سنت های فرهنگی مدرنیسم را نیز بپردازد، به همین دلیل مدرنیسم یعنی پیوند ناگسستنی با توسعه و رشد و شكوفایی، در این اندیشه فرقی نمی كند ناتورالیست باشی یا مینی مالیست تنها انگیزه نوجو و نوبودگی (modernity) ملاك وحدت است و همین علت آن را از تمام سلایق پیش از خودش جدا می كند، به همین سبب مدرنیسم یك مكتب هنری نیست! در كالبدش آنارشیست ها، روسوی ناایوو، پیكاسوی بورژوا و تا بالتوس رئالیست پیدا می شود و جملگی نوجویی را پیگیری می كنند. مثل اینكه خیلی از موضوع اصلی این نوشته (سال گذشته) دور شدم، حرف، حرف می آورد و آدم را به كجا كه نمی برد!

سالی كه گذشت سال مهمی برای فرهنگ ایرانی و به طور اخص هنرهای تجسمی بود. تغییر مدیریت فرهنگی كشور و بالطبع تغییر متولیان تجسمی نتایج سریع الوقوعی را موجب شد كه در همین چند ماه كوتاه امواج آن به تنه تجسمی خورده است و بالاجبار حساب كار دست خیلی ها آمده، سمیع آذر به عنوان یك مدیر فرهنگی توانسته بود جریانات متفاوت و گاه متناقضی را گردهم جمع كند و در كسوت یك مدیر سیاسی فرصت هرگونه اپوزیسیون شدن را از جماعت هنر می گرفت، در سال های مدیریت او كثیری از خوان نعمت و توشه سفر و مواجب و نمایشگاه و داوری و جایزه اش بهره ای بردند و لام تا كام زبان به شكایت و نقد و مشاورت بازنكردند.

اما میل آقای دكتر به هنرهای جدیده و شوهای موزه ای باعث شده بود تا (در دوران مدیریت او) هنرهای استتیك دوبعدی و حتی مجسمه شأن و منزلتی كمتر نسبت به هنرهای جدیده پیدا كنند و شامورتی های ویدئویی و درخت آویزانی، نئون بازی و حوض حلبی سازی و عكس رنگ كردن هنر باب روز بود و مد؛ مابقی كه نمی خواستند با كاروان سمیع آذر راهی شوند امل و متحجر و واپسگرا به حساب می آمدند و ناقلان اقاویل مذموم تعبیر می شدند.

اما امروز سمیع آذر نیست، همچنان كه فردا هم دیگری می رود و بعدی هم خواهد رفت! تنها هنرمند و هنر است كه می ماند و دیدیم كه چگونه آن همه عشوه گری های ویدئویی و چیدمان های كپی و فمینیست بازی های چندرسانه ای با رفتن یك مدیر از شهر ما هجرت كرد، بنابراین مدیرها می آیند و می روند آنچه خواهد ماند هنرهای واقعی است، اما حمیدی و سپهری و سعیدی یكتایی ماندند! حرف من این نیست یا نبود كه هنرهای جدیده بی معنا و از درون تهی اند، حرف این بود كه نمی شود هر سوغات از راه رسیده ای را خودی كرد. مگر مدرنیسم با همه گله گشادی اش خودی شد؟ و آنچه امروز فرهنگ ماست چقدر خودی شده ماست، آنچه داریم هم نمونه اش را در چند كتاب و بروشور می بینید و از جعل بودنش دلگیر نمی شوی؟ و با این حال همین ملغمه خودی شده چقدر ما را پیش می برد؟

سرتان را درد نیاورم حالا دیگر هنرمند مانده است و هنر، باید از این سال های پرالتهاب بگذرد، باید بتواند به سئوالات بنیادی تری پاسخ دهد، سعی نكند تا صورت مسئله را با مثنوی بازی و رجوع به كتب قدیمه پاك كند! هنر ایرانی مثل زبان ایرانی یك دكلماسیون مستقل می خواهد، این استقلال هم بازی بازی های سقاخانه ای نیست، به این معنا كه فرم گرایی و تركیب بندی نمی تواند پاسخ آدمیزاد ایرانی باشد، باید بشود با نقاشی ایرانی ارتباط برقرار كرد، كاری كه مدرنیسم نیم بند هفتاد ساله ما نكرده است! مردم هم همین جماعت گالری روهای انتلكتوئل و چهار تا كلكسیونر و بیست تا پولدار شهر نیستند، با این جمله كه هنر هیچگاه همراه عوام الناس نبوده سعی نكنیم نواقص زبان هنری مان را لاپوشانی كنیم.

هنرهای تجسمی معاصر مثل سینمای ما مثل ادبیات معاصرمان بیشتر از كار كردن، گپ زده، مصاحبه كرده و قربان صدقه خودش رفته است، چاره ای نداریم باید هزاران هزار كار آفرید، باید بوم ها و سنگ ها و فلزات رنگ های فراوانی را خراب كرد، باید عرق ریخت، آنقدر كار كرد كه زمانه خودش سر تعظیم فرود آورد. باید به تاریخ هنر فكر نكرد، باور كنیم این تاریخ هنر غرب است و به همین دلیل آن را استعماری تلقی كنیم؛ از شما سئوال می كنم چرا یك جهان سومی درون تاریخ هنر آنها نیست؟ اگر هم هست دارد در قلب جهان اول كار می كند و این یعنی اینكه خصلت های یك وابسته و یك جهان سومی استحاله شده را دارد!

بنابراین جای یك بیگانه درون تاریخ هنر غربی ها نیست و ما بیگانه ایم. پس منتظر تائید و تكریم آنها نباشیم و چشممان به حراج ساتبی و كریستی نباشد آنجا بازار مكاره است، از آنجا نمی شود به تاریخ هنر غرب صعود كرد، اما سال گذشته با تمام فرودهایش سالی واقعی بود، این را همه می دانند دیگر نمی شود نمایشگاه غیرحرفه ای و به غلط مصطلح «دلی» برگزار كرد، آثار ما مجبورند برای ادامه حیات دل و دین بیننده هاشان را ببرند.

اما باید مواظب بود تا در چاه تزئین نیفتیم، دل و دین بردن معنی وسمه كردن نقاشی یا مجسمه نیست، در جوهره هنر چیزی هست از جنس میل و اشتیاق، باید این حواس را در هنر زنده كرد و این كاری است شدنی.

همین شورانگیزی مستند در هنر است كه موجب می شود از دانشكده ها هنرمند بیرون نیاید، نمی شود با آكادمی شورمندی آفرید! این خنسی در آموزش هنر نیست بلكه مسئله چیز دیگری است و به غلط خیلی ها را به فكر وامی دارد كه نكند تقصیر از سیستم آموزشی است و اگر تغییرش دهیم اوضاع بر وفق مراد می شود؟ در حالیكه اگر واقع بینانه بنگریم خواهیم دید كه هیچ هنرمندی در تاریخ به واسطه هیچ مدرسه ای هنرمند نشده، بنابراین حواسمان را جمع كنیم تا به سئوالات غلط پاسخ هایی غلط تری ندهیم. سیستم آموزشی علت فقدان هنرمند در جامعه نیست، فقدان اخلاق هنرمندانه و منش انسانی خیلی بیشتر از نبود كلاس و درس و معلم هنر به فرهنگ ما آسیب می رساند، معلم هنر واسطه اخلاق هنرمندانه و خلاقانه است، اما خلاقیت جوششی است كه به ممارست ربطی ندارد به دانشكده مربوط نمی شود، در برهه ای از تاریخ به سبب مساعدت زمان و مكان می جوشد و جامعه اش را سیراب می كند، قنات هنر ما لایروبی می خواهد تا از یك جایی در دوردست آب بیرون بزند، این هرزآبی كه از سر جوی جاری است را چشمه زمزم ندانیم، قنات فرهنگی ما دارد خشك می شود.

به جای نزاع و متهم كردن نقد به پرخاشگری و خودخواهی و جاه طلبی یك بار قامت هنری مان را واقعی بنگرید، این تن بی جان را رستم دستان نشان دادن گناه كبیره است. انتظار گناه كبیره از منتقد جنایت كبیره است.

سالی كه گذشت را با تمام واقعیت های موجودش و با تمام آثار خوب و بدش بخش كوچك از یك جریان معاصر بدانیم و نقد را به سبب هتاكی و صراحت حرمت شكنی اش پاس بداریم، نقد كار دشوار و فعل شجاعانه ای است، از نقد نترسیم، از دلگیر شدن نهراسیم، آینده خیلی از زبان نقد برنده تر است. خدا كند كه حافظه ام یاری دهد، اگر درست یادم باشد بابا افضل مرقی فرموده: آن كس كه سرت برید غمخوار تو اوست/ آن كو كلهت نهاد طرار تو اوست.

شهروز نظری