نگاهی به اثر آنیتا دانیل درباره آلبرت شوایتزر مقاله ای از محمد صادقی

آلبرت شوایتزرمتولد ۱۴ ژانویه ۱۸۷۵ و متوفی در ۴ سپتامبر ۱۹۶۵ پزشک, فیلسوف, عالم الهیات پروتستانیسم و موسیقی دان آلمانی است وی در سال ۱۹۲۸ برندهٔ جایزه ادبی گوته و در سال ۱۹۵۲ جایزه صلح نوبل شد مکتوب زیر مقاله ای است با عنوان آموزگار صلح و زندگی به قلم محمد صادقی در ادامه بیشتر بخوانید

آلبرت شوایتزر (۱۸۷۵ـ ۱۹۶۵) فیلسوف، پزشک، موسیقی دان و نویسنده نامداری است که در کایزرسبرگ (منطقه ای که مدتی در خاک آلمان و سپس در خاک فرانسه تعریف می شد) به دنیا آمد و با وفاداری به آرمان هایی انسانی و اخلاقی که از کودکی و نوجوانی به آنها می اندیشید، اصیل و درخشان زیست. در نوجوانی وقتی با به رخ کشیدن زور و بازوی خود پسری بزرگتر از خود را در دعوا و زد و خوردی جانانه شکست داد، واکنش آن پسر که گفت: «اگر من هم از غذاهای خوب و کافی برخوردار بودم، به همین اندازه نیرو داشتم»، او را به اندیشیدن واداشت.

آلبرت انسان حساسی بود و نسبت به جهان پیرامون خود با دقت می نگریست. اگر اسب یا سگی را می آزرد، پس از آن دچار احساس شرمساری می شد. زمانی با دوستان و همبازی هایش به شکار پرندگان رفته بود که صدای ناقوس کلیسا در گوشش طنین افکن شد و قلاب سنگی را که در دست داشت، به زمین انداخت و همین موجب شد تا پرندگان به پرواز درآیند و بگریزند و از گزند در امان بمانند. این رفتار احساس آرامشی در او ایجاد کرد و با خود عهد بست که دیگر به قصد تفریح به کشتن حیوان ها نپردازد. می توان گفت شعار اصلی زندگی او (احترام به زندگی) از همان لحظه ها و در روزهای نوجوانی آغاز می شود و از او انسانی می سازد که لب جهان بی قلب را به خنده می آورَد.

آلبرت از همان کودکی و نوجوانی، اهل چون وچرا و پرسشگری بود. اگر کتابی به دست می گرفت، تا مطالبش را خوب درک نمی کرد، کنار نمی گذاشت و اگر چیزی را به دقت نمی فهمید، آن را نمی پذیرفت حتی اگر از نوشته ها و گفته های بزرگان فرهنگ و اندیشه بود. پرسشگری او همه را به ستوه می آورد؛ چون آنچه برای همه قطعی و از پیش تعیین شده و پذیرفته شده بود، در نظر او چنین نبود.

در اواخر قرن نوزدهم دوچرخه سواری کاری عادی نبود؛ بزرگترها این کار را نشانه خودسری جوانان می دانستند و ناپسند می شمردند؛ ولی آلبرت با پس اندازش دوچرخه ای خرید و از این کار بسیار لذت می برد. داوری ها، کنایه ها و زمزمه های این و آن هم اثری در انتخابش نداشت. درد و رنج انسان ها و حتی حیوان ها همواره مایه تلخ کامی اش بود و همیشه با خود می اندیشید که چرا این اندازه درد و رنج وجود دارد و برای تسکین بخشیدن به انسان ها چه باید کرد؟ و چه راه یا راههایی وجود دارد؟ او از زندگی خوب و خوشی برخوردار بود؛ اما از اندیشیدن به اندوه دیگران غافل نبود و آرزو داشت که همگان در زندگی خوب و خوش باشند و آزار نبینند.

پدرش کشیش بود و او که از نوجوانی به موسیقی علاقه داشت، آرزو داشت که روزی موسیقی دان بزرگی شود. گاهی نیز به جای نوازنده کلیسا این کار برعهده او قرار می گرفت. سال ۱۸۹۳ که در دانشگاه استراسبورگ به تحصیل در رشته الهیات پروتستان می پرداخت، چنان استعدادی از خود نشان داد که نوازنده چیره دستی چون شارل ماری ویدر (C. Widor) او را به شاگردی پذیرفت. آلبرت در سال ۱۸۹۹ به دکتری فلسفه از دانشگاه سوربن نایل شد و سال بعد هم در رشته الهیات دکتری دریافت کرد.

آلبرت به نوازندگی ارگ، مطالعه و طبیعت گردی علاقه فراوانی داشت. بارها تاکید کرده بود: «مهمترین سالهای زندگی انسان، سنین ۹ تا ۱۴ سالگی اوست. در این سالها مغز برای فراگرفتن و نگه داشتن، آماده تر است و هم در این سالهاست که دختران و پسران باید با افکار اندیشمندان بزرگ جهان آشنا شوند.»

تصمیم بزرگ

آلبرت در زمینه موسیقی، فلسفه و الهیات از دانش بالایی برخوردار بود، زندگی و درآمد خوبی داشت و با کوشش و اراده ای که از خود نشان می داد، در جوانی به فردی اندیشمند و هنرمند تبدیل شده بود و ریاست مدرسه الهیات استراسبورگ را به عهده گرفت و کتابش درباره یوهان سباستین باخ، او را به شهرت رساند؛ اما پرسش ها و دغدغه های کودکی و نوجوانی و آرمان هایی که در سر پرورانده بود، همچنان با او بود. او می دید که در جهان بی عدالتی حکمفرماست، انسان های زیادی دردمند هستند و رنج می کشند و او از زندگی خوب و بانشاطی برخوردار است. آیا این حق طبیعی او بود و دیگران چنین حقی نداشتند؟ با خود عهد بست که به یاری دردمندان و ستمدیدگان بشتابد و سرانجام، خواندن گزارشی در یک مجله و سخنان گلایه آمیز رئیس انجمن تبلیغات پاریس در گابن که ابراز داشته بود به کمک نیازمند است و بدون یاری افراد نیک خواه ادامه خدمت برایش ممکن نیست، ذهن آلبرت را به خود مشغول کرد.

او با خواندن آن گزارش، راهش را یافت و تصمیم خود را گرفت و خانواده و دوستانش را نیز در جریان گذاشت. سیل اعتراض ها و مخالفت ها بود که بر سرش آوار شد. برخی گفتند او در حق خود جفا می کند؛ زیرا وقتی می تواند در موسیقی، فلسفه و الهیات کارهای بزرگی انجام دهد، با این کار فقط جوانی خود را تباه می سازد؛ برخی راهی را که او در نظر داشت، بی راهه می خواندند؛ برخی می گفتند عقلش را از دست داده و نمی داند چه می کند؛ اما آیا کسی از درون او آگاهی داشت و تصمیم قاطعش را درک می کرد؟ هلن برسلو (H.Bresslau) دانشجوی فلسفه که همسو و همگام با آلبرت بود، تنها پشتیبان او بود. آنها ساعت ها با هم گذرانده بودند و گفتگو کرده بودند و سرانجام نیز زندگی مشترک خود را آغاز کردند.

آلبرت در کنار مباحث نظری و گفتگوهای علمی، برای عمل گرایی در جهت تحقق آرمان های انسان مدارانه و اندیشه های اخلاق گرایانه نیز بسیار ارزش قائل بود و با اراده ای محکم تصمیم خود را عملی کرد. این بود که به تحصیل پزشکی پرداخت و هلن نیز پرستاری آموخت؛ زیرا محرومان آفریقا در رنج و درد بودند و به پزشک و دوا و محبت نیاز داشتند. آلبرت روزها پزشکی می خواند و شبها به نوشتن می پرداخت و با انجام سخنرانی و اجرای کنسرت هزینه هایش را تأمین می کرد. او برای ساختن بیمارستانی در آفریقا به پول نیاز داشت و گام نخست را نیز خود برداشت و درآمد به دست آمده از چاپ کتاب هایش را برای این کار در نظر گرفت و از دوستانش هم یاری خواست.

او که عاشق موسیقی بود، از گفتگوهای علمی لذت می برد، به فلسفه و الهیات علاقه داشت و می توانست زندگی خوب و آرامی در اروپا داشته باشد، از همه اینها چشم پوشید و با همسرش سال ۱۹۱۳ رهسپار آفریقا شد. سرزنش ها و زمزمه های همراه با تأسف، دلسردش نکرد؛ زیرا او به ندایی گوش می داد که از

درونش می آمد.

ساختن بیمارستان در آفریقا

لامبارنه (Lambaréné) در کشور گابن، جایی بود که آن دو برای ساختن بیمارستانی در نظر گرفته بودند. لامبارنه جای خطرناک و وحشتناکی بود، بیماری هایی مانند مالاریا، اسهال خونی، جذام و… در آن زیاد بود، جهل و خرافه بیداد می کرد، جادوگران تسلط زیادی بر بومی ها داشتند و هنوز آدمخوارانی در آن سرزمین به سر می بردند. آنها پا به نقطه ای گذاشتند که بسیار کثیف و آلوده بود؛ از این رو در جستجوی جا یی برآمدند تا کارشان را آغاز کنند. برای نمونه یک مرغدانی متروک را تمیز کردند و به اتاق جراحی تبدیل کردند. یکی از بومی ها را هم برای مترجمی و دستیاری به کار گرفتند.

لامبارنه جایی نبود که همچون شهرهای اروپا امکاناتی داشته باشد، سرزمینی فقیر بود. همه چیز را باید خود می ساختند؛ اما این تنها یکی از مشکلات بود. آنها با بومیان دردمندی سر و کار داشتند که درمانشان کار دشوار و طاقت فرسایی بود. دارویی را که باید چند قطره در روز می خوردند، یکجا سر می کشیدند، روغنی را که باید به نقطه ای از بدن می مالیدند، می بلعیدند و… و از این رو خدمات دکتر شوایتزر را بی اثر می کردند. در نگاه آنها اینکه دکتر شوایتزر بیماری را بیهوش می کرد و پس از جراحی، درد رفع می شد، این کار کشتن یک آدم و سپس زنده کردنش به نظر می آمد! و همه بیماران دوست داشتند دکتر آنها را جراحی کند و در غیر این صورت دلخور می شدند! وقتی هم که بیماری می مرد، می گفتند مرد سفیدپوست او را کشته! اوهام و خرافه ذهن و ضمیر بومیان را پر کرده بود و برای رفع این مشکل کار چندانی از دکتر ساخته نبود ولی او عاشقانه و مهربانانه به کار درمان آنها می پرداخت. با شفقت، بردباری، مهربانی و سختکوشی و اخلاقی نیک، کم کم بومی ها را به این نتیجه رساند که دکتر خیرخواه شان است.

شوایتزر اصول اخلاقی خود را فریاد نمی زد، بلکه با عمل نیک و نوعدوستانه می کوشید آن را به دیگران بیاموزد. او در لامبارنه فقط به کار پزشکی و نویسندگی مشغول نبود، یک کارگر تمام عیار هم به شمار می رفت. تعمیر بخشهای آسیب دیده ساختمان بیمارستان، ترمیم وسایل خراب شده و… هم بر عهده خودش بود. باغبان ورزیده ای هم بود و برای اینکه به غذای بومی ها تنوعی ببخشد (غذای اصلی آنها موز و مانیوک بود)، باغ بزرگی در اطراف بیمارستان درست کرد تا سبزیجات و میوه های بیشتری در دسترس قرار گیرند.

جنگ جهانی اول موجب شد تا دکتر شوایتزر و همسرش مدتی به دستور فرماندار فرانسوی بازداشت شوند و سپس به عنوان اسیر جنگی به اروپا بازگردند! درحالی که شوایتزر در خدمت انسان ها بود و در نگاهش نژاد، ملیت و عقاید مرزبندی ایجاد نمی کرد. او دوستدار بشر بود و قلبش برای دردمندان می تپید و با کسی دشمنی نداشت؛ ولی در جنگ چنین منطقی معنا ندارد! در همین جنگ بود که مادرش در زیر سم اسبان سواره نظام ارتش آلمان جان باخت. احترام به زندگی شعار اصلی دکتر شوایتزر بود و از این رو با خشونت ورزی نسبت به انسان و بلکه جانداران سخت مخالف بود. باور داشت که جز برای رفع گرسنگی نباید هرگز حیوان یا نباتی را از زندگی محروم کرد و سرانجام نیز به گیاه خواری روی آورد. او می گفت: «همه باید به این نکته پی ببریم که رنج دادن و نابودکردن خطای عظیمی است. ما همه در ژرفای ضمیر خود این احساس را داریم؛ اما از ترس زبون جلوه کردن و احساساتی به شمار رفتن، از اذعان به این موضوع و عمل به آن خودداری می کنیم!»

پس از جنگ جهانی اول، همسر و فرزند کوچکش در اروپا ماندند و خود به آفریقا بازگشت. بیمارستانی که او و همراهانش بنا کرده بودند، به خاطر عدم رسیدگی فرسوده شده بود؛ اما برای او چنین تصاویری ناامیدکننده نبود، با اراده محکم تری بیمارستان را بازسازی کرد و با سخنرانی در دانشگاه ها و برگزاری کنسرت هایی در اروپا توانست پولی برای کارهایی که در پیش داشت به دست آورد. ماتیلده کوتمان (M. Kottmann) و امّا هاوسکنشت (E. Haussknecht) پرستاران فداکاری بودند که او را یاری می دادند و پزشکان و پرستاران دیگری هم در طول زمان به او پیوستند. جنگ دوم جهانی هم آغاز شد و او باز به لامبارنه بازگشت؛ اما همسر و دخترش را در سوئیس گذاشت که کشور بی طرف و امنی بود. یاری رساندن به مردم محروم و دردمند آفریقا هدف اصلی او بود؛ اما از نویسندگی هم دست نکشید و آثار ارزشمندی نوشت.

بیمارستان نیز روز به روز و با جمع آوری کمک های مردمان خیرخواه و به ویژه انجمن های خیریه، وضعیت بهتری پیدا می کرد. در سال ۱۹۴۱ هلن راهی لامبارنه شد؛ زیرا می دانست همسرش در وضعیت دشواری است و به پرستار کوشایی چون او نیاز دارد. وی درحالی از سوئیس به شویش پیوست که اروپا در جنگی تمام عیار می سوخت و این سفر بسیار خطرناک بود. در سال ۱۹۴۹ دکتر شوایتزر برای نخستین بار راهی آمریکا شد که بسیار مورد استقبال مردم، رسانه ها و دانشگاه ها قرار گرفت. در سال ۱۹۵۲ جایزه صلح نوبل به او تعلق گرفت و او با پولی که دریافت کرد، آرزوی بزرگ خود را تحقق بخشید، یعنی دهکده ای برای جذامیان درست کرد تا در آنجا بتوانند راحت تر زندگی کنند.

هلن در سال ۱۹۵۷ و آلبرت در سال ۱۹۶۵ از دنیا رفتند، درحالی که زندگی بسیاری را نجات داده بودند و در کاستن از درد و رنج محرومان آفریقا فداکارانه کوشیده بودند. با آنکه شوایتزر از بزرگان اندیشه، فرهنگ و علم در جهان است و شناخت زندگی و اندیشه هایش می تواند بسیار راهگشا، الهام بخش و زندگی ساز باشد، متأسفانه در ایران چندان شناخته شده نیست، نه خودش و نه آثارش که به زبان های مختلف ترجمه و منتشر شده است.

تنها کتابی که ما را با زندگی او آشنا می کند، «حماسه آلبرت شوایتزر» نوشته آنیتا دانیل (A.Daniel) است که در سال ۱۳۳۹ با ترجمه حبیبه فیوضات منتشر شده و من در تنظیم این مقاله از آن بسیار بهره برده ام. هرچند همین نیز سالهاست تجدیدچاپ نشده و در کتابفروشی ها موجود نیست! این درحالی است که در دنیای غرب، کتابهای فراوانی درباره زندگی و اندیشه های شوایتزر برای گروه های سنی مختلف منتشر شده و می شود؛ آثاری که جای خالی آنها در کتابفروشی های ما کاملا احساس می شود.