خلاصه گفتگو در نشست اقتصاد هنر و روزنامه نگاری هنری در نگارخانه کوچه باغ انزلی

اثر هنری در یک فضای تاریخی و جغرافیایی خاص و در معرض عوامل و شرایطی از خودآگاهی و ناخودآگاهی هنرمند خلق می شود

حتماً تا به حال بعد از بستنی خوردن، آب خورده اید. یادتان هست؛ هر چقدر هم که پارچ آب پر از یخ باشد، باز هم به نظرتان به اندازه کافی خنک نیست. ولی به عکس؛ بعد از نوشیدن چای، حتی آب شیر هم بیش از اندازه سرد به نظر می رسد. بنابراین نمی توان به اتکا عدد یک دماسنج ـ با واحد اندازه گیری استانداردهای جهانی ـ کسی را قانع کرد که حس این آب خنکی است یا گرمی. به هر حال این حس برای فرد، بدون توجه به شرایط متفاوت دیگران، وجود دارد. این احساس بستگی به یک گذشته دارد. تجربه ی منحصر به فردی است که بدون این پیش فرض تعیین کننده، قضاوت آن با یک دماسنج، نه تنها کافی نیست بلکه اغلب منحرف کننده است. هیچ یک از دو گروه هم به استناد وجود تفاوت، بدون هیچ ارجحیتی، در احساس واقعی خود اشتباه نمی کنند. هر کسی ممکن است نظری داشته باشد که بنا به یک گذشته و تجربه فردی، حاصل حسی کاملاً شخصی باشد. چه هزاران نفر با این حس هماهنگ و همسو باشند و چه هیچ کس موافق نباشد. در هر صورت این احساس را، به استناد واقعی بودن، باید شنید و پذیرفت، بدون این که بیرون از دایره تجربه و تنها به دلیل اعداد روی دماسنج، در صدد اثبات درستی و نادرستی آن بود.

توصیف پیکان جوانان گوجه ای با فنرهای خوابیده و لوازم اضافی روی داشبورد و آینه را حتماً شنیده اید. یا کامیون های پاکستانی که با انواع پارچه ها و نوارهای رنگی، آویزها و زیورآلات، تزئین شده اند. آدم هایی که برای اتومبیل خود نام های انسانی انتخاب می کنند. این مثال ها یعنی؛ حتی پدیده ای مثل "خودرو" با تعریف کاملاً معین و خاص جهانی هم، در دنیا معنا و برانگیختگی احساسی واحدی ندارد. یک کالای صنعتی با تولید انبوه کارخانه ای هم برای هر مصرف کننده و کاربری معنا و جایگاه خاص و متفاوت با دیگر تعاریف مشترک و پذیرفته شده جهانی دارد. این را از شیوه رانندگی مثلاً اعراب نفتی در قلب لندن هم می شود فهمید.

در جنوب شرقی کشور اسامی ای مثل شنبه و جمعه و... برای آقایان رایج است. اما مثلاً سه شنبه را نام محسوب نمی کنند. وقتی در فیلم ها و کتاب های انگلیسی می خوانیم مستر براوون، تعجب می کنیم که مگر آقای قهوه ای هم می تواند اسم باشد؟! اما خودمان اسم دخترانمان را می گذاریم "سپیده". عرب ها می گذارند: "اسمر". در حالی که در فرهنگ های مختلف اسامی ماه ها به عنوان اسم افراد استفاده نمی شوند؛ ما "آبان" و "آذر" و"اسفند" و "رمضان" و... را به عکس "اردیبهشت" و "شوال" و.. به عنوان اسم افراد می شناسیم. برای ما "یشم" و "تراورتن" اسم نیست، اما فیرزوه و الماس اسم است. این ها به عادات و تجربه های تاریخی محدود اقلیمی و جغرافیایی و قومی ... بستگی دارد و ـ حتی اگر در واژه و روایت تاریخی قابل زیرنویس و پانوشت و توضیح و بازگویی باشد ـ برای قابلیت های احساسی یک موضوع قابل نقل و ترجمه نیست. یا به طور مثال؛ جوک ها و طنزها معمولاً بیرون از بستر اولیه، بدون پیش زمینه های بسنده در ذهن مخاطب، نه قابل درکند و نه خنده دار. حتی اگر جزئیات و شرایط مرتبط با آن برای مخاطب ناآشنا به قدر کافی بازگویی و تشریح شود.

طبیعتاً "هنر" و "اثر هنری" با این همه پیچیدگی های زیبائی شناختی، فرهنگی و تاریخی، به مراتب با شدت بیشتری از این معنای واحد جهانی فاصله دارد. هیچ اثری بدون محاسبه و اعمال ضریب دخالت این گذشته ها و تجربه های تاریخی و فردی، قابل تحلیل و فهم نیست. نمی شود آن را با یک معیار استاندارد ـ مثل دماسنج ساده آزمایشگاهی ـ ترجمه کرد و نتیجه ای کامل و از هرجهت درست گرفت. چند نفر از ایرانیان تصنیف مرغ سحر را شنیده اند؟ و چند نفر از ایرانیان با لذت تمام به آثار شوپن گوش کرده اند؟ آثار موزارت که در زمان خود در اروپا نوعی موسیقی عمومی (حالا گیرم نه عامه) محسوب می شد، چقدر در لذت موسیقیایی ایرانیان سهیم است؟ آیا تنها به همین دلیل که این آثار بدون کلام هستند، می توان فرض کرد؛ بدون ترجمه، معنای جهانی و احساس مشترک جهانی دارند؟ آیا بدون انضمام قابل درک تمام تجربه های گذشته برای همه مخاطب های سراسر دنیا، معنای واحد و قابل درکی دارند؟ این آثار به گوش ایرانی ها همانطور شنیده می شود که به گوش اروپائی ها یا آمریکائی ها و آفریقائی ها؟ نگاه همه ی تماشاچی های سینما به صحنه های بی کلام اما اغراق آمیز فیلم های بالیوودی شبیه تماشاچیان هندی است؟ در مورد نقاشی و مجسمه و خوشنویسی و... چطور؟

شاید این شیوه برخورد با اثر هنری ـ چنان که سابقه دارد ـ منجر به این دیدگاه شود که؛ "هنر"، هنر است و نمی توان و نباید در مورد آن گفتگو کرد. اما در واقع از طرفی؛ در رابطه ی سه گانه اثر هنری ـ هنرمند و مخاطب، بازیگر موثر دیگری هم وجود دارد که نامش را می توان به عاریه "نقد" و "منتقد" فرض کرد. عاملی که به عنوان راس چهارم، مثلث مسطح قبلی را از خاک بلند کرده و به آن حجم می دهد. به "عاریه" گفتم چون آنچه برای این نقش در نظر دارم شاید با آنچه پیشتر نوشته و به صورت کلاسیک مدون شده، الزاماً و کاملاً منطبق نباشد. این نقشی است که از نظر نگارنده برای این رکن چهارم (حالا به هر نام و عنوانی) باید قائل شد و قاعدتاً شاید همان نباشد که تا کنون بوده یا باید باشد.

نقد در معنای عام ـ همانطور که مثلاً در مورد وجه نقد ـ در مقابل مبادلات پایاپای به کار می رود، آن چیزی است که ارزشش از جمیع جهات برای طرفین معامله و مبادله، معین و بلامنازع است. مثلاً مقداری معینی اسکناس یا سکه طلا که بنابر قرارداد، ارزشی مشخص دارد. در مقابل؛ ارزش جنس، ملک و کالا بنابر متغییرهای بسیاری که همیشه برای طرفین قطعی، ثابت و همطراز نیست، تفاوت دارد. ارزش مجاورت یک خانه با فضای سبز یا همسایگی با یک شخصیت مهم اجتماعی، داشتن نور آفتاب، خط تلفن و... ممکن است معنا و ارزش های متفاوتی برای آدم های مختلف داشته باشد. در این میان واسطه با شناخت طرفین، تلاش می کند از طریق تداعی این موقعیت ها به ارزش های حسی قابل فهمی برای دو سوی معامله دست پیدا کند که به اتکا آن معامله با وجهی نقد یا معادل وجهی نقد به سرانجام می رسد. اگر واژه "نقد" را به این قیاس (نه معنای رایج جدا کننده سره از ناسره) بسنجیم؛ "نقد" تلاش "منتقد" است برای تعریف و ایجاد فرصت درک یا انتقال حداکثری ارزش های اثر به مخاطب یا هنرمند صاحب اثر با زبانی مشترک، قابل دریافت و تحریک کننده که البته عیناً معادل بلامنازع ماهیت خود اثر نبوده و در جمیع جهات و لحظات مطلق نیست. "نقد" است چون مستقیم در اختیار مخاطب و هنرمند قرار می گیرد در حالی که کمتر از خود اثر به اما و اگر و خیال و اشارات موجز و... وابسته است. "نقد" است چون تنها وقتی معنا دارد که ما به ازای یک اصل و پشتوانه دیگری باشد.

به عاریه گفتم "نقد" تا همچنین تاکید کرده باشم که منظور از آن انتقاد و تفسیر و تحلیل و تشریح و ترجمه و معادل یابی نیست. "نقد" این همانی پیدا کردن در برگردان های منثور شاهنامه فردوسی و یا معنی شعرهای مدرسه در جزوه های درسی نیست. "نقد" روایت سینمایی یک رمان نیست. سکون یک قاب بندی در ذهن محدود منتقد نیست. تولید جریانی است که در مخاطب امواجی منحصر به فرد و حرکتی تازه می آفریند. "نقد" فرصت است، نه تحدید اثر به "منتقد". "نقد" پاسخ علمی به چیستی و چرایی اثر نیست. منظری است رو به اثر هنری. نقد توصیف ابعاد و ویژگی های فیل و یا مستند علمی و کاریکاتوری از فیل نیست. بلیت سفری است به جنگل های آفریقایی و هند برای دیدار از زندگی دسته فیل های وحشی. این نوع "نقد" پیش از هر چیزی در پی خوانشی وسیع تر و عمیق تر است. در پی ارتقاء خیال و تصور و لذت بیشتر مخاطب است. (هر جا از مخاطب نام می برم، منظورم شامل خود هنرمند پس از خلق هنری هم می شود.) منتقد گاهی در جهت میل و خواسته هنرمند به مخاطب کمک می کند تا با تکیه بر تأویل پذیری اثر هنری، احساسات خود را بیشتر در اختیار اثر بگذارد و به ویژه با تجارب و ادراکات شخصی از وسعت خیال خود حظ بیشتری ببرد. این شیوه برخورد ممکن است فارغ از موضوعات نقد؛ در انواع نقدهای متن گرا یا محتوا گرا، نقدهای فرمالیستی، نقدهای پژوهشی و... به کار گرفته شود.

"نقد هنری" مفهوم سیالی است و بنابراین نمی توان برای آن تعریفی دقیق و بدون تاریخ و مکان ارائه داد. "نقد هنری" تکه ای تمام کننده از پازل اثر هنری است و شکل و فرم آن تابعی از اثر می تواند باشد. به اعتبار همین تاثیر از یک مفهوم غیرثابت، گزیری از شکلی به شکلی ندارد.

اثر هنری در یک فضای تاریخی و جغرافیایی خاص و در معرض عوامل و شرایطی از خودآگاهی و ناخودآگاهی هنرمند خلق می شود. از طرفی همین اثر هنری در ارائه به مخاطب مصون از دخالت باقی نمی ماند. نحوه نمایش و نوع عرضه اثر هنری، حالات مخاطب و مواجهه منتقد، همزمانی اخبار و اطلاعات، تلاقی احساسات و... همه و همه می تواند محتوا و تاثیر اثر هنری را تا اندازه ای محسوس، تغییر دهد. به همین مناسبت یک اثر هنری ثابت، در بستر زمان و مکان و... تغییر ماهیت می دهد. به تبعیت از این تغییرات، "نقد هنری" هم ملزم به تغییر رویکرد و شکل می شود.

"نقد هنری" شکل ثابتی ندارد و به همین اعتبار نمی تواند معیار و خط کش های دائمی داشته باشد. "نقد هنری" با مکاشفه های تازه، هر اثر را بر اساس معیارهای درونی خود اثر بررسی می کند. نمی توان دو پدیده و یا دو دستگاه غیرهمگون را با هم قیاس کرد. سنجش باید در جنس و مقیاس متناسب با اثر باشد. گریز و خلاصی از عادات گذشته و دستیابی به این معیار تازه، همواره دشوارترین تلاش منتقد خواهد بود. بنابراین همانطور که با ترازو نمی شود فاصله ها را اندازه گرفت، با معیارهای نقاشی ناتورالیستی هم نمی شود مانیفیست امپرسیونیست ها و خوب و بد نقاشی های این شیوه را اندازه گرفت. اگر در "هنر" قائل به تقلید نباشیم؛ پس با معیارهای ایرانی نمی شود نقاشی چینی را به قدر آنچه هست سنجید. همانطور که اثر ایرانی را نباید به عیار هنر آمریکایی و استرالیایی محک زد. همچنین است که؛ نمی شود هنر معاصر را با آنچه در دو قرن پیش آمده، ارزش یابی کرد.

سعید فلاح فر (saeidfall)