جبریل بن بُختیشوع و زخم خمیازه

جواد برخوردار نویسنده این مقاله کوشیده است ضمن معرّفی سه پزشک برجسته گندیشاپور و از خاندان بختیشوع, به یکی از ابتکارات جبرئیل بن بختیشوع در درمان کنیزک هارون الرشید بپردازد و نظیر آنرا در حکایتی سروده جامی بازگو کند این مقاله قبلا در نشریه دانشمند شماره مهرماه ۸۹ بچاپ رسیده است

دانشگاه گندیشاپور که در قرن سوّم میلادی و به دستور شاپور اوّل، پادشاه ساسانی بنیان نهاده شد؛ محلّ تلاقی طبّ یونانی، هندی، زردشتی و سُریانی بود. پزشکی این دانشگاه که در اواخر دوره ساسانی و مقارن با دوره اسلامی به اوج شهرت رسیده بود، خدمات بی نظیری را به پزشکی اسلامی ارائه داد. از پزشکان برجسته این دانشگاه، خاندان بختیشوع، پزشکان خاصّه خلفای عباسی می باشند.

● جورجیس، پزشک گندیشاپوری و برترین پزشکان

ترجمه علوم که در عهد اُموی پراکنده دنبال می شد، با روی کار آمدن عبّاسیان و خلافت ابوجعفر عبداله المنصور (۱۳۶_ ۱۵۷ق) رو به اعتلا گذارد. ابوجعفر منصور دوّمین خلیفه عبّاسی و نخستین ایشان در حمایت از علوم و دانشمندان می باشد. وی پس از ابوالعبّاس سفّاح (۱۳۲-۱۳۶ق) به خلافت رسید و خصوصاً به نجوم و پزشکی اقبال فراوان داشت؛ از اینرو به حمایت چندی از افراد و خاندانهای ایرانی پرداخت. نوبخت و فرزندش فضل، ابراهیم الفزاری و فرزندش محمّد، عمر بن فَرُّخان طبری و ماشاء اله بن اثری از منجّمانی بودند که از سوی منصور حمایت می شدند؛ همچنین جورجیس ( جبریل ) بن بختیشوع پزشک تردست ایرانی نزد منصور تقرّب داشت.

" در اوّل امر که < ابوجعفر منصور > بناء < مدینة السّلام > می نهاد، اعنی سنه ثمان و اربعین و مائه [۱۴۸ ق ]، او را ضعفی در معده و سوء استمراء و قلّت اشتها عارض شد . و از معالجت اطبّا هیچ نفعی که می بایست، بحصولنمی پیوست. < ربیع > را بفرمود تا همگی اطبّا را جمع کند. و چون حاضر شدند، بفرمود که در سایر شهر طبیبانی را که می شناسند، نشان دهند که از همه ماهرتر که را دانند. ایشان به اتّفاق عرضه داشتند که در عصر ما فاضلتر از < جورجیس بن بختیشوع > رئیس اطباء < جندی سابور > کسی نیست. صاحب تصانیف جلیله است و کمال مهارت وی را حاصل. < منصور > به احضار او فرمان داد. و عامل < جندی سابور > خواهی نخواهی به حضرت خلافت روانه گردانید. و او چون روانه می شد، سفارش نمود پسرش < بختیشوع > را که امور متعلّقه به بیمارستان را که بوی مرجوع بود، کماینبغی منظم دارد. و دو کس را از شاگردان خویش < ابراهیم > و < سرجیس > با خود همراه برد. < بختیشوع > پسرش درخواست نمود که < عیسی بن شُهلافا > را نیز با خود ببر و اینجا مگذار که اهل

بیمارستان را می رنجاند. بنابراین < سرجیس > را بگذاشت و < عیسی > را با خود ببرد. "

بدین ترتیب جورجیس بن بختیشوع، بیمارستان گندیشاپور را به فرزندش بختیشوع وانهاد و به دربار منصور خلیفه عبّاسی راه یافت. بیمارستان گندیشاپور واقع در شهر گندیشاپور و وابسته به دانشگاه این شهر بود. این شهر بدستور شاپور اوّل (۲۴۱_۲۷۱م)، در شرق شوش، شمال غربی شوشتر و جنوب شرقی دزفول بنا نهاده شد. چرایی احداث این شهر نظیر علّت بنای باغهای معلّق بابل می باشد. شاپور اوّل پس از جنگ با رومیان و فتح انطاکیه، به امضای معاهده صلح با امپراتور روم، والریانوس پرداخت و دختر وی را نیز به عقد خود درآورد ؛ پیش از آنکه دختر را به ایران و نزد شاپور آورند، وی دستور ساخت شهری را بمانند قسطنطنیه تختگاه رومیان صادر کرد تا نوعروس در آن سکنا بگیرد و کمتر احساس دلتنگی کند.

درباره وجه تسمیه شهر، دو روایت گوناگون وجود دارد:

" گویند چون شاپور به محل گندی شاپور رسید تا آن شهر را بنا کند؛ پیرمردی را دید که بیل نام داشت و از او پرسید که آیا شایسته است در آن جا شهری ساخته شود؟ بیل گفت: < اگر در این سنّ پیری بتوانم نوشتن یاد بگیرم، ساختن شهری در این جا نیز شایسته است >. شاپور گفت: < هر دو کار که تو نشدنی پنداشتی، خواهد شد>. پس نقشه شهر را طرح کرد و بیل را به آموزگاری سپرد که تا او را به یکسال حساب و نوشتن بیاموزد.

آموزگار او را با خود برد و نخست موی سر و ریش او بتراشید تا به آن نپردازد. پس از آن او را بجدّ تمام درس داد. پس هنگامی او را پیش شاپور برد که در درس پیشرفت کرده و مهارت یافته بود، چنانکه شاپور مخارج بنای شهر و ثبت آن را بوی واگذار کرد. پادشاه ناحیه ای بر آن شهر بیفزود و نام شهر ( و ناحیه ) را < به از اندیو شاپور> نهاد یعنی < بهتر از انطاکیه شهر شاپور > و همان است که گندی شاپور خوانده می شود و

اهوازیان آن را بنام مباشر آن < بیل > میخوانند. "

اگرچه بیشترینه مورّخان، روایت فوق را در وجه تسمیه گندیشاپور پذیرفته اند امّا در روایت دیگری نام این شهر، ترکیبی از نامهای جندا و شاپور می باشد:

" < شاپور بن اردشیر > با < فیلس >، قیصر روم بعد از فتح < سوریا > و < انطاکیّه > صلح کرد. و دختر او را بزوجیّت خویش طلبید. قیصر نیز بدان رضا داد. پس < شاپور > قبل از آنکه دختر را بسوی وی آورند، بفرمود تا شهری بر شکل < قسطنطنیّه > بنا نهادند و آن شهر < جندی سابور > است. و در سیَر ایشان مذکور است که آن موضع، قریه ای بود، متعلّق به شخصی که نام او < جندا > بود و چون < شاپور > آن موضع را برای شهر اختیار کرد، مالی بسیار در ثمن آن قریه به صاحبش بذل نمود. و مردمی که در گذار بودندی، از صنّاع و عمله پرسیدندی که عمارت این شهر که می کند؟ و بانی آن کیست؟ چون معیّن نشده بود، می گفتند: <جندا و شاپور>. و به تکرار، همین دو کلمه، اسم آنجا شد. "

● پزشکی در دوره ساسانی

بنا به اهتمامی که شاپور اوّل همانند پدرش اردشیر بابکان به اقتباس علوم و آموزش آن داشت؛ دانشگاه و درمانگاهی نیز در گندیشاپور بنا شد و عدّه ای از پزشکان و دانشمندان هندی و یونانی بدانجا فراخوانده شدند. همچنین عیسویان سُریانی زبان که در نواحی شوش، بین النهرین و تا سوریه سکنا داشتند، در دانشگاه گندیشاپور به تدریس پزشکی می پرداختند.

در حوزه علمی گندیشاپور اگرچه فلسفه و ریاضیات نیز تدریس می شد امّا توجه و اهتمام ویژه به پزشکی، سبب شهرت فراگیر درمانگاه و مدرسه طب این دانشگاه شد. در دوره ساسانیان، علاوه بر تحصیل پزشکی اهتمامی خاص به کاردانی پزشکان و اخلاق حرفه ای ایشان می شد؛ مجموعه آداب ذیل گویای این موضوع می باشد:

" متن و تفسیر کتاب اوستایی موسوم به < هوسپارم نسک > شامل تفاصیلی راجع به طب و اطبا بوده است. می گفتند اوهرمزد برای < خواباندن > هر مرض لااقل یک نبات خلق کرده است. اگر طبیب همه بدن یا فقط عضوی از اعضای بدن را معالجه می کرد، در میزان مزد او تغییری حاصل می شد؛ طبیب بایستی مریض را به پاکی و احتیاط و تدبیر معالجه کند، و اگر طالب استراحت بود، یا در دیدن رنجوران تعللی روا می داشت، او را

جنایتکار می شمردند. یک نوع شهادتنامه و اجازه ای به اطبا می دادند، لکن ممکن نبود کسی همیشه به یک طبیب مجاز و صاحب شهادتنامه دسترس پیدا کند. اگر کسی به جستجوی پزشک ایرانی می رفت و او را نمی یافت، در بعض موارد مجاز بود که به یک طبیب خارجی رجوع کند، اما اگر کسی با اینکه به طبیب ایرانی دسترس داشت، به یک نفر طبیب بیگانه رجوع می نمود؛ گناهی مرتکب شده بود ؛ مع ذلک پادشاهان ساسانی غالباً اطبای عیسوی یونانی یا سریانی را بر اطبای محلّی ترجیح می داده اند. "

در پزشکی گندیشاپور، خصوصاً آرا و آموزه های بقراط بسیار رواج داشت:

" باید دانست در مکتب جندیشاپور غیر از ترجمه کتب و آثار بقراط و جالینوس طب اوستائی و دانش طبی دوران هخامنشیان نیز بی دخالت نبوده است. نظر به اینکه در جندیشاپور بیشتر نظرات و عقاید بقراط رواج داشته، طبق گفته عده ای از مورخین، < شهر بقراط > معروف بوده است. "

بعدها و در دوره اسلامی، این پزشکان برجسته گندیشاپور بودند که خدمات کم نظیری را به پزشکی اسلامی ارائه دادند. یکی از ایشان، ابوزکریا یوحنّا ابن ماسَویه می باشد که مدت سی سال در بیمارستان گندیشاپور به خدمت مشغول بود و مدتها تنها معلّم برجسته پزشکی در بغداد بشمار می رفت . دیگری جورجیس بن بختیشوع می باشد که بمنظور تداوی منصور به دربار آمد و پس از معالجت، به اصرار خلیفه عبّاسی نزد وی بماند.

● برمکیان، خاندان دانش پرور ایرانی

پس از گذشت چند سال، جورجیس دچار بیماری شد و تصمیم گرفت به گندیشاپور بازگردد تا چنانچه مرگ او فرارسید در خاک میهن خود بیاساید:

هست نظمی لطیف عمر شریف

کش مرض قافیه است و مرگ ردیف

منصور از وی می خواهد که پس از رسیدن به گندیشاپور، فرزند خود بختیشوع را به بغداد فرستد امّا جورجیس این خواهش را نپذیرفت چون بیمارستان گندیشاپور و مردم آن شهر را به حضور فرزندش نیازمند می دید؛ البتّه وی شاگردش عیسی بن شُهلافا را بجای خود نهاد و بسوی گندیشاپور بازگشت. عیسی پزشک کاردانی بود امّا به تهدید بیماران و ارتشا می پرداخت که عاقبت بدستور منصور تأدیب شد، اموالش مصادره و از بغداد اخراج گردید. بختیشوع نیز بعدها و به دعوت برمکیان، پزشک هارون الرّشید(۱۷۰ _ ۱۹۳ ق) شد و سردرد شدید وی را درمان کرد. همچنین به کوشش برمکیان جبریل بن بختیشوع، نواده جورجیس نیز به خلیفه عباسی معرّفی و از حمایتهای وی برخوردار شد.

برمکیان خاندان دانش پرور ایرانی بودند که عاقبت بدستور هارون دچار عقوبت سختی شدند. این خاندان و وابستگان ایشان در دستگاه خلافت عبّاسی مشاغل برجسته و مزایای گسترده ایی را دارا بودند. خالد، بزرگ این خاندان از کارگزاران ابوجعفر منصور بن محمّد خلیفه عبّاسی بود. فرزند وی ابوعلی یحیی تربیت هارون را برعهده داشت و در خلافت وی نیز به پاس کوششهایی که بخرج داده بود، به صدارت رسید (۱۷۰ _ ۱۸۷ق)؛ هارون حتّی خاتم خلافت را به یحیی سپرد و او را واگذاشت تا با رأی خویش کارها را پیش برد. دو فرزند یحیی، فضل و جعفر نیز از کارگزاران برجسته عهد هارون می بودند.

هارون به جعفر بسیار مهر می ورزید و خواهرش عبّاسه را به عقد وی درآورده بود؛ وی چنانچه مشهور است فرمان داده بود که پیراهنی با دو یقه بدوزند تا او و جعفر هردو باهم آنرا بپوشند:

از اتّفاق چه خوشتر بود میان دو دوست؟

درون پیرهنی چون دو مغز یک بادام

جعفر ثروت فراوانی را در دستگاه خلافت هارون گردآورده بود؛ < زرّ جعفری> که در ادب فارسی نیز راه یافته است، حکایت از آن ثروت بسیار دارد. اونوره دو بالزاک نویسنده شهیر فرانسوی درباره سرتیپ بریدو از افسران ناپلئون می نویسد:

< [ناپلئون] وقتی فهمید که آن مرد فداکار به جز مقام خود صاحب هیچ چیز نیست. > امّا جعفر برمکی علاوه بر مقامش، همه چیز: شهرت، ثروت، نفوذ و محبوبیت را دارا بود، با اینهمه عاقبت شمشیر داموکلس بر سرش فرود آمد و او را به سختی بکشت. جسد وی را بدستور هارون چند پاره کردند و بر پلهای بغداد بیاویختند! اموال یحیی و فضل برمکی مصادره شد و آن دو نیز محبوس شدند و دیگر برامکه جز محمد بن خالد برادر یحیی همگی عقوبت شدند.

برای تاریخ پژوهان، علّت اصلی سقوط برمکیان یک معمّا به شمار می رود؛ دلایلی نظیر بدگویی و سخن چینی دیگران از جمله فضل بن ربیع وزیر ایرانی هارون، ترس هارون از نفوذ برمکیان و ثروت و بخشش ایشان را برای سقوط برمکیان برشمرده اند. عدّه ای نیز نوشته اند هارون خواهر خویش عبّاسه را به عقد جعفر درآورد بدین شرط که تنها در حضور وی با هم باشند؛ امّا آبستنی عبّاسه و پنهان داشتن آن از هارون خشم وی را برانگیخت و او را به کشتن جعفر و نوزادان وی، حبس پدر و برادرش و تأدیب دیگر برامکه واداشت!!

پس از سرنوشت شوم جعفر و دیگر برمکیان، هارون، ابوعمرو کلثوم عتابی شاعر، نویسنده و نامه نگار ایشان را فراخواند و از وی درخواست تازه های شعر خود را درباره خلیفه عباسی بخواند؛ عتابی بدون درنگ ابیات چندی را سرود:

اَسّرک اَنّی نِلَتُ مانالَ جعفرٌ

مِنَ المُلکِ اَو مانالَ یحیی بن خالد

وَ اَنَّ امیرالمومنین اَغضّنی

مُغضَیُهُما بِالمشرفاتِ البَوادرِ

دَعینی تَجئنی مُنیتی مُطمَئنة

وَلَم اَتکلَّف هَولَ تِلکَ البَوادرِ

از دلایل عمده پیشرفت علم، فلسفه و ادب در دوره هارون، برمکیان خاندان دانش پرور ایرانی می باشند. برمکیان خصوصاً یحیی و فرزندش ابوالفضل (ابواحمد) جعفر با تشکیل محافل و مناظرات علمی، معرّفی دانشمندان به خلیفه عبّاسی، گردآوری کتابهای یونانیان، حمایت از مترجمان و سفارش ترجمه، خدمات بی نظیری را به فرهنگ و تمدّن اسلامی ارائه داده اند. یکی از دانشمندانی که با معرّفی برمکیان، به هارون تقرّب یافت؛ جبریل بن بختیشوع نواده جورجیس بن بختیشوع پزشک مخصوص منصور خلیفه عبّاسی می باشد.

● جبریل بن بختیشوع و زخم خمیازه

بختیشوع دوّم دو پسر به نامهای جبریل و جورجیس داشت که هر دو ایشان از یازده پزشک خاندان بختیشوع می باشند. جبریل بن بختیشوع پزشک مخصوص جعفر برمکی بود و توسّط وی به هارون الرّشید معرقی شد:

" چنان اتّفاق افتاد که محبوبه ای از محبوبات < رشید > را در حالت تمطّی و خود را از هم کشیدن که خمیازه می گویند، عارض شد آنکه دستهایش که بالا برده بود، بر همان هیأت در هوا بماند. و قادر نبود که زیر آورد. و اطبّا معالجه آن به مالیدن روغنها می نمودند و اثر نفعی اصلاً ظاهر نمی شد و [هارون] با جعفر اندوهناکی خود اظهار کرد که فلانه دختر، چنین علیل بماند. < جعفر > عرض کرد یا مولای! مرا نیز طبیبی هست بسی ماهر و پسر بختیشوع است. اگر او را نیز فرمان باشد که فکری در این معنی بکند، شاید که تدبیری بخاطرش رسد!

پس < رشید > امر کرد تا او را حاضر گردانیدند و ... احوال صبیّه را برای او شرح کرد. < جبرئیل > گفت: < اگر امیرالمومنین بر من خشم نخواهد گرفت، تدبیری بخاطرم می رسد. > < رشید > گفت: بگو آن چیست؟ عرض کرد بفرمای تا صبیّه را به میان همین جمع درآورند و بر آنچه من کنم به خشم و سخط تعجیل و مبادرت نفرمائی!

پس < رشید > بفرمود تا جاریه را به مجلس درآوردند و چون نظر < جبرئیل > بر وی افتاد، به جانب او دویدن آغاز نهاد و چون نزدیک رسید، دست فراز کرده، بی محابا دامن جامه اش بگرفت چون کسی که خواهد او را برهنه سازد. از این حرکت، جاریه، منزعج شد و از شدّت حیا و انزعاج، اعضایش روان گردید. دست فرود آورد و دامان خود بگرفت. < جبرئیل > برگشت و گفت: یا امیرالمومنین همین بود و علّت زایل گشت! < رشید >

متعجب بماند. و امر کرد جاریه را تا دستها به یمین و یسار حرکت دهد. حرکت داد، چنانکه در صحّت. پس < رشید > و جمیع حاضران را شگفتی این واقعه فرو گرفت. در همان وقت پانصد هزار درهم، به جایزه < جبرئیل > را عطا فرمود و ریاست اطبّا را بوی ارزانی داشت. "

بیماری کنیزک به سبب انجماد خلط در عصبها بهنگام خمیازه بوده است که جبریل با درمان آن، نزد هارون محبوبیت یافت تا آنجا که خلیفه عباسی گفت: < عموماً هرکس را هر حاجتی که بوده باشد، < جبرئیل > را واسطه کند، هر چه او طلبد البتّه اجابت می کنم. >

درمان دستهای دختر توسّط جبریل بن بختیشوع _ که شگفتی خوانندگان را بر می انگیزد _ گواه < هوش پزشکی > این پزشک ایرانی می باشد. شگفتی خواننده مضاعف خواهد شد چنانچه بداند عبدالرّحمان جامی شاعر قرن نهم هجری، حکایتی را نظیر حکایت فوق درباره کنیزکی از ملوک سامانی سروده است:

به یکی از ملوک سامانی

داشت دوران، طبیبی ارزانی

در همه کارها بدو همدم

در همه رازها بدو محرم

دادیش در حضور خود پیوست

نبض جمع مخدّرات بدست

روزی از گفت و گوی خلق خلاص

بود با او درون خلوت خاص

پای نامحرمان از آنجا پی

نامه محرمان در آنجا طی

ناگه آمد کنیزکی چون ماه

خوان بکف پیش شاه گشت دو تاه

تا نهد خوان خوردنی به زمین

ریخت خلطی به پشت او رنگین

الف قامتش چو دال بماند

خم چو پیران دیرسال بماند

کرد چندانکه زور راست نشد

پشت او آنچنانکه خواست نشد

گفت با آن حکیم شاه کریم

کای شفا بخش هر مزاج سقیم

هم درین دم گشای دست علاج

وارهانش از این فساد مزاج

دست زد معجرش ز فرق کشید

جامه اش را ز پیش و پس بدرید

از زهارش کشید بند ازار

کرد بیرون ز پای او شلوار

غرقه شد زان خجالت اندر خوی

خلط بگداخت در مفاصل وی

قامت خود چو سرو بوستان راست

کرد آزاد از زمین برخاست

در طبیبی چو نیک ماهر بود

پیش او سرّ کار ظاهر بود

چون بماند از علاج جسمانی

دست زد در علاج نفسانی

نویسنده: جواد برخوردار

کارشناس ادبیات فارسی و پژوهشگر تاریخ علم

فهرست مآخذ

۱. ابن ندیم، محمّد ابن اسحاق، الفهرست، ترجمه و تحشیه محمدرضا تجدّد، انتشارات اساطیر با همکاری مرکز بین المللی گفتگوی تمدّنها، تهران، ۱۳۸۱.

۲. کریستین سن، آرتور، ایران در زمان ساسانیان، ترجمه رشید یاسمی، ویراستار دکتر حسن رضایی باغ بیدی، انتشارات صدای معاصر، تهران، ۱۳۷۸.

۳. ابن قفطی، تاریخ الحکماء (ترجمه فارسی)، به کوشش بهین دارائی، موسسه انتشارات و چاپ دانشگاه تهران، تهران، ۱۳۷۱، چاپ دوّم.

۴. نولدکه، تئودور، تاریخ ایرانیان و عربها در زمان ساسانیان، ترجمه عباس زریاب خویی، سلسله انتشارات انجمن آثار ملّی (۱۵۲)، تهران، بی تا.

۵. نجم آبادی، محمود، تاریخ طب در ایران (ج۱)، موسسه انتشارات و چاپ دانشگاه تهران، تهران، ۱۳۷۱.

۶. زرین کوب، عبدالحسین، تاریخ مردم ایران (ج۱)، موسسه انتشارات امیرکبیر، تهران، ۱۳۸۶، چاپ دهم.

۷. بالزاک، اونوره، دام گستر، ترجمه رضا عقیلی، نشر جامی، تهران، چاپ دوّم.

۸. موسوی بجنوردی، سید کاظم (سرپرست)، دایرة المعارف بزرگ اسلامی (ج۱۲)، انتشارات مرکز دایرة المعارف بزرگ اسلامی، تهران، ۱۳۸۳، چاپ اوّل.

۹. مصاحب، غلامحسین (سرپرست)، دایرة المعارف بزرگ فارسی (ج۱)، موسسه انتشارات امیرکبیر، تهران، ۱۳۸۳، چاپ چهارم.

۱۰. زندگینامه علمی دانشمندان اسلامی ( ج۱ )، ترجمه احمد آرام ، احمد بیرشک و دیگران، ویراستار حسین معصومی همدانی، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، ۱۳۶۵، چاپ اوّل.

۱۱. بیدل دهلوی، عبدالقادر، غزلیات بیدل (ج۱)، نشر علم، تهران، ۱۳۸۶، چاپ اوّل.

۱۲. سعدی، مصلح الدّین، کلیات سعدی، به اهتمام محمدعلی فروغی، موسسه انتشارات امیرکبیر، تهران، ۱۳۶۳، چاپ چهارم.

۱۳. جامی، عبدالرّحمان بن احمد، مثنوی هفت اورنگ، به تصحیح مرتضی مدرّس گیلانی، انتشارات اهورا و مهتاب، تهران، ۱۳۸۶، چاپ دوّم.

عنوان مقاله برگرفته از بیت مولانا عبدالقادر بیدل (۱۰۵۴ _ ۱۱۳۲ق) می باشد:

لاله و گل زخمی خمیازه اند

عیش این گلشن خماری بیش نیست

( غزلیات بیدل (ج۱)، غزل ۵۷۱)

۱. بغداد

۲. عدّه ای نیز تاریخ بنای بغداد را بسال ۱۴۴ قمری دانسته اند.

۳. معرّب گندیشاپور می باشد.

۴. تاریخ الحکماء، صص ۲۱۷ و ۲۱۸.

۵. باغهای معلّق بابل توسط نبوکد نصر دوّم ( ۶۵۱۸۷; ۶۰۰ ق. م) برای شاهدخت مادی، آمی تیس ( Amytis ) ساخته شد.

۶. امپراتور روم که به نامهای والرین و فیلس نیز خوانده می شده است.

۷. درباره رفتار شاپور با والریانوس بهنگام اسارت، روایات گوناگونی وجود دارد. عدّه ای گویند شاپور پیش از آنکه والریانوس را آزاد کند، مال بسیاری از وی گرفت و حتّی بینی او ببرید؛ و عدّه ای نیز گفته اند که شاپور قیصر را بکشت. دکتر عبدالحسین زرین کوب درباره رفتار شاپور با والریانوس می نویسد: روایتی که راجع به رفتار اهانت آمیز شاپور در حق او هست، از مبالغه ای خالی نیست و به نظر می آید مومنان مسیحی، آن را با آب و تاب بیشتری داده اند تا فرجام کار دشمنان مسیحیت را بیشتر عبرت انگیز نشان دهند. ( تاریخ مردم ایران (ج۱)، ص۴۳۰ )

۸. این شهر، پایتخت امپراتوری روم شرقی بوده و بیزنطه و بیزانتیوم نیز خوانده شده است.

۹. تاریخ ایرانیان و عربها در زمان ساسانیان، صص ۸۷ و ۸۸.

۱۰. تاریخ الحکماء، صص۱۸۳ و ۱۸۴.

۱۱. به نقل از دینکرد، کتاب ۸، فصل ۳۷، فقره ۱۴ و بعد.

۱۲. ایران در زمان ساسانیان، ص ۳۰۰.

۱۳. تاریخ طب در ایران (ج۱)، ص۴۲۳.

۱۴. همان، ص ۴۲۸.

۱۵. زندگینامه علمی دانشمندان اسلامی، ص ۳۹۶.

۱۶. مثنوی هفت اورنگ، سلسلة الذّهب ۶۳.

۱۷. تاریخ الحکماء، ص ۳۴۲ ذیل عیسی بن شهلافا.

۱۸. دایرة المعارف بزرگ اسلامی، برمکیان، ص ۵؛ به نقل از مروّج الذّهب، الکامل و ... .

۱۹. همان، ص ۷، به نقل از ابن خلّکان.

۲۰. کلیات سعدی، غزل ۳۵۸.

۲۱. Henore de Balzac( ۱۷۹۹_ ۱۸۵۰)

۲۲. دام گستر، ص ۱۵.

۲۳. داموکلس ( Damocles ): در افسانه های یونانی، از درباریان و چاپلوسان دربار دیونوسیوس مهین (جبّار سیراکوز). شهرت او بسبب افسانه ای است که برای نشان دادن بی ثباتی عظمت و خوشبختی آدمی، از قدیم ضرب المثل بوده است. گویند وی همواره درباره خوشبختی و بزرگی دیونوسیوس به مبالغه سخن میگفت. دیونوسیوس برای تنبیه وی، او را به ضیافتی شاهانه دعوت کرد. داموکلس غرق در شادی و سرور بود تا آنکه بالای سر خود را نگریست، و شمشیری را ( شمشیر داموکلس ) که به موئی آویخته بود، بالای سر خویش دید. بدیدن این شمشیر دریافت که جاه و جلال فرمانروایان تا چه حد به قیمت از دست دادن آرامش درونی و تأمین شخص آنان تمام میشود. ( دایرة المعارف بزرگ فارسی (ج )، ذیل داموکلس)

۲۴. الفهرست، ذیل عتابی، ص ۱۹۹. ترجمه شعر: شادمان خواهی شد اگر ثروت جعفر و یا یحیی بن خالد را بیابم؟ و از اینکه خلیفه مرا با شمشیر آبدیده خود بهمان سرنوشت تیره آنان بیندازد. بگذار مرگ، مرا به آرامی برباید و من به زحمت آن پیشامدهای مرگ زا دچار نشوم. (نویسنده)

۲۵. برای مشاهده اسامی پزشکان خاندان بختیشوع رجوع کنید به تاریخ طب در ایران (ج۱)، صص۴۲۶_ ۴۲۸.

۲۶. مضطرب شد.

۲۷. تاریخ الحکماء، صص ۱۸۵ _ ۱۸۷.

۲۸. منظور اخلاط چهارگانه می باشد که عبارتست از صفرا (yellow bile)، سودا (black bile)، بلغم (phlegm) و خون (blood) که هر یک دارای طبعی می باشد و در باور قدما، سلامت فرد در اعتدال این اخلاط است.

۲۹. همان، ص ۱۸۷.

۳۰. مثنوی هفت اورنگ، سلسلة الذهب، صص۲۹۸ _ ۲۹۹.