۵ نامه برتر گاردین

در سالروز انتشار نخستین تمبر جهان به سراغ یک بایگانی متفاوت از نامه ها رفته ایم, نامه های ارسالی مخاطبان گاردین که امکان نوشتن آن به فرد مدنظر را نداشته اند

سال ۱۸۴۰ اولین تمبر در دنیا منتشر شد. از آن زمان تا همین چند سال قبل، تمبر و نامه دو همراه همیشگی بودند. هر چند حالا چند سالی است که بخشی از نامه ها، بدون تمبر ارسال می شوند، اما در ذهن همه ما، ارتباط بین تمبر و نامه، ارتباطی جدانشدنی است. در پرونده امروز زندگی سلام به مناسبت سالروز انتشار نخستین تمبر جهان سراغ یک بایگانی متفاوت از نامه ها رفته ایم. نامه هایی که خوانندگان مجموعه گاردین، چون امکان نوشتن آن به فرد مدنظر را نداشته اند، آن را به صورت ناشناس نوشته و برای گاردین ارسال کرده اند. پنج نامه انتخابی ما از این مجموعه، نامه هایی هستند که طی ۱۲ سال گذشته، بیشترین بازخورد ها را در میان خوانندگان داشته اند. آیا شما هم حرف هایی در دل دارید که همیشه دوست داشته اید آن ها را بنویسید، اما به دلایلی دست به قلم نشده اید؟ شاید با خواندن نامه های زیر شما هم جرئت دست به قلم شدن و نوشتن پیدا کنید. پس با ما همراه باشید.

نامه ای به مادر های خوش شانسی که مادرشان زنده است

متنی سرشار از غمی عمیق؛ غم از دست دادن مادر. نعمتی که تا وقتی هست، کمتر مورد توجه قرار می گیرد. راستی چقدر ما قدردان مادران خود هستیم؟

امروز وقتی داشتم در مدرسه برای کاری کمک می کردم، شنیدم که چطور مادر یکی از شما، بچه هایش را از مدرسه برمی دارد. یکی دیگر از مادر ها گفت که تنها، چون مادرش امروز از فرزند خردسالش نگهداری می کند، او توانسته برای کمک به مدرسه بیاید. امروز صبح وقتی همه جمع شده بودیم، مادر دیگری همراه مادرش آمده بود و با هم پچ پچ می کردند. یکی دیگر از شما با مادرش زندگی می کند. یکی دیگر از شما، کمی قبل، نه خیلی وقت پیش، سفری دو نفره با مادرش رفته بود و همین اواخر فهمیدم یکی از شما برنامه ناهاری دلچسب داشته است؛ با کی؟ با مادرش.

یکی دیگر از مادران جمع از مادرش که خیلی حال خوشی ندارد، مراقبت می کند. بقیه، اما دلتنگ مادرشان هستند، چرا که دور از آن ها زندگی می کنند. چنین موقعیت هایی ناراحت کننده اند، اما می دانید موضوع چیست؟ مادران آن ها به هر حال زنده اند. آیا هیچ تصوری از میزان خوشبختی خودتان دارید؟ احتمالا برای شما خیلی معمولی است، نه؟ من از مادرم خواستم که مراقب بچه ها باشد، مامان من از صرف وقت با نوه هایش لذت می برد، مامان من برای اولین بار نوزاد را نگه داشت...

من سابق بر این عادت داشتم در گفت و گوهایم داستان هایی از مادرم را تعریف کنم؛ مادر زیبا، بامزه، فعال، قوی و فوق العاده ام. اما بعد ساکت شدم. صحبت کردن درباره مادر با فعل هایی در زمان گذشته، دردناک است، از توان من خارج است و این که حالا فکر می کنم شنیدن داستان هایی بامزه از مادرم چقدر می تواند برای دیگر مادران بدون مادر دردناک باشد.

در همین نامه هم بار ها کلمه مادر تکرار شد. برای این که این زنان بخش بزرگی از زندگی بسیاری از ما هستند. شکافی که بعد از فوت مادر شما ایجاد می شود، شکافی عمیق است. این روز ها من زندگی ام را به دو بخش تقسیم می کنم؛ بخشی که مادر داشتم و همه چیز در آن خوب بود (حتی وقتی اتفاقاتی که به تصور من بد بودند، روی می داد) و بخش دوم، زندگی من بدون او و هر چند تلاش می کنم که به خاطر او مثبت زندگی کنم، ناراحتی و غصه باز همراه همیشگی ام هستند.

خطاب به شما مادران می گویم، اگر این نامه را می خوانید و امکان سر زدن به مادرتان یا تلفن زدن به او را دارید، انجامش دهید و به شمایی که امکان انجام این کار ها را ندارید، چه بگویم؟ من این جا در سکوت در کنار شما هستم.

نامه ای به دختر نوجوانم که از من متنفر است

نوشته هایی از طرف یک مادر مستاصل برای دختر نوجوانش، در حالی که دیگر نمی داند برای بهبود رابطه با او چه باید بکند؟ این نامه یکی از پرخواننده های سایت گاردین بوده است شاید، چون متلاطم شدن رابطه با فرزندان نوجوان تجربه ای همگانی است.

دختر عزیزم، گفتی که از من متنفری و آن را با نهایت تلخی که از توان یک دختر ۱۳ ساله برمی آید، بیان کردی. چشم هایت را بستی و تمام نفرتی را که در اعماق وجودت می شناختی تقدیم من کردی. آن را به سمتم پرت کردی، به صورتم کوبیدی، فریادش زدی و با هق هق بیانش کردی. هر جمله ای که به تو گفتم موشکافی شد، تحریف شد، عوض شد و در نهایت به بدترین شکل ممکن تعبیر شد. همه تلاش ها برای تماس با تو، حرکت به طرف تو، در آغوش کشیدنت، بوسیدن، نوازش کردن، همه و همه را پس زدی. تو خودت را کنار کشیدی و از من فرار کردی. تو از صحبت با من اجتناب و همزمان من را متهم می کنی که تو را درک نمی کنم. بله، من خیلی کم می دانم؛ اما می خواهم بیشتر بدانم. من مرتکب خطا می شوم، اما همه تلاشم را برای تصحیح آن می کنم، آخر از آن جا که تو تنها فرزند نوجوان من هستی، من به عنوان مادر یک نوجوان بسیار کم تجربه ام.

این روز ها برای اولین بار در عمرم احساس می کنم که نمی دانم در حال انجام چه کاری هستم؛ تنها تقلا می کنم. در این مدت ساعات و روز هایی بوده که دوست نداشتم هیچ کاری با تو داشته باشم، بس که رفتار تو زشت و آزاردهنده بوده است. من این شخصی را که چنین تند و بی محابا آزار می دهد نمی شناسم، کسی که انگار تصور می کند کلمات هیچ اثری به جا نمی گذارند. شاید هم، چون به خوبی می دانی کلمات چه تاثیری دارند، این طور صحبت می کنی. هرچند واقعا نمی دانم چرا تو تا این حد در پی آزار دادن من هستی. من طی سه سال گذشته، در طول سخت ترین سال ها از تو حمایت کرده ام و حالا تو این طور ....

این روز ها به خودم می گویم این عشق است که عمیق تر از جراحت ها و آسیب ها باقی می ماند. این عشق است که واقعیت دارد و برای همین وقتی تو خوابی، بی صدا وارد اتاقت می شوم و به صورت بی عیب و نقص تو خیره می شوم، صورتی که بالاخره آرامش پیدا کرده است، بعد آرام مو های تو را به شکلی که بیدار نشوی، نوازش می کنم تا بتوانم توان و عزم دوباره تکرار کردن این مسیر برای فردا را پیدا کنم. از آن جایی که من از تو دست نمی کشم، من باز هم به تو عشق، حمایت، آغوش و زمان خواهم داد؛ هر روز و هر روز.

نامه ای برای تشکر از پیشخدمت رستوران بیمارستان

نامه ای از یک مادر برای پیشخدمت رستوران بیمارستان که هنوز بعد از ۹ سال، طعم مهربانی رفتار همدلانه اش در یک روز سخت، در ذهن او مانده است. نمونه ای از رفتار های کوچکی که هر کدام از ما می توانیم برای دیگران انجام دهیم.

ساعات پایانی روز و نزدیک زمان تعطیلی رستوران بیمارستان بود که لای در را باز کردم و کالسکه را به داخل هل دادم. نزدیک پایان شیفت کاری ات، برخی صندلی ها را جمع کرده بودی که با دیدن یک مشتری در دقیقه نود، زیر لب چیزی گفتی. آن زمان من با دختر های دوقلوی شش ماهه ام در بیمارستان زندگی می کردم؛ دختر کوچک ترم آن ساعت در اتاق عمل بود تا پزشکان بتوانند برای سوراخی که در قلبش بود، فکری بکنند. داخل جیبم پیجر بیمارستان سنگینی می کرد. من تمام عصر با ترس منتظر صدای آن بودم؛ ترس از شنیدن خبری بد. دختر دیگرم، اما صحیح و سالم داخل کالسکه بود. او در آرامش خوابیده بود. همسرم ناچار بود سر کار برود. مادرم نمی توانست در کنار من باشد و من دور از خانه، تنها و خسته در بیمارستان بودم و در آن ساعت، از شدت گرسنگی، ضعف کرده بودم.

وقتی با ظرف غذا پشت میز نشستم، نفس راحتی کشیدم. اما تا چنگال را بلند کردم، صدایی از داخل کالسکه بلند شد. دلم هری پایین ریخت. نه الان نه، لطفا نه! باید بین جیغ کشیدن دخترم و غذا خوردن یکی را انتخاب می کردم. به سرعت شروع به تکه تکه کردن غذایم کردم، هنوز امید داشتم که شاید بشود با یک دست هم غذا خورد. حس کردم در حال نزدیک شدن به من هستی، پس سریع دهانم را پر از غذا کردم.

وقتی بالای سرم رسیدی، همان وقتی که مستاصل فقط منتظر بودم درباره این که مادر خوبی نیستم، به من چیزی بگویی، تو در سکوت به دخترم لبخند زدی، به من لبخند زدی و از من اجازه گرفتی تا او را بغل کنی. آرام او را در آغوش کشیدی و دور رستوران شروع به قدم زدن کردی. طوری رفتار کردی که انگار تمام روز را منتظر همین ساعت بودی تا او را بغل کنی. شاید این کاری بود که تو همیشه با دیدن نوزادان انجام می دادی، اما در آن روز به خصوص، در آن ساعت خاص، تو کاری را انجام دادی که من به آن نیاز داشتم؛ یک مهربانی ظریف، همدلی و زمانی برای غذا خوردن در سکوت. آن شب، وقتی در نهایت صدای پیجر بلند شد، زمانی که هم من و هم دختر بزرگ ترم، سیر بودیم، دختر دیگرم را در بخش مراقبت های ویژه تحویل گرفتیم.

تو احتمالا ما را به خاطر نداری، اما من هیچ وقت تو را فراموش نمی کنم. بعد ها وقتی برای ملاقات با دکتر، دوباره به بیمارستان آمدیم، سراغ تو را گرفتم، اما نبودی. هیچ وقت نشد که از تو بابت کاری که ۹ سال پیش انجام دادی، به درستی تشکر کنم. اما از تو از صمیم قلبم متشکرم!

نامه ای به خانمم در وضعیتی که من تا سر حد مرگ کار می کنم و او...

مرد ها کمتر دست به قلم می شوند، این را بررسی نامه های خوانندگان گاردین نشان می دهد. اما وقتی یکی از آن ها دست به قلم می برد و درباره موضوعی چنین حساس می نویسد، ناگهان به پربازدیدترین نامه تبدیل و بیش از ۱۱ هزار بار به اشتراک گذاشته می شود.

من شعف ناشی از اولین دیدار تو در دانشگاه را هنوز به یاد دارم. چهره ای درخشان در میان دریایی از صورت های عصبی و جدی. خیلی زود متوجه شدم که آدمی مهربان، متواضع، متعهد و وفادار به خانواده و دوستانت هستی. بعد از دانش آموختگی، امتحان وکالت را دادیم و بعد با هم ازدواج کردیم. من کارم را شروع کردم، کاری با ساعات کاری فرساینده و استرسی بالا، موضوعی طبیعی برای وکلای جوان، اما تو به شکلی ناگهانی درباره کار کردن در موقعیتی خوب یا حتی به صورت کلی کار کردن، مردد شدی. بعد از کمی فشار از سمت من و فشاری بیشتر از بابت قسط های وام دانشجویی ات، تو کاری در زمینه ای غیر حقوقی پیدا کردی، کاری که فردی با نصف تحصیلات و هوش تو هم می توانست آن را انجام دهد. متناسب با موقعیت کاری ات، دریافتی هم پایین بود.

بارداری (تصمیمی که هر دوی ما روی آن توافق داشتیم) تو را به مهم ترین شغل در جهان سوق داد. بعد از چند سال، دومین فرزند ما به دنیا آمد. با این که هر دو بچه سال ها از صبح تا عصر مدرسه می رفتند، اما تو هیچ وقت به محیط کار برنگشتی تا امروز که فرزند اول ما به زودی وارد کالج خواهد شد. ما درگیر تعاریف مربوط به موفقیت برای طبقه متوسط بودیم؛ خانه ای خوب در محله ای آرام و امن، مسافرت های سالانه، کودکانی سالم و شاد و پس اندازی برای شهریه کالج بچه ها. اما همه این ها با هزینه ای گزاف به دست آمده بود. فشار روانی روی دوش من با افزایش مسئولیت هایم در سر کار به شکلی چشمگیر افزایش پیدا کرده و سلامتی من در حال زوال است. افرادی که من را بعد از چند سال می بینند، از دیدن من جا می خورند. تا به حال در چند موقعیت صحبت دیگران درباره خودم را شنیده ام که گفته اند چقدر پیر شده ام.

می دانم که ما خوشبخت تر از میلیون ها نفر دیگر هستیم؛ افرادی که بسیاری از آن ها سخت تر از من کار می کنند. اما اگر من انتظار دارم تو کار کنی، برای این نیست که بتوانم یک جگوار برای خودم بخرم یا درآمد تو را صرف تفریح کنم. من می خواهم تو هم کار کنی تا بتوانم همزمان با حفظ وضعیت مالی مان، کارم را عوض کنم. من می خواهم تو هم کار کنی تا دیگر نیمه شب از نگرانی این که تنها چیزی که بین ما و مشکلات مالی فاصله انداخته و آن شغل من است، از خواب بیدار نشوم. اما بیشتر از همه دوست دارم تو کار کنی تا احساس کنم که من هم دوست داشته می شوم.

نامه ای به آن هایی که داستان های موفقیت افراد اوتیستیک را برایم می فرستند

درد دل های یک مادر دارای دو فرزند مبتلا به اوتیسم. در شرایطی که برخی از ما از اوتیسم و شرایط خاص افراد دارای اوتیسم خیلی کم می دانیم، خواندن این نامه می تواند دیدی جدید و متفاوت درباره این افراد و شرایط خانواده های آن ها به ما بدهد.

طی پنج سال گذشته، حداقل هفته ای یک بار، دوستانی با نیت هایی خوب، داستان موفقیت یک کودک یا بزرگ سال دارای اوتیسم را برای من ارسال کرده اند. در رسانه ها هم من غالبا از این دست داستان ها می بینم؛ داستان هایی الهام بخش از افرادی که اجازه ندادند داشتن اوتیسم سرنوشت آن ها را تعیین کند یا آن ها را عقب نگه دارد. با خواندن هر داستان، اما من غمگین تر و عصبانی تر می شوم.

این که اوتیسم در رسانه ها مطرح شود، عالی است، اما این تنها بخش درخشان اوتیسم است که مطرح می شود: کودکی که در موسیقی نابغه است یا بزرگ سالی که بعد از سال ها پس زده شدن، در رشته حقوق مدرکی گرفته. در عین حالی که باید به این داستان ها توجه شود، اما آن ها باعث می شود تا خانواده هایی، چون خانواده من، شانس کمتری برای حضور در جامعه داشته باشند چراکه موجب می شود تا توضیحی مثل «اون اوتیسم داره» بیشتر شبیه یک توجیه به نظر برسد، زیرا مردم آن سر طیف اوتیسم را هرگز ندیده اند.

ما در خانه مان دو سر طیف اوتیسم را داریم؛ هر کدام هم چالش ها و لذت های خودشان را دارند. ما فرزندان خودمان را بدون هیچ قید و شرطی دوست داریم؛ اما ما خانواده ای جدا افتاده، تنها و غالب اوقات محروم از شرکت در جلسات ویژه خانواده های دارای فرزند اوتیسم هستیم چراکه این جلسات، مناسب شرایط ما نیستند. از دید آن ها مکان بازی مناسب کودکان اوتیسم جایی است که شما وقت بازی، کمی شدت نور محیط و صدای موسیقی را کاهش می دهید، اما در نسخه ما فضا نباید راه دررو برای کودک داشته باشد و در کنار هر کودک، نباید بیش از سه کودک دیگر حضور داشته باشند.

من باور دارم که اگر آن سر دیگر طیف اوتیسم به صورتی واقع گرایانه ترسیم شود، آن وقت جهان تلاش بیشتری برای پذیرش این افراد خواهد کرد. برای یک بار هم که شده دوست دارم داستان تلاش یک کودک برای بیان تنها کلمه ای مثل «نوشیدنی» در عوض جیغ کشیدن او به مدت دو ساعت، جشن گرفته شود. این تصور ما از موفقیت است!

نرگس عزیزی