- تضاد ميان گسترش شهرها و مشکلات شهرنشينى:

ژرژگورويچ در آغاز اثر معروف خود ”داعيهٔ کنونى جامعه‌شناسى - Gurwich, la Vocation actuelle de la Sociology, paris 1950, Introducion “ خط مشى و بينش جامعه‌شناسى معاصر را براساس تأخير روزافزون تفکر نسبت به آهنگ سريع تکوين و دگرگونى‌هاى واقعيت اجتماعى تعريف کرده بر کنار نگهداشتن جامعه‌شناسى را از برداشت‌هاى علمى آن غيرممکن مى‌داند. گورويچ با تأکيد روى جنبه‌هاى ديگر اين دانش نو، گفتار خود را چنين تکميل مى‌کند:


”به‌نظر ما قطعى و مسلم است که جامعه‌شناسى از اين پس هم خود را صرف شناخت وضع حاضر جامعه‌اى خواهد کرد که در حال تحرک شديد و جوش و خروش و خلاقيت است. چنين بينشى به جامعه‌شناسى معاصر اجازه خواهد داد که از روى تناقضات و تنش‌هاى نامرئى که خاص پديده‌هاى اجتماعى تام است پرده بردارد“.


شهر يا به‌عبارت ديگر موقعيت و نقش شهر در جامعهٔ قرن بيستم در خور يک چنين پژوهشى است و از آنجا که رشد عمومى جامعه شديداً به پديده‌هاى شهرى وابسته است زمينهٔ کار ايجاب مى‌کند که يک حرکت مداوم بين نظر و عمل به‌وجود آيد.


رشد سريع و گسترش نامشخص شهرها موجب بروز بحران‌هائى شده است که بيش از پيش به وخامت مى‌گرايد و وخيم‌تر آنکه تاکنون هيچگونه راه‌حل منطقى براى پايان دادن به آن پيدا نشده است و چون شهر به‌عنوان چارچوب عمومى فعاليت‌هاى انسانى هر روز گسترش بيشترى مى‌يابد، همواره مسائلى را مطرح مى‌سازد که پيچيدگى روزافزون آن موفقيت هرگونه برنامه و طرح شهرى را نامعين و احتمالى مى‌سازد.


برحسب نظر برخى از جامعه‌شناسان، توسعهٔ زندگى شهرى ريشهٔ بسيارى از نابه‌سامانى‌هاى کنونى است و عموميت يافتن نوع زندگى شهرى، نيروى عظيمى براى برهم زدن همهٔ تعادل‌هاى اجتماعى به‌وجود خواهد آورد در حالى‌که وضع موجود در پايه‌هاى تحول و دگرگونى شهرها هنوز به‌‌درستى شناخته نشده است.


راه‌حل‌هائى که براى مشکلات شهرى پيشنهاد مى‌شود و الگوهائى که تعبيه مى‌گردد غالب اوقات ناظر بر ناسازگارى بين توسعهٔ شهرها و نوع زندگى شهرنشينى است. براساس برخى فرضيات عمومى مى‌توان به مطالعهٔ شهرها پرداخت و آن را واحد اجتماعى دانست که نيازهاى ساکنين خود را مى‌توان ارضاء کند و آنان را با محيط اجتماعى و فرهنگى خاص شهر هماهنگ و همساز سازد.


سؤالات فراوانى که مسئولين امور شهرى يا کارگزاران (به‌جاى Entreprencurs به‌کار رفته است) يا مصرف کنندگان شهرى در برابر جامعه‌شناسان و دانش پژوهان مطرح کرده‌اند بر اين فرض استوار است که براى نظام شهرنشينى همواره يک ”الگوى ايده‌آل“ بايد وجود داشته باشد. در نوشته‌هاى نويسندگان آمريکائى اين گرايش به فراوانى ديده مى‌شود. بين معروف‌ترين اين آثار مى‌توان ”شرم شهرها“ اثر استفنز (J. Stephens, The shame of cities) و ”شهر از خلال تاريخ“ اثر ممفرد (L. Mumford, la cite a travers l,histoire ترجمهٔ فرانسه پاريس ۱۹۶۴) را که نظريات او منجر به محکوم ساختن توسعهٔ شهرنشينى مى‌شود نام برد.


منشاء اين انتقادات عدم تطابق واقعيت با ايده‌آل‌ها است. نه تنها در ايجاد شهرها بلکه در تهيهٔ طرح و نقشهٔ آنها نوعى ناتوانى وجود دارد که نشان مى‌دهد بحران شهرى روز به روز وخيم‌تر جلوه‌گر خواهد شد و اين بحران ناشى از نداشتن هرگونه الگو و مدلى است که در ايجاد و طرح شهرها راهنماى ما باشد، به بيان ديگر اين پرسش که در چگونه شهر را بسازيم. اين سؤال را برمى‌انگيزد که براى چه يک شهر را مى‌سازيم؟ چرا مردمى که دائماً از زندگى شهرى بدگوئى مى‌کنند با عجله و دستپاچگى زياد به‌سوى شهرها هجوم مى‌آورند و آيا شهرها تله‌اى براى انسان عصر ما نيست؟


پديدهٔ شهرنشينى آنگونه که امروز بر ما عرضه مى‌شود در نظر نوعى تضاد بين دو واقعيت را که کنار يکديگر قرار گرفته‌اند جلوه‌گر مى‌سازد. يکى واقعيت شهر و ديگر واقعيت شهرنشينى. شايد مقابلهٔ اين دو موضوع بتواند عمق بحرانى را که بارها از آن ياد شده است به ما نشان دهد. تشريح مختصر تضاد فوق‌الذکر و تجربه و تحليل کوشش‌هائى که براى حل آن به‌عمل مى‌آيد و فهم ريشه‌ها و روابط آن دو موقعيت با يکديگر برخى گرايش‌ها را روشن خواهد ساخت.


از خلال تجزيه و تحليل توسعهٔ شهرنشينى و بحث در عمليات شهرسازى و ضمن معرفت به مختصات جامعهٔ شهرنشين بايد در پى به‌دست آوردن اصول پرثمر و بارورى بود که بتواند شهر را به ما بشناساند و آن را در معرض فکر ما قرار دهد. با اين همه تنها از طريق يک کوشش ذهنى در جهت ترکيب عناصر جامعه‌شناسى شهرى است که مى‌توان به راه‌حل قاطعى براى مسئلهٔ شهرنشينى رسيد. گردآورى و يافتن مواد و ابزار کار نخستين و ساده‌ترين قدمى است که در راه اين اقدام عظيم بايد برداشته شود.