از اين گشت و گذار چه نتيجه‌اى مى‌توان گرفت؟ در توان و قدرت جامعه‌شناسى علم ترديدى نيست. تنوع طرح‌هاى مفهومى به ظهور روندهاى گسترش (جامعه‌شناسى‌هاى علم بيشتر) و تخصص (جامعه‌شناسى علوم بيشتر) انجاميده است.


در مقابل و همراه با اين توجهات تعدادى پرسش اساسى در مورد جامعه‌شناسى علم به سرعت آشکار مى‌شوند. نگرش حساب شدهٔ ما نسبت به اين تعدّد رويکردها (برنامه‌هاى تحقيقاتى موجود و در حال تکوين) که به نحو متفاوتى در حال رقابت باهم هستند و در حالى که از يکديگر شناخت درستى ندارند بسط مى‌يابند چيست؟ لاکاتوش در زمينهٔ فلسفهٔ علم رقابت ميان برنامه‌هاى تحقيقى را به‌عنوان يک منبع مهم رشد در علوم طبيعى مورد ملاحظه قرار داده است. براى جامعه‌شناسى علم نيز که احتمالاً رقابت‌ها به‌وسيلهٔ قواعدى متفاوت خود را نشان مى‌دهند، رابرت مرتون بر فوائد کثرت‌گرائى (Pluralism) نظرى اصرار مى‌ورزد: ”به ميزانى که پارادايم‌ها عقلاً نظام يافته‌اند، و نه صرفاً مجموعهٔ عارضى (Adventitious) علائق شخصى که قدرت شناختى کمى را فراهم مى‌آورند، تنوع به روشن شدن وجوه تمايز کنش انسانى و جامعه منجمله وجوهى که ممکن است مورد توجه يک پارادايم تنها قرار نگيرند منجر مى‌شود“ (صفحات ۵۰-۴۹، ۱۹۷۶، Merton). البته ديگران مثل گولدنر (Gouldner) ممکن است با اين حرف مخالف باشند. بورديو (Bourdieu) که قبلاً در مورد آن صحبت کرديم، بر اين باور است که رقابت برنامه‌ريزى شده - Programmatic (و يا با برنامه‌ريزى ابتدائي) که مشخص‌ کنندهٔ جامعه‌شناسى علم مى‌باشد بايد به‌عنوان مبارزه (سياسي) براى به‌دست گرفتن اقتدار فکرى تلقى شود. روشن است که خواه انسان اين ناهماهنگى (رقابت) موجود را خوب، بد يا اجتناب‌ناپذير ببيند، جنبه‌اى اساسى از فلسفه و جامعه‌شناسى فرد و جامعه‌شناسى خود جامعه‌شناسى است. اين پرسش که چگونه و حول چه موضوعى و تا چه اندازه يک قرابت نظرى امکان تحقق دارد، چيزى مکمل و اضافى خواهد بود.


به هر حال حتى اگر تکاپو براى ”يگانه‌گرائى نظرى - Theoretical monism“ را کنار بگذاريم (چه به‌عنوان کارى بى‌معنى يا بى‌ارزش يا بى‌حاصل)، به‌نظر ما روند فکرى مربوط به چنين تکاپوئى حتماً چيزهاى زيادى براى ارائه دارد. اين‌چنين بحثى بايد بعضاً فوق جامعه‌شناختى (Metasociological) باشد (مثلاً اينکه چگونه شخص مى‌تواند موافق يا مخالف التفات در مورد رشد علم (علوم) در جوامع ثانوى يا محيطى - کشورهائى که نقش ”حومه“ را براى کشورهاى صنعتى بازى مى‌کنند.م. - را توجه کند؟) و بعضاً پيرامون مناسبت فلسفهٔ علم (مثلاً بحث در مورد تميز علم از غير علم). نقش تاريخ در جامعه‌شناسى علم چه بايد باشد؟ (مطالعات موردى پيرامون رشد تخصص‌گرائى علمى به مفهوم بسيار محدودي، تاريخى هستند. يک جامعه‌شناس علم حقيقتاً تمام تاريخى به اطلاعات بيشترى نياز دارد). جامعه‌شناسى علم چه چيزى براى شنيدن از يا گفتن به تحليل‌هاى جامعه‌شناختى ساير اشکال توليد فرهنگى (يا نمادين) دارد؟ از اين پرسش احتمالاً اساسى‌ترين پرسش برمى‌آيد. رابطهٔ جامعه‌شناسى علم با جامعه‌شناسى‌هاى ديگر، فى‌الواقع چيست يا چه بايد باشد؟ تصادفى‌ نيست که بسيارى از منازعات جارى در اجتماعات جامعه‌شناختى (مثل کثرت‌گرائى نظرى در مقابل يگانه‌گرائى نظري) که موضوعات مورد بحث در ساير حوزه‌ها هستند در واقع متعلق به قلمروى جامعه‌شناسى علم هستند.


”بورديو“ وضوح اين نظر را بيان مى‌کند که جامعه‌شناسى علم صرفاً يک تخصص در ميان ساير تخصص‌ها نمى‌باشد:


”جامعه‌شناسى علم رسمى ... نه تنها وظيفهٔ ارائهٔ يک ايدئولوژى توجيه ‌کننده براى [اجتماع جامعه‌شناختي] را بلکه همچنين و بالاتر از همه، وظيفهٔ اجبار جامعه‌شناسى به احترام هنجارها و قالب‌هاى عاريه شده از علوم طبيعى را - گرچه به بهاء تفسير مجدد پوزيتيويستى - برعهده دارد“ (۱۹۷۵ Bourdieu). روشن است که بورديو، جامعه‌شناس علم را در بردارندهٔ جامعه‌شناسى خود جامعه‌شناسى نيز مى‌داند. اگر قرار است چنين باشد که کاربرد پارادايم مرتون (مثلاً در تحقيقات مربوط به امتناع پذيرش مقالات توسط مجلات جامعه‌شناسي) سهم کمى در اين بحث دارد. رويکردى که مى‌تواند اين بحث را با تمام پيچيدگى‌ آن فرا بگيرد چه استلزاماتى دارد؟ فى‌الواقع به همراه بورديو بايد گفت که نياز بايد براى يک جامعه‌شناسى باشد و نه صرفاً شقوق جامعه‌شناسى (استراتژى‌ها) - که خود بيش از يک استراتژى سياسى نمى‌باشد - بلکه ”نظام کامل استراتژى‌ها“. آيا بايد به اين مبارزه پرداخت؟