رويکرد برونگرا بر نهادى شدن روابط اجتماعى و کارکردهاى اجتماعى علم در جوامع مختلف و بر ارتباط ميان عوامل سياسي، اقتصادى و اجتماعى با کارکرد سيستم علمى متمرکز مى‌باشد. اين نحوهٔ برخورد (احتمالاً به ناچار) فاقد مبناى معرفت‌شناختى روشنى مى‌‌باشد و به ميزان زيادى در آراء خود در باب علم، التقاطى است. در مقابل ديدگاه‌شناختى به ميزان زيادى به ساختار داخلى و بسط و گسترش دانش علمى التفات دارد، گرچه به‌نظر مى‌رسد براى مسائل کلاسيک تمايز دانش علمى از فلسفهٔ مابعدالطبيعى يا ”شبه علم - Pseudo Science“ پوپر توجه زيادى قائل نمى‌شود. در اين رويکرد درک تغييرشناختى عمدتاً در قالب عوامل شناختى (متعامل) ساختار اجتماعى (دروني) صورت مى‌پذيرد.


خيلى کلي؛ اولين رويکرد بر روابط ميان عوامل ساختار بيرونى و دروني، و دومين رويکرد بر روابط ميل عوامل ساختارى درونى و شناختى متمرکز مى‌باشد. چقدر امکان دارد که يک رويکرد حتى کلى‌تر که احتمالاً در بردارندهٔ عناصر فرهنگى تبيين نيز باشد و به‌طور کلى عوامل شناختي، دورنى و بيرونى - اجتماعى مذکور را باهم جمع کند، به‌وجود آيد؟ البته اين مطلب به معنى ديدن ريشه‌هاى رويکرد جديدى در جامعه‌شناسى علم به مسائل کلاسيک جامعه‌شناسى معرفتى است. به‌نظر مى‌رسد تعدادى از مؤلفين با کم و بيش بلندپروازى در چنين راستائى تقلاّ کنند.


شايد بلندپروازانه‌ترين تلاش (گرچه جنجال‌برانگيز) تز ”نهائى شدن - Finalization“ بوهم (Bohme)، ون‌دن‌دئل (Van den Daele) و کرون - Krohm (در سال ۱۹۷۳) مى‌باشد. اين تز بر آن است که وقتى يک تخصص علمى به مرحلهٔ بلوغ مى‌رسد، توسعهٔ نظري، متعاقب آن، پذيراى تأثيرات هدف‌گذارى بيرونى مى‌باشد، به‌عبارت ديگر از بيرون تعيّن مى‌پذيرد. تخصص‌هاى بالغ (کامل) به‌وسيلهٔ دارا بودن يک ”نظريهٔ بنياني“ که قابل گسترش در راستاى شق‌هاى (Alternatives) متفاوت است، و به‌ آن به‌عنوان ”جلوتر نرو“، ”بسته“ (به تقليد هايزنبرگ)، و بالقوه ”متعالي“ نگريسته مى‌شود، مشخص مى‌شوند. مشروعيت چنين نظريه‌اى در ”تحقق - Concretization“ آن در ”عبور به نظريات خاص“ نهفته است (مثل مکانيک عمومى نيوتنى که به نظريهٔ نظام سيّارات و هيدروديناميک و آئروديناميک و غيره منتهى شد). چنين تئورى‌هاى ويژه‌اى از روندهاى رشد و توسعه‌ٔ مشابهى مى‌گذرند، در حالى که به بيانى تفکيک يا تخصصى شدن نظرى نهايتاً به موقعيت‌هائى که در آن پتانسيل درونى براى توسعهٔ نظرى به پايان رسيده است، منتهى مى‌گردد؛ رشد و کاربرد (در مسائل علمي) به طريقى به هم مى‌پيوندند. اين نهائى شدن است. نتيجهٔ عملى اين است که تخصص‌هاى نهائى شده بايد براى نوعى برنامه‌ريزى (سياست علمي) که نمى‌تواند در تضادى اساسى با نيازهاى توسعه‌اى خود تخصص باشد، باز باشند. مقالهٔ بعدى توسط ون‌دن‌دئل و وينگارت (۱۹۷۵) بيان مى‌کند که در مراحل بعدى متفاوت رشد شناختى (که نهائى شدن آخر آن است)، علوم قادر به جوابگوئى يا ”پذيراي“ سطوح متفاوت از تقاضاى بيرونى مى‌باشند. مثلاً علوم اجتماعى در ارائه ”توصيف / ارزيابى - Assessments / Descriptions“ کارآئى دارند، ولى نه در بسط وسايل دخالت. نظريه‌اى مثل اين نظريه به‌وضوح به دنبال شناسائى شرايطى هستند که در سايهٔ عوامل برونى (که خود به‌طور مفصّل مورد ملاحظه قرار نگرفته‌اند) بر رشد دانش علمى تأثير مى‌گذارند. نظريهٔ ”نهائى شدن“ در جستجوى اين شرايط منحصراً در ساختار نظرى از قبل موجود علم (علوم) است.


منازعات در علم، ارائه‌ دهندهٔ کانون تحقيقى باشد که فرصت اکتشاف هم‌زمان عوامل شناختى و عوامل ساختارى اجتماعى کلان را فراهم مى‌کنند. بورديو مى‌گويد هميشه منازعات معرفت‌شناختى به ناچار واجد يک جنبهٔ سياسى نيز مى‌باشند (۱۹۷۵ Bourdieu). بنابراين در تلاش براى فهم تضادهاى معرفت‌شناختي، تمرکز منحصر به فرد چه بر (همان‌طور که متداول است) بعد شناختى يا بر بعد سياسي، ماهيتاً غلط نگريسته مى‌شود. اين مطلب از برداشت بورديو در مورد ميدان علمى به‌عنوان ”مکان تقلاّ و کشاکش رقابت‌آميزى که در آن، آنچه مشخصاً در معرض خطر است، انحصار اقتدار علمى است که به‌طور جداناشدنى به‌عنوان توانائى فنى و قدرت اجتماعى تعريف شده است ...“ نشأت گرفته است. تصور مى‌شود دانشمندان در رقابت براى اعمال آن تعاريفى از علم، آن پارادايم‌ها و آن نظرياتى هستند که محتملاً بيشترين ”نفع نمادين - Symbolic Profit“ را براى آنها به ارمغان بياورد. نشان دادن اين مطلب که در چنين تقلاهائى به تمامى منابع قدرت (نه الزاماً با استثناء قدرت و نفوذ سياسى به مفهوم سنتى‌ آن) قابل دسترس مراجعه مى‌شود، خيلى مشکل نخواهد بود. به‌نظر ما نتيجه اين مى‌شود که ديگر هيچ تمايز روشنى بين منازعات شناختى ”درونى محض“ و منازعات در قلمروى عمومى (مثلاً بين ”کارشناسان“ فني) وجود ندارد.


رابينز و جانستون (۱۹۷۶) تبيين خيلى مفيدى از بنيان‌هاى اجتماعى و شناختى چنين ”فني“ را ارائه نمودند. کار آنها بر منازعه اخير در مورد [ميزان] قابل قبول سطوح آلودگى سرب در محيط‌زيست متمرکز بود که عمدتاً بين دانشمندان پزشکى (مثل سم‌شناسان - Toxicologist) از يک طرف و دانشمندان علوم فيزيکى (مثل شيمى خاک‌شناسان - Geochemists) از طرف ديگر در جريان بوده است. به تعبيرشناختى شيمى خاک‌شناسان مفهوم قاطع پزشکى يک ”آستانه - Thereshold“ را که مبتنى بر تشخيص وجود علائم مرضى بالينى مسمويت سرب صرفاً در غلظت‌هاى بالا بود، مورد انتقاد قرار دادند. بنابراين سطوح پائين‌تر ميزان غلظت سرب (که عموماً رخ مى‌دهد)، طبيعى و قابل قبول تلقى مى‌شد. در مقابل، تکنيک‌هاى کاملاً متفاوت زمانبندى زمينى (Geochronolgical techniques) نشان داد که ميزان سرب در جو کرهٔ زمين در دورهٔ ماقبل صنعتى درست يک درصد آنچه در امروزه وجود دارد، بوده است: و اين ارائه ‌دهندهٔ يک غلظت ”طبيعي“ بسيار متفاوت مى‌باشد. رابينز و جانستون مى‌نويسند که ”اين منازعه، تمام نشانه‌هاى تضادى ميان نظام‌هاى جامع عقايد را در خود داشت: سردمداران اين منازعه به‌علت فقدان مفاهيم و واژه‌هاى مشترک تمايل داشتند تا در برابر هم و عليه هم صحبت کنند - Talk through“. اما نشان داده شده است که نزاع مزبور واجد يک بعد اجتماعى يا پايگاهى نيز مى‌باشد. پزشکان سم‌شناس (Medical toxicologists)، عکس‌العمل آنها ردّ صلاحيّت يا حق اظهارنظر شيميدان‌ها و زمين‌شناسان در چيزى بود که آنها اصرار داشتند، صرفاً محدودهٔ مسئلهٔ پزشکى است.


رابينز و جانستون در مقالهٔ بعدى خود (۱۹۷۷-۱۹۷۶) مشخصاً صحبت از اين مى‌کنند که حاصل جدائى ميان رويکرد برونگرا ”علم و جامعه“ و رويکرد شناختى مصنوعى است و بى‌حاصل. مفاهيم و اسلوب‌هاى تحليل که در ادبيات ”علم و جامعه“ مورد استفاده قرار گرفته‌اند، خود توسط پيشرفت‌هاى نظرى جامعه‌شناسى علم کونى جديد (Neo-Kuhniari) به زير سؤال رفته‌اند. و اين در حالى است که رويکرد اخير به علم کاملاً ايده‌آل غير موجود متمرکز است. آنها [رابينز و جانستون] در ادامهٔ تحليل از توليد دانش برحسب کنترل حرفه‌اى ارائه مى‌دهند که تناسب آن به برداشت از علم به‌عنوان يک حرفه وابسته است“.