درحالی‌که مکتب کارکردگرائی به این امر تمایل دارد تا تصویری از جامعه بسازد و تکامل دهد که سرشار از برداشت‌ها و تصورات هماهنگی و تعادل باشد و در آنها تضادهای اجتماعی تنها به‌صورت اختلالات برخوردی و اصطکاکی بیان و توجیه شود که خود به‌وسیله ساز و کارهای سرشار از رمز و راز سیستمی، گرایش به نابودی و اضمحلال دارند، نظریه به اصطلاح تعارض‌ها فرض را بر این قرار می‌دهد که در اصل جامعه باید به‌صورت ”عرصه ستیزها و تعارض‌ها“ توجیه و توصیف گردد. درنتیجه دارندورف (۱۹۵۸) تصور می‌کند که می‌توان الگوی تعارض و ستیز را در مقابل الگوی تعادل قرار داد. برحسب این نظر و برداشت، تعارض‌ها ”جوهر ساختارهای اجتماعی“ می‌باشند و نهائی کردن آنها (Marginalisierung) به‌وسیله کارکردگرائی، موضوع شناخت اصلی تحقیق جامعه‌شناسی را از ما می‌رباید.