”تفهّمى“ در برابر لغت آلمانى Verstehen گرفته شده. دکتر سروش اين لغت را معادل Empathy انگليسى و به معناى ”همدلي“ گرفته و دکتر نراقى را آن با عنوان ”درايتى“ ياد مى‌کند.


از زمان ديلتاي، بر اين امر به صورت‌هاى گوناگون تأکيد شده است که وظيفه علوم ‌طبيعى عبارت است از اينکه قضايا را ”توضيح دهد“، در حالى که در علوم ‌انسانى موضوع به‌ويژه بر سر آن است که واقعيات فرهنگى را ”درک کند“. شيوه ديالتيک نيز اين تضاد را به‌صورت ديگرى مورد تأکيد قرار داده است، به‌ويژه وقتى که انسان را در کلّيت يک جامعه در نظر مى‌گيرد؛ اين فرد به منزله يک عضو وابسته به اين کلّيت يا در کسوت يک محقق نمى‌تواند از اين پيوستگى درونى (Immanenz) در جامعه خارج شود و آن را بشکند. پس اين ترديد (مثلاً در هابرماس در ۱۹۷۰) به‌وجود مى‌آيد که ”آيا علم مى‌تواند در برابر جهان ساخته و پرداخته بشر (علوم‌ انساني) مانند علوم ‌طبيعى دقيق، بى‌تفاوت بماند“(۱) براى اين طرز تفکر از مسلک پوزيتيويسم اين نظر به عاريت گرفته مى‌شود که ”فرايند تحقيق به‌دست افرادى شناخته و انجام مى‌شود که خود در اين عمل شناخت دخالت دارند و به آن وابسته هستند“. اما اين دليل خيلى هم منطقى و قانع کننده نيست، به‌ويژه اگر در نظر گرفته شود که انسان در ترکيب طبيعى خود، باز هم پاره‌اى از طبيعت است. در اين صورت، آيا شناخت عينى طبيعت نبايد درست به‌دليل همين پيوستگى انسان به طبيعت، ممکن باشد؟


(۱) . دکتر سروش در علوم‌طبيعى از نقش محقق به‌عنوان تماشاگر و در علوم‌انسانى از او به‌عنوان تماشاگر و بازيگر ياد مى‌کند. رجوع کنيد به: تفّرج صنع و نيز علم چيست، فلسفه چيست؟ (م).


شيوهٔ تفهّمى مفهوم فهميدن و معنا را در اولويت قرار مى‌دهد. هر دو مفهوم، يعنى فهميدن و معنا، تفاسير زيادى دارند. ميان موارد استعمال مختلف فهميدن اختلاف وجود دارد؛ مثلاً فرق است بين اينکه مقصود يک عمل باشد يا يک حالت چهره يا يک متن يا يک رابطه تاريخى و يا يک نظريه. مفهوم معنا نيز بر همين منوال مبهم است. بين اين موارد فرق است که درباره معناى يک علامت حرف بزنيم يا درباره معناى يک عمل يا درباره معناى يک تاريخ يا درباره معناى يک نظام موجود يا درباره معناى يک دستور مصرف.(۲)


(۲) . خوانندگان را توجه مى‌دهد که در زبان عملى آلمانى ـ مثل اکثر زبان‌هاى زنده ديگر ـ براى هر لغت معنا و مفهوم و بار خاصى وجود دارد که ماحصل فرايندهاى تاريخى و تکاملى و فرهنگى آن زبان است مثلاً در آلمان براى مفهوم،لغت (Begriff) براى معنا، لغت (Sinn) و براى فهميدن، لغت (Verstehen) به‌کار مى‌رود که در زبان ‌فارسى چنين نيست (م).


وبر مفهوم ”فهميدن“ را براى قلمرو و موضوعى جامعه‌شناسى به ‌همين نحو به‌کار برده است. طبقه‌بندى مفهومى او که جنبه کلاسيک هم به خود گرفته است بر اين اساس است: جامعه‌شناسى يعنى ”علمى که به فهم عمل اجتماعى مى‌پردازد و به اين وسيله، جريان و آثار ناشى از آن عمل اجتماعى را توضيح مى‌دهد.“ او چنين ادامه مى‌دهد: ”اگر در اين عمل، عامل يا عاملان آن به يک معناى ذهنى پيوند يابند، عمل بايد نوعى رفتار انسانى ناميده شود ـ وبر، ۱۹۶۸، ص ۵۴۲). تنها درک معناى عمل عامل مدخل مناسبى است بر رفتارى که نشان مى‌دهد چگونه عامل، خود را با وضعيتى که داشته تطبيق داده است. اگر بخواهيم اين واقعيات را در سطح نظريه‌هاى مربوط به ‌عمل اجتماعي، تفسير کنيم، بايد آن معانى ذهنى را مورد تحقيق قرار دهيم که نيّات و انگيزه‌هاى هر عامل اجتماعى را منعکس مى‌کنند.


امروزه، شيوه تحقيقى توضيحى وجود دارد، اما برعکس، به ‌هيچ‌وجه شيوه تحقيق تفهمى وجود ندارد (آبل، ۱۹۵۳، و هانس آلبرت، ۱۹۷۷). دو راه براى رفع اين مشکل عرضه مى‌شود:


۱. ارجاع فهميدن به اکتشاف (Heuristik)، يعنى به يک پيش‌زمينه مشاهدهٔ عملي،


۲. کوشش براى يافتن زمينه و زيربناى قانونمندانه (و توضيح دهنده) براى فهميدن. در اين صورت، فهميدن به رابطه اکتشاف تعلق مى‌يابد، يعنى به مرحله يافتن فرضيه‌ها و نظريه‌ها و نه به رابطه استدلال که در آن حکم مناسب بايد ضمانت عملى يابد.


    قضاياى اجتماعى ---> معناى ارزش فرهنگى ---> معنا


از اين امر چنين نتيجه مى‌شود که مفهوم فهميدن را از نظر وبر بايد از آن اشکال فهميدنى جدا کرد که در محافل مربوط به مکتب تأويلى ـ پديدارشناسى (Hermenutisches Ph?nomenologischen Schule ـ نزدگادامر يا شوتز) براى آن به‌وجود آمده است.معنافهمى تأويلى (Hermeneutisches Sinnverstehen) بدون جون و چرا از تفسيرات وبر تبعيت مى‌کند، اما علاوه بر اين سعى دارد تا از راه فهم دورن‌گرايانه (Introspekitv)، اگزيستانسياليستى يا متافيزيکى به معناى عينى معتبرى نائل شود.


گر چه مفهوم فهميدن نزد وبر و طرفداران مکتب تأويلى فقط وجوه اشتراک ظاهرى دارد، در هر دو برنامه، مشکلات و ناهماهنگى‌هائى بروز مى‌کند که از ميان آنها ما فقط چند نمونه در اينجا مورد بحث قرار مى‌دهيم. ابتدا اين پرسش مطرح مى‌شود که چرا قضاياى اجتماعى تنها بايد با انگيزه‌هاى طبقاتى کاملاً معين توضيح داده شوند؛ يعنى به‌وسيله طبقه‌اى که از علل حرکتى معنى‌دار نشأت مى‌گيرد؛ زيرا اين برداشت آن نوع نظريه‌ رفتارى را کنار مى‌گذارد که از استعمال مفاهيم انگيزشى ذهنى ـ معنائى (Subjektiv-Sinnhafter Motivationsbegriffe) صرف‌نظر مى‌کند ـ مثلا از نمونه‌هاى عملى نظير ”رفتار معمولى ـ عادى روزمره ـ Routnehaft-Habituelles Verhalten“ در قلمرو جامعه‌شناسى خوددارى مى‌کند ـ که (به گفته همپل، ۱۹۶۵) اين عمل بدون ترديد به معنى بيشتر محدود کردن خودکامانه تفاهمات جامعه‌شناسى است.


از آنجا که دقيقاً روشن نمى‌شود تحت عنوان ”عمل معنى‌دار ـ برخلاف عمل بى‌معني؟) چه چيزى را مى‌توان فهميد، اين خواست نسبتاً خالى از محتوا مى‌ماند که محقق بايد نمونه‌هاى آرمانى عمل را بسازد و در چارچوب آن کوشش کند تا رفتار قابل ملاحظه‌اى را براساس روابط معنائى معين، دريابد. دانشمند علوم‌اجتماعى که مى‌خواهد پديده‌هاى اجتماعى را دريابد، بايد خود را با شرکت‌کنندگان مورد تحقيق يکى فرض کند و موقعيتى را که آن افراد با آن مواجه هستند، با چشمان خود ببيند ـ اين تفکرّى است که بعدها در نزد هربرت ميد با انديشه کلى (Taling The Role Of The Other ـ در سطح عيني) به‌طور منطقى دنبال شد.


اين ادّعاء به‌ويژه در نزد پديدارشناسان به طرح برنامه خاصى براى شناسائى منجر شده که در آن معنادار بودن (Sinnhafitgkeit) صف اصلى رفتار اجتماعى‌اى در نظر گرفته مى‌شود که براساس اين صفت از توضيح شديداً علّي، خوددارى مى‌کند. براساس اين هدف شناخت، توصيف رفتار اجتماعى به‌وسيله زيان مشاهده و فرمول‌بندى فرضيه‌هاى قانومندانه محال است.