ديالکتيک مدعى است که قضايا به شيوه سه‌گانهٔ ديالکتيکى (Dialektische Triade)، مشخص مى‌شوند و تکامل مى‌يابند. اين شيوه سه گانه عبارتند از: ۱. تز (بر نهاد) ۲. آنتى‌تز (برابر نهاد) که در سطح بالاترى ۳. سنتز (بر هم نهاد) را نتيجه مى‌دهد. از آنجائى که آنتى‌تز گاهى نفى قلمداد مى‌شود، رفع تضاد را ”نفى‌نفي“ مى‌نامند. به اين ترتيب، چنين فرض مى‌شود که تز، الزاماً آنتى‌تز را به دنبال خواهد داشت (اما به دنبال خواهد داشت اصطلاح روشنى نيست.) آنگاه در سنتز، تقابل‌ها برطرف مى‌شود (برطرف شدن هم اصطلاح روشنى نيست). اين فرايند در تصوير ذيل آمده است:

مراحل سه‌گانه ديالکتيکى
مراحل سه‌گانه ديالکتيکى

پيشرفت روش ديالکتيکى از اين قرار است که سنتز به‌دست آمده مجدداً به ‌منزله تز جلوه مى‌کند ـ خواه اين سنتز به‌عنوان تفکرى يک‌سويه باشد و خواه در شرايط تغييريافته جديدى قرار گرفته باشد. اين تز، خود آتنى‌تز ديگرى را سبب مى‌شود که از نو با يکديگر ترکيب شده، سنتز جديدى را ـ البته در سطح بالاترى از بالندگى و تکامل ـ به‌وجود مى‌آورند. جالب اين است که مارکس موضع هگل را ـ که خالق روش ديالکتيکى بود (سابقه روش منطق ديالکتيکى به يونان قديم برمى‌گردد) ـ به لحاظ ديالکتيکى برگرداند، بدين صورت که حرف هگل‌ را تا حدى واژگونه کرد و به اصطلاح آلمانى ”او را از سر آويزان کرد ـ Aud Den Kopf Stellte“. برحسب نظريه هگل، روح و معنا (Geist) واقعيت را بيان مى‌کند و آن را تعيين مى‌سازد، در حالى که به‌نظر مارکس، زيرساخت مادي، روبناى روحى و معنوى را تعيين مى‌کند.(مى‌بينيم که مارکس از زيربناى مادى آغاز مى‌کند و هگل از روح مطلق و معنويت؛ مارکس ماديگراست و هگل آرمانگرا و ايدئاليست ـ م ـ).


در اينجا بايد ابتدا معين شود که بين چه قضايائى بايد تضاد (Widerspruch) وجد داشته باشد و در هر مورد تز يا آنتى‌تز بر چه چيزى قرار مى‌گيرد. در اين زمينه چهار امکان وجود دارد (که سه تاى اول در قلمرو علم هستند):


۱. تضاد بين انديشه‌ها و نظريه‌ها؛ يعنى مثلاً نظريه ۱ T با نظريه ۲ Tمتضاد است (فى‌المثل نظريه مارکس با نظريه هگل در تضاد است جالب توجه در اينجا اين مطلب است که هگل و مارکس و پيروانشان، هر کدام نظريه خاص خود را ”آخرين“ سنتز دانسته‌اند).


۲. تضادهاى موجود در درون يک نظريه تا آن حد است که در داخل يک نظريه، تضاد‌هاى منطقى يا نتيجه‌گيرى‌هاى غيرمنطقى آشکار مى‌شود (منطق ديالکتيکى مدعى است که اينگونه تضادها در داخل نظريه‌ها ممکن و حتى لازم هستند و به هيچ‌وجه نبايد حذف شوند).


۳. تضادهاى بين انديشه‌ها (نظريه‌ها) و واقعيات تا آن حد است که ادّعاهاى معينى با تجربه در تضاد قرار مى‌گيرند (مثل زمانى که يک بازآزمائى يا بررسى تجربى نشان دهد که يک نظريه نقض شده است يا دست‌کم بايد اصلاح گردد).


۴. تضادهاى بين داده‌هاى واقعى (مثلاً تضادهاى بين سطح نيروهاى مولد و مناسبات توليدى حاکم بر جامعه يا کشمکش‌ها و اختلافات ميان پيشرفت فنى و توسعه فرهنگي).


اکنون هيچ‌کس ترديد ندارد که چهار ديدگاه مطرح شده درباره تضاد‌ها پيوسته وجو دارد؛ مثلاً اين امر در مرکز قلمرو تحقيق جامعه‌شناسى است که اختلافات و کشمکش‌ها و مخاصمات اجتماعى را رديابى کنند و انگيزه‌ها و نتايج آنها را تعليل نمايند و ـ در صورت لزوم ـ به امکانات تعديل آنها بينديشند. با وجود اين، ترديد مهم در اين است که بروز تضادها و رفع موقت آنها، پيوسته يا دست‌کم در اکثر موارد، بر حسب الگوى سه گانه ديالکتيکى پيش مى‌رود؛ زيرا ممکن است موارد زير اتفاق بيفتد:


- يک انديشه (نظريه) يا يک قضيه اجتماعى از طرف تمام افراد پذيرفته مى‌شود؛ در اين صورت، در اين مسأله اصلاً تضادى به‌وجود نمى‌آيد.


- دو نظريه وقتى با يکديگر در رقابت هستند که فقط در چند نقطه ـ و البته در اين مورد نه به‌صورت کاملاً عکس هم (Diametral) ـ با هم تضاد داشته باشند.


- به هيچ‌وجه چنين نيست که هر تزي، به‌ ناچار تزى مخالف خود ايجاد کند، به‌ويژه وقتى که برخورد انتقادى لازم در کار نباشد يا اينکه تزى کاملاً تصيدق شده و از طرف همگان پذيرفته شده باشد.


- به‌ هيچ‌وجه لازم نيست که فرجام (Austragung) تضادها از نوع تضادهاى ديالکتيکى پيوسته به يک سنتز ختم شود. همچنان که پوپر (۱۹۶۵) نشان داد، در تاريخ، مجادلات بى‌شمار و بدون نتيجه و عقيم وجود داشته است. خوش‌بينى نظريه پردازان ديالتيک در اين باره، اغلب به‌طور کامل بى‌دليل و بى‌اساس است.


- به‌ هيچ‌وجه قطعى نشده است که سنتزها ـ چنان که فرض مى‌شود ـ پيوسته بهترين عناصر تشکيل‌دهنده تزها و آنتى‌تزها را دربر دارند. چه بسا سنتزها نوعى سازش عبث يا حتى حامل بدترين عناصر تزها باشند.


- سرانجام ممکن است اصطلاح سنتز بدين جهت گمراه کننده باشد که راه حل جديد هيچ يک از عناصر تزها را دربر نداشته باشد يا فقط تعداد کمى از آنها را دربر بگيرد، در اين صورت، ”سنتز“ امرى کاملاً جديد خواهد بود که زائيده تز و آنتى‌تز نيست.


اين تأملات موجب طرح اين پرسش مى‌شوند که آيا ما در شيوه ديالکتيک با يک الگوى مناسب براى توصيف پيشرفت معرفتى يا براى تحويل اجتماعى سر و کار داريم. در مورد اين نکته اصلى کارل پوپر (۱۹۶۵) چنين اشاره مى‌کند: واقعيت اين است که نظريه‌پردازان ديالکيتک، منطق متعارف را رد مى‌کنند و ”قانون تضادهاى محال ـ دو حکم متناقض - ontradiltorische هرگز نمى‌توانند در آن واحد حقيقت داشته باشند) را براى منطق ديالکتيکى بدون اعتبار مى‌دانند و شيوه‌اى را توصيه مى‌کنند که تضادها را در داخل يک نظريه مجاز مى‌داند. از مشاهدات تصديق شده درست در مورد اين مسأله که در جهان واقعى نيز تضادهائى پيش مى‌آيند و بين نظريه‌هاى گوناگون اغلب تضادهائى وجود دارد، چنين نتيجه مى‌شود که در داخل يک طرح کلى مربوط به نظريه‌ها نيز تضادهائى مى‌توانند وجود داشته باشند که به هيچ‌وجه نبايد آنها را ريشه کن کرد. البته اين امر براى فهم انتقادي، نقطه عطفى است در مورد اين پرسش که آيا اين نظريه، نظريه‌اى مناسب و قابل استعمال است يا اينکه بايد آن را کنار گذاشت؛ يعنى از لحاظ انسجام منطقى و ارتباط مستحکم و ثابت آن با واقعيت. اما اگر اين جهت‌گيرى انتقادى پذيرفته نشود، در آن صورت، شيوه ديالکتيک پوشش خود را کنار مى‌زند و خود را همان‌طور که هست نشان مى‌دهد، يعنى به‌صورت شيوه‌اى غيرواضح، غيرمنطقى و غيرعملى که به‌ موجب آن انسان مى‌تواند بدون دليل ادعاء ”همه يا هيچ“ کند. بدين‌سان، نتايج مطلوب را مى‌توان از سيستم‌هاى منظم احکام که تضادها را دربر دارند استخراج کرد، بدون اينکه ديگر بتوان بين اظهارنظرهاى درست يا غلط آنها تفاوتى گذاشت.