الگوى نظرى جامعه‌شناسى مارکسيستى را مى‌توان به شرح زير تفسير کرد: ”جامعه را مى‌توان به منزله عرصه تضادهاى (يا نبردهاى طبقاتي) بين استثمارگران و استثمارشوندگان فهميد که در آن زير ساخت قدرت اجتماعى به‌ويژه در جامعه صنعتى از طريق در اختيار داشتن وسايل توليد، متبلور مى‌شود“. آنچه در اين نگرش تحقيق مى‌شود اين است که ناموزنى‌ها و عدم توازن‌ها از طريق قدرت حام بر وسايل و ابزارهاى توليدى از آنجا بر انسان‌هاى تحميل مى‌گردد و به اين ترتيب کليد فهم تشنچات اجتماعى به‌ دست مى‌آيد. مهم‌ترين مفاهيم و انديشه‌هاى بنيادى اين مکتب در نماى چند موضع‌گيرى بنيادين جامعه‌شناسى مارکسيستى به اختصار بيان و جمع‌بندى شده است.


مى‌بايد تحليلى متقاوت (که در اينجا امکان بازگو کردن آنها نيست) بين گزينه‌ها و جلوه‌هاى متعدد مارکسيسم (مثلاً مارکسيسم شوروى و ”غربي“)، کمونيسم و سوسياليسم، ”مارکسيسم ساختاري“ و نيز ”هم پيمان‌هاي“ آنها (مثلاً با تئورى انقادي، با روانکاوى و غيره) قائل شد.


کليه خطوط فکرى مارکسيستى و نئومارکسيستى به يک عده ”عناصر خاص جزمي“ مربوط مى‌شوند که باز آنها به‌ويژه به اين امر مشروط مى‌شوند که در برابر ماترياليسم تاريخى به منزله اصل توجيهي، موانع ابطال‌پذيرى برقرار مى‌شود. به اين ترتيب رابطه بين مارکسيسم و تحقيق تجربى مختل و گسسته مى‌شود: شيوه‌هاى تحقيق تجربى علوم اجتماعى در اين نگرش فقط با محدود‌يت‌هاى خاصى مجاز تلقى مى‌شود (رجوع کنيد به: هان، ۱۹۷۴)


- چند موضع‌گيرى بنيادين جامعه‌شناسى مارکسيستى:

مفاهيم بنيادى (Grundbegriffe):
ماترياليسم ديالکتيک: زير ساخت تعيين کننده روبنا است (حق تقدم با ماده‌گرائى است). تز (نهاد)، آنتى ‌تز (برابر نهاد)، و سنتز (هم نهاد) (مرحله توسعه بالاتر).
ماترياليسم تاريخي: اصل نبرد طبقاتى است. سير اجبارى تکامل به سوى جامعه بى‌طبقه.
نيروهاى توليدي: همه شناخت‌ها، ابزارها، نيروهائى که انسان در توليد به‌کار مى‌برد.
مناسبات توليدي: مناسبات و روابط اجتماعى که انسان‌ها در هر مرحله از تکامل براى نيروهاى توليد مادى به‌کار مى‌برند (مخصوصاً مناسبات مالکيتي).
کار: خلق کالاها براى باز توليد (توليد مجّدد) جامعه. جامعه به‌وسيله کار، ”توليد مى‌کند“ و انسان به‌وسيله آن خود را مى‌سازند.
انديشه‌هاى بنيادى (Grurdthesen):
۱. موقعيت مالک در فرآيند توليد يک جامعه با درجه سلطه حاکميت او بر وسايل توليدى تفاوت پيدا مى‌کند.
۲. عدم تساوى و توازن در مناسبات مربوط به در اختيار داشتن قدرت از طريق وسايل و ابزارهاى توليدى سبب اختلاف مى‌شود. از اينجا موقعيت‌هاى اجتماعى همگون نيز متفاوت مى‌شوند و براساس آن گروه‌هاى متفاوت‌المنفعه در برابر هم قرار مى‌گيرند.
۳. از طريق راهبرد (استراتژي) به حداکثر رسانيدن سود، وابستگان به طبقه سرمايه‌دار مى‌کوشند، از ارزش اضافى حاصل شده به‌وسيله کارگران سود ببرند. با اين شيوه تمرکز سرمايه، به‌طور موازى روند رو به افزايش فقر توده‌هاى مردم ايجاد مى‌شود.
۴. طبقه سرمايه‌دار به‌علت قدرت اقتصادى خود قادر است دوتل را تحت کنترل خود درآورد و قدرت دولت در اين زمينه به‌کار مى‌افتد تا فرآيند بهره‌کشى از انسان‌ها حراست گردد.
۵. اين فرآيند از طريق فقدان آگاهى طبقه مزدبگير ممکن و تشديد مى‌شود، هر چند کارگران به‌طور عينى طبقه واحدى را تشکيل مى‌دهند يعنى به خاطر وضعيت اقتصادى مشترکان از لحاظ مناسبات توليدى و به‌علت نداشتن قدرت در مقابل قدرت دولت که آنان را به زير يوغ خود مى‌کشاند و مجبور به اطاعت از خود مى‌کند.
۶. اين عوامل سبب نبرد طبقاتى در دو مرحله مى‌شود:
ابتدا نبرد طبقاتى بدون رشد آگاهى طبقاتى شکل مى‌گيرد و به‌دنبال آن نبرد آگاهانه با هدف کنترل بر ابزارهاى توليد در مى‌گيرد. اين نبرد که براى توزبع کالاها است سرانجام و اجباراً به سوى انقلاب سوسياليستى سوق داده مى‌شود.


انتقاد دومى که بر اين نگرش وارد مى‌شود عليه ”تاريخ ‌گرائي“ تحليل‌هاى مارکسيستى است. پيش‌بينى تاريخى مارکسيستى به ‌دليل دو دسته دلايل مورد ترديد قرار مى‌گيرد:


از لحاظ ”دلايل نظري“؛ زيرا مارکسيسم از اين تصور و برداشت آغاز مى‌کند که حرکت تاريخى کاملاً جبرى و تعيين کننده است (براى اطلاع از اين انتقاد مراجعه شود به مبحث منطق تحقيق - نظريه علم). غيبگوئى‌هاى از نوع مارکس به‌طور ناروا و به ناحق مستلزم آن است که آينده را از پيش معين کند و آن را قابل پيش‌بينى تلقى نمايد.


از لحاظ ”دلايل تجربي“ پيش‌بينى تاريخى مارکسيسم نيز زير سؤال برد، مى‌شود؛ زيرا براى جوامع سوسياليستى مستقر شده، اين مقدمات تاريخى صدق نمى‌کنند. به‌علاوه از اين نگرش و از اين مکتب نه از خود بيگانگى لغو مى‌گردد و نه ساختارهاى مستبدانه، جز اينکه درباره اضمحلال دولت سکوت مى‌شود. از اين گذشته تضادهاى طبقاتى در اين مکتب فقط جابه‌جا مى‌شود (مثلاً کارگزاران حزبى به صورت طبقه ”جديد“ در مى‌آيند) و در ميان طبقه کارگران، خرده طبقات کارگرى جديدى ايجاد مى‌شود (جامعه‌شناسان مارکسيستى اغلب تأکيد مى‌کنند که از وضعيت کنونى جوامع اغلب شکست خورده سوسياليتى نفى کرد و بايد از کيفيت سوسياليستى سخن گفت که هر چند دليلى مجاز، اما سست و ضعيف است).


براى جوامع سرمايه‌دارى اين امر صادق است که هرگز به فقر توده مردم نمى‌انديشد. در کنار گرايش‌هاى متعدد براى ايجاد تعادل و همتراز کردن بين قشرهاى جامعه ملاحظه مى‌کنيم که ساختارهاى طبقاتى جديد و متفاوتى به صورت از هم پاشيدگى در هم فروريختن صاحبان قدرت و حيثيت و مصرف شکل مى‌گيرد. يکى از ادعاهاى مارکسيسم دائر بر اينکه فرآيند تضاد منافع و طبقات اجباراً تشديد مى‌شود تا به حال رخ نداده، بلکه برعکس اين تضادها با تدابير متعدّد مداخله گرايانه و شبکه‌هاى اجتماعي، به‌طور محسوسى تعديل يافته است.


ايراد سوم عليه تفکر ”اقتصادگرائي“ نگرش مارکسيستى است. اين ادعا که شرايط اقتصادى تعيين کننده زمينه و زيربنا براى طبقات اجتماعى است با آن شدت و حدّت نمى‌تواند اثبات شود؛ زيرا موقعيت‌هاى قدرت برانگيز ديگر مورد غفلت قرار مى‌گيرند؛ مثلاً اقتدار سياسي، مذهبى و نظامى مى‌تواند قبل از زيربناى قدرت اقتصادى به‌کار افتد و يا مى‌تواند از قدرت اقتصاد جدا شود. همچنين در مورد فرضيه‌ جذف دلايل مشروط بر تضادهاى اقتصادي، تضادهاى ديگرى (از جمله تضادهاى جهان بينى‌ها، ستيز‌نژادى و مذهبي) نيز مى‌تواند مهم باشد، مثلاً تضادهاى مربوط به نيازهاى ”مهم“ بشرى نيز مطرح هستند.


اين ملاحظات انتقادى اوليه نبايد سبب شوند که سهم و نقش مهم تفکر مارکسيستى را در جامعه‌شناسى تضعيف کنيم. چشم‌اندازهاى نظريه مارکسيستى چه در طرح و تبيين قلمروهاى مهم مسائل جامعه‌شناسى کلان و چه در گفتگوهاى داغ درباره مناسبات اقتصاد و اجتماع، راه حل‌هاى مهم و معارضه جوئى‌ها، و نظر آزمائى‌هاى با اهميت را مطرح مى‌کنند که بايد با آنها در اين مباحث به بحث نشست و به اصطلاح با آنها دست و پنجه نرم کرد. اهميت اين مبانى در ادعاى اصلى آن بدين ترتيب روشن مى‌شود: اين ديدگاه درصدد است در آن واحد يک نظريه درباره تکامل اجتماعي، تضاد اجتماعى و عدم تشاوى اجتماعى باشد. در بحث مربوط به اين مسائل و موضوعات، اين ديدگاه نظرى باز هم به‌‌طور مکرر مورد بحث قرار خواهد گرفت.


مارکسيسم اصولگرا امروز مى‌تواند با توجه به دلايل سنگين نظرى و عملى به کنارى گذاشته شود. در عين‌حال عناصر ماديگرايانه و انديشه ماترياليستى با ترکيبات و تبلورهاى گوناگون و استحاله‌هاى (Metamorphosen) متنوع آن در نزد خيلى از مؤلفان وابسته به جامعه‌شناسى موجود است مخصوصاً اگر از بيان وضع منافع اقتصادى و نابرابرى‌هاى اجتماعى و تضادهاى ناشى از موقعيت‌هاى اجتماعى ـ اقتصادي، سخن در ميان باشد. تقريباً برجسته‌ترين مبناى مارکسيست‌هاى جديد، که هنوز هم خود را در جهت مارکس تحکيم مى‌بخشد، متعلق به رايت (Wright) است (۱۹۸۵). براساس گفته رايت طبقات به‌ وسيله مالک بودن و مالک نبودن سه ابزار استثمار به‌وجود مى‌آيند: مثل قدرت کارشناسى (شناخت به منزله ابزار استثمار)، قدرت سازماندهى و در اختيار داشتن ابزارهاى توليدي. با وجود اين در اينجا استنباط از مناسبات توليدى ـ برخلاف موضع مارکسيست‌هاى متعصب محافظه‌کار (Orthodox) به‌طور تجربى با مناسبات قابل اندازه‌گيرى سطح و زندگى ثابت مى‌شود و نه برعکس. به‌علاوه به عقيده رايت موضوع عبارت است از ”ابزارهاى استثمار“ که آن هم به ‌هيچ‌وجه چيزى نيست جز نوعى گونه‌شناسى (Typologie) زمينه‌هاى ممکن قدرت و در اينجا تحليل‌هاى غيرمارکسيستى از مناسبات قدرت‌هاى اجتماعى گاهى به صورت‌هاى گوناگون ارائه مى‌شود.