تعامل‌گرائى

بر تعامل‌گرائى نهادى نيز مانند جامعه‌شناسى نظريه رفتارى اين ايراد وارد است که ”طرح مسائل جامعه‌شناسى کلان“ را به‌طور وسيع و گسترده از تحليل‌هاى خود دور مى‌کند و يا آنها را به شيوه مسئله برانگيز و تأمل‌آور تقليل مى‌دهد. به اين ايراد، ايراد ”ذهنى کردن جهان“ اضافه مى‌شود. اين نوع جامعه‌شناسى به‌طور روزافزون متوجه زندگى درونى افراد است و از شيوه کار فعلى جهان کم‌تر واقعيات خشن و واقعيت عينى زندگى اجتماعى ـ ساختارى را در برمى‌گيرد. اما واقعيت اجتماعى فقط به‌وسيله انسان‌ها ساخته نمى‌شود، بلکه به خود گره مى‌خورد و به تعبير ماکس وبر مثل ”خانه فولادى Stählernes Gehäuse“ است که در آن هيچ چيز ديگرى قابل ساختن نيست (مثل سازماندهى‌هاى بوروکراتيک). مبدأ تعامل‌گرائى نمادى را فقط مى‌توان زمانى درک کرد که امکانات تحرک و آزادى عمل انسان‌ها در داخل ساختارهاى محکم به شکوفائى رسيده باشد (رجوع کنيد به: ارتباط ساختار و رفتار، مبحث موضوع جامعه‌شناسي).


بر هم کنشى يا تعامل‌گرائى نمادى فى‌المثل در اينجا فقط براى انواع بازى‌هاى جامعه‌شناسى تعبيرى وجود دارد که در عين‌حال از ايراد انحراف ساختارى (A-Structuralbias) برکنار نمى‌باشد. برخلاف نظر بلومر و گوفمان (Goffman) که بيشتر از ميد جانبدارى مى‌کنند و به نظر او وابسته است، برگر (Berger) و لوکمان (Luckmann ـ در سال ۱۹۶۹) باز به آلفرد شوتز (رجوع کنيد به: شوتز، لوکمان، ۱۹۸۴، ۱۹۷۹) استناد مى‌کنند دائر بر اينکه دانستنى‌هاى هر روزه ما که انسان را در عمل‌هاى خود همراهى مى‌کنند، تنها مشروط و مربوط به ساختارهاى تفسيرى و معنائى جامعه هستند که در آنها محيط و جوّ ذهنى را رها مى‌کنند و خود را در ساخته‌ها و فرآورده‌هاى فعاليت انسان، عينى مى‌کنند (Objektivieren). اين دانش، ”تعريف واقعيت“ما را تعيين مى‌کند يعنى همان چيزى که ما آن را کمال مطلوب مى‌يابيم. تفاوت‌هاى معنائى در ارزيابى و تخمين واقعيت اجتماعي، محدوديت‌هائى هستند که بر ”دنياى زندگي“ مشترک و براساس واقعيات متفاوت و گوناگون مبتنى مى‌شوند. اگر تجربه‌ها عينى شوند در اين‌صورت زبال حال و بيان خود را در نهادينه کردن (Institutionalisierung) مسائل، مى‌يابند. از طريق فرآيند درونى کردن، ذخيره دانائى و دانش‌اجتماعى مجدداً به واقعيت ذهنى باز مى‌گردد و ذهنى مى‌شود.

نظريه‌ ساختارى کردن عمل انسانى گيدنز

گيدنز نيز ديدگاه ساختارى کردن عمل انسانى در چارچوب نظريه ساختارى (Structuration Theory) را (۱۹۸۴) مورد تأکيد قرار مى‌دهد. خواست گيدنز برطرف کردن تضادها و تقابل‌هاى هستى شناختى ساختار و عمل (و به همراه آن از ميان بردن و حل تضاد بين نگرش دهنى‌گرايانه و عينى‌گرايانه در جامعه‌شناختي) است، آن هم با اين فرض که ساختارها بر عمل کردن فردى خود افراد جا گرفته و عمل‌ آنها را ممکن مى‌سازند، در عين‌حال خود را شخصاً محدود مى‌کنند. به اين ترتيب کنشگران تا حدى از ‌”تحريک در ساختارى کردن ـ Modalities Of Struvturation“ برخوردارند و از آن بهره مى‌برند (طرح تعبيري، امکانات، هنجارها) در عين‌حال آنان در باز توليد سيستم‌هاى تعملى و در بازسازى آنها، مشخصات ساختارى را در نظر مى‌گيرند. اما ما با چنين ديدگاهى به هيج‌وجه راه حلى براى تضاد مذکور نمى‌يابيم؛ زيرا کانون (Fokus) ملاحظه و مشاهده، عامل عمل‌کننده است و نقطه آغاز تحليل‌ها همچنان خصلت پديدارشناختى اکتشافى خواهند داشت. در نتيجه گيدنز بر اين باور است که از ديدگاه ذهنيت الزاماً بايد قواعد جديدى براى روش‌هاى تحقيق جامعه‌شناسى توسعه و تکامل داد و تا حدى آن را جانشين اصول موضوعه (Postulaten) دروکيم کرد که واقعيت عينى شرايط ساختار اجتماعى را مورد تأکيد قرار داده است.


- ”قواعد جديد“ جامعه‌شناختى تعبيرى (اقتباس از گيدنز، ۱۹۸۴):

A۱ جامعه‌شناسى فقط با جهان از پيش ساخته و پرداخته شده عنيت‌ها سر و کار ندارد، بلکه با جهانى سر و کار دارد که توسط عمل مثبت (به‌صورت کنش ـ Aktive Tun) افراد و ذهنيت‌هاى آنها ساخته مى‌شود و به توليد مى‌پردازد.
A۲ در نتيجه مى‌بايد توليد و بازتوليد جامعه به‌عنوان فعاليت و عمل اعضاء آنکه مبتنى بر مهارت است، ملاحظه شود و مورد توجه قرار گيرد.
B۱ عمل انسان‌ها محدوديت‌هائى دارد. انسان‌ها جامعه را مى‌سازند، اما اين کار را در شرايط تاريخى معينى انجام مى‌دهند، نه در شرايطى که خود انتخاب مى‌کنند.
B۲ ساختارها نه تنها اجبار و فشار را بر عمل انسان تحميل مى‌کنند، بلکه آن عمل را ممکن و مقدور مى‌سازند.
B۳ در فرآيندهاى ساختارى کردن، مفاهيم، هنجارها و قدرت همه با هم بازى مى‌کنند و با هم نقش دارند.
C۱ ناظر جامعه‌نگر نمى‌تواند زندگى اجتماعى را به منزله ”پديده“ ملاحظه و مشاهده کند بدون اينکه آگاهى خود را به منزله ”موضوع تحقيق“ هميشه و به‌طور روزافزون در ساخت آن دخالت ندهد.
C۲ تعويض شکل خاص زندگى لازم است و تنها ابزارى است که به‌وسيله آن ناظر قادر است شرايط لازم را براى مشاهده فراهم کند.
D۱ در نتيجه مفاهيم اجتماعى مبتنى بر شيوه اکتشاف مضاعف است (توضيح گونتر ويس‌وده: با اين کار حکم اصلى صادر مى‌شود مبنى بر اينکه براى گيدنز تفاوت بين سطح عينيت و مافوق آن معتبر نيست).
D۲ به‌طور خلاصه وظايف اصلى تحليل جامعه‌شناسى عبارت است از:
۱. توصيح مبتنى بر اکتشاف و ميانجيگرى اشکال متفاوت زندگى در درون زبان توصيفى برتر (Deskriptiver Metasprachen) علوم اجتماعي
۲. توضيح توليد و بازتوليد جامعه به منزله نتيجه عمل انسان.


در حقيقت اين ديدگاه شامل بعد ساختارى عمل انسان است، اما با وجود اين ديدگاه جالب توجه تنها براى فرد عمل‌کننده باقى مى‌ماند، يعنى براى او جالب است. از اين لحاظ بايد اين شکل جامعه‌شناسى ذهنى‌گرايانه از اين ايراد مبرا باشد که اين نوع جامعه‌شناسى خانه‌هاى فولادى ساختارهاى اجتماعى را در نمى‌يابد و آنها را نمى‌شناسند و چنين رفتار مى‌کند که گويا اصلاً مناسبات عينى خارج از فرد وجود ندارد که موضوع مورد بحث جامعه‌شناسى قرار گيرد. به‌علاوه تفسيرى و تعبيري، از اين لحاظ و تا اين حد اهميت دارد که به فشارهاى ساختارى عمل اجتماعى رجوع مى‌کند و در مقياس وسيع امکانات گزينشى در آن باقى مى‌ماند. اسر در سال ۱۹۸۹ اين متغير پارادايم را از پشت پرده تحول اجتماعى ملاحظه مى‌کند: ساختارزادائى جزئى (Partielle Entstrukturierung) جامعه‌ و گسترش دادن فضاى آزادى عمل و تحرک فردى مى‌تواند قوانين جديدى براى روش‌هاى تحقيق در جامعه‌شناسى وضع کند و به‌طور کلى به آنها اعتبار تجربى ببخشد. حداقل اين امر براى سطوح عمل و موارد عملياتى معتبر است.