- نتايج تقسيم کار:

مهم‌ترين خط توسعه ساختارى از ديد اقتصاد کلاسيک و جامعه‌شناسى کلاسيک در قلمرو کار، ادامه مستمر تقسيم کار بوده است. نقطه آغازين اين برداشت از تصورات اسپنسر است که به‌موجب آن يک اندام‌واره يا ”ارگانيسم“ هرچه متنوع‌تر باشد، در مرتبه بالاترى قرار مى‌گيرد و به‌نظر دورکيم تقسيم کار با سطح بالاتر انطباق، ارتباط دارد. تقسيم کار در فرآيند کلى (گلوبال) اجتماعى تمايز و تفاوت نقش‌ها به‌نحوى به‌هم بافته شده‌اند که به‌منزله شکل خاصى از تمايز و تفاوت‌گذارى نقش‌ها ملاحظه مى‌شود؛ به ديگر سخن نقش‌ها براساس فعاليت مولد جهت گرفته عقلائي، متجلى مى‌شوند. ديدگاه‌هاى جديد و معاصر تقسيم کار در دقيق‌ترين معانى آن همان است که در برنامه ”مديريت علمي“ (scientific management) قابل خواندن و فهميدن است. با اين کار، کل جريان فرآيندهاى کارى به‌طور ساختگى به اجزائى تقسيم و تجزيه مى‌شود به‌طورى که اجزاء آن را مى‌توان در ذهن تجزيه کرد و يا دوباره به‌طور مصنوعى آنها را از نظر ساختارى به‌هم ترکيب نمود. به اين ترتيب ”پيشرفت فني“ را به‌شکل روش مهندسى کاربردى و به‌‌طور بهينه مى‌توان به‌کار گرفت.


با اين شرح، تقسيم کار يک بار زمينه افزايش قابليت توليد و بهره‌ورى و بار ديگر به‌معناى جزءجزء کردن غيرارگانيک (غير اندام‌واره) فرآيندهاى کارى و به‌عنوان مسئله ”اجتماعى - رواني“ براى کارکنان و کارگران ذى‌ربط مطرح مى‌باشد. فريدمان (۱۹۵۲) شرح داده است که از هم‌پاشى و تجزيه ترتيبات کارى مانع خيلى از انسان‌ها مى‌شود تا استعدادهاى موجود را به‌صورت همکارى تعاون‌آميز، آزاد و رها سازند. به‌علاوه به اين موضوع، تفکيک وسيع و فراگير فرآيندهاى برنامه‌ريزى پايان کار و نظارت توأم با آن و تفکيک دو مرحله انديشيدن و اجراء کار از يکديگر، اضافه مى‌شود که در هر فرآيند، تقسيم کار به‌صورت جزءجزء کردن آن، تشديد مى‌شود. بديهى است که تأثيرات اين امر بر افراد کارگر ذى‌ربط آشکار است: احساس اينکه فقط هنوز ”چرخ‌ها در کار هستند و مى‌چرخند“، افزايش از خودبيگانگى (و بى‌خويشتني) (Entfremdung=alienation) افزايش نارضايتى در مورد محتواى کار و همچنين انگيزش‌زدائى (Demotivation) طبقه کارگر با توجه به جريانات جزءجزء کردن و تجزيه کارها.


به‌ويژه در روزگار ما تأثير تغييرات تکنولوژيک برمبناى مکانيکى کردن مداوم و خودکاري، مورد بحث قرار گرفته است (کِرن و شومان، ۱۹۷۷ و ۱۹۸۴). اين تحقيقات بر اين امر دلالت دارند که آثار مراحل مختلف مکانيزه کردن و خودکار کردن در برداشت‌ها و رفتارهاى طبقه کارگر و کارمند حداقل يکسان نيست. هدف برخى از نويسندگان افزايش از خودبيگانگى از طريق پژمرده‌شدن قابليت تغيير و دگرگون‌سازى (Variablit?t) کار بوده و برخى روند قطبى‌شدن را مسلّم مى‌شمارند که از يک طرف کارگران حداکثر متخصص و ماهر و از طرف ديگر کارگران غيرماهر را به‌وجود مى‌آورد و باز گرايش‌هاى در حال افزايش از خودبيگانگى توصيف شده ديگر در چارچوب کارى که ديگران معين مى‌کنند، رخ مى‌دهد و به اين ترتيب ديگر سيطره غيرمستقيم نه توسط انسان‌ها، بلکه توسط ماشين‌ها و دستگاه‌هاى فوق‌العاده پيچيده به‌ اجراء درآورده مى‌شوند (که از آن هم باعنوان قدرت ساختارى ياد مى‌کنند).


قطبى شدن و تجزيه در قلمرو کار
قطبى شدن و تجزيه در قلمرو کار

با وجود اين، اين تصوير تيره نبايد نگاه ما را بر ”گرايش‌هاى متقابل“ ممکن مخفى دارد. بدين ترتيب همان‌طور که جريانات تمايززدائى مى‌توانند در قلمرو اجتماعى کل مشخص شوند نيروهاى مخالف و مقابل نيز در قلمرو کار آشکار مى‌شوند تا تمايل پيدا کنند و ”پايان تقسيم کار“ را اعلان نمايند. در صورت امکان پارادايم يک‌وجهى (۱) عقلائى کردن بايد به‌وسيله تقسيم کار در اجزائى از قلمروهاى خاص اصلاح و يا حتى کنار گذاشته شوند. به‌همين جهت در بيانات و توضيحات جديد از سرمشق و سنخ تازه عقلائى کردن، سخن به‌ميان مى‌آيد.


(۱) . unilineare Paradigma: ديدگاهى که تمام پديده‌هاى اجتماعى را بر يک اصل بنيادى تعليل و تعديل مى‌کند (مثلاً توليد و تقسيم کار). در حقيقت نوعى نگرش فلسفى مونيسم يا تک‌نگرى (monismus) است.