نظریه ناهماهنگی و نظریه ادراک خویشتن هر دو مدعی تبیین نتایج پژوهش‌هائی هستند که حاکی از اثرگذاری رفتار بر نگرش‌ها هستند، اما هر یک تبیین متفاوتی ارائه می‌دهند. نظریه ناهماهنگی یک نظریه انگیزشی است به این معنا که در آن چنین فرض می‌شود که عدم هماهنگی بین رفتار و نگرش اولیه شخص او را برمی‌انگیزد تا نگرش خود را تغییر دهد. در مقابل، نظریه ادراک خویشتن گویای این مطلب است که نگرش اولیه شخص اصلاً مهم نیست و رفتار ناهمساز نیز ایجاد ناراحتی نمی‌کند. در این نظریه، نگرش‌ها تغییر نمی‌کنند بلکه افراد براساس مشاهده رفتار خود استنباط می‌کند که چه نگرشی باید داشته باشد و هیچ‌گونه سائق یا فرآیند انگیزشی در این جریان دخالت ندارد.


برخی پژوهشگران سعی کرده‌اند یکی از این دو نظریه را برگزینند و در این تلاش‌ها به نتایج متفاوتی رسیده‌اند. گروهی از آنان پس از یک سلسله بررسی به این نتیجه رسیدند که نظریه ناهماهنگی شناختی در مواردی موجه‌تر است که رفتار شخص به میزان زیادی با نگرش‌های اولیه وی ناهماهنگ باشد. از سوی دیگر، نظریه ادراک خویشتن نیز در مواردی مناسب به‌نظر می‌آید که رفتار موردنظر به‌طور کلی در حیطه رفتارهای قابل قبول برای شخص قرار گیرد ولو آنکه دقیقاً با نگرش‌های او هماهنگ نباشد (فازیو ”Fazio)، زانا ”Zanna“ و کوپر ”Cooper“، سال ۱۹۷۷). به‌طور کلی، نظریه ناهماهنگی شناختی بیشتر در طول دهه ۱۹۶۰ برای روانشناسان اجتماعی سودمند بود که در خلال آن بیش از هر چیز به پدیده‌های مربوط به تغییر نگرش علاقه‌مند بودند؛ نظریه ادراک خویشتن نیز در طول دهه ۱۹۷۰، یعنی دوره توجه روانشناسان اجتماعی به مسائل اِسناد، سلسله مفاهیم مورد نیاز را در اختیار آنان گذاشت.