گرچه شواهد حاکی از وجود همسازی بین باورها، نگرش‌ها، و رفتار قابل توجه به‌نظر می‌آید، با این حال بسیاری از روانشناسان و متخصصان علوم سیاسی که افکار عمومی را در خارج از آزمایشگاه روانشناسی اجتماعی تحلیل کرده‌اند بیشتر مجذوب شواهد حاکی از غیرهمسازی در این زمینه شده‌اند. یک پژوهشگر افکار عمومی می‌نویسد:


به‌عنوان افراد روشنفکر و محققان سیاست، ما به‌علت آموزش و نکته‌سنجی خاص خود این آمادگی را داریم که عقاید سیاسی را جدی تلقی کنیم... به همین دلیل نیز طبعاً فراموش می‌کنیم که اکثر مردم این عقاید را کمتر از ما جای می‌گیرند، کمتر به این مسائل توجه می‌کنند، به‌ندرت نگران همسازی عقاید خود می‌شوند، و وقت کمتری را صرف اندیشیدن درباره ارزش‌ها، پیش‌فرض‌ها، و مفاهیمی می‌کنند که جهت‌گیری‌های مختلف سیاسی را از هم جدا می‌کند (مک - کلاسکی ”McClosky“، به نقل از ایبلسون ”Abelson“، سال ۱۹۶۸).


نمونه‌ای از این غیرهمسازی (nonconsistency) در یک زمینه‌یابی سراسری دیده شد که به‌وسیله روزنامه نیویورک تایمز و شبکه سی بی اس در اواخر دهه ۱۹۷۰ صورت پذیرفت. این زمینه‌یابی نشان داد که اکثریت آمریکائیان با ”اغلب برنامه‌های رفاهی که به هزینه دولت اجراء می‌شود“ مخالف هستند. با وجود این، ۸۱ درصد آنان اظهار داشتند که با برنامه دولت ”در زمینه کمک مالی به کودکانی از خانواده‌های کم‌درآمد که فاقد یکی از والدین هستند“ موافق هستند (یکی از برنامه‌های عمده رفاهی به‌نام کمک به خانواده‌هائی با کودکان تحت ‌تکفل). به همین ترتیب، ۸۱ درصد افراد ”کمک‌های دولت را به افراد فقیر برای خرید مواد غذائی مورد نیاز خانواده به قیمت ارزان‌تر“ تأیید کردند (هدف عمده برنامه دولتی کوپن غذا)، و ۸۲ درصد آنان پرداخت هزینه مراقبت‌های پزشکی برای فقرا را تصویب نمودند (برنامه کمک‌های پزشکی). این الگوی تأیید تقریباً در مورد همه افراد اعم از فقیر و غنی، لیبرال و محافظه‌کار، دموکرات و جمهوری‌خواه مشابه بود.


در یک زمینه‌یابی سراسری پیشین که به‌ویژه برای تحقیق درباره این نوع غیرهمسازی طرح شده بود، تناقض مشابهی بین محافظه‌‌کاری ایدئولوژیکی و لیبرالیسم عملی در نگرش نسبت به رفاه مشاهده شد. از هر چهار آمریکائی یک نفر براساس پاسخ به سؤالات مربوط به مفهوم کلی رفاه در زمره محافظه‌کاران بود و در عین حال براساس پاسخ به سؤالات مربوط به برنامه‌های ویژه رفاهی در زمره لیبرال‌ها شناخته شد (فری ”Free“ و کنتریل ”Cantril“ ـ ۱۹۶۷).


براساس یافته‌هائی از این دست، یکی از محققان به این نتیجه رسید که برخلاف مفروضات نظریه‌های همسازی بسیاری از عقاید ما بخشی از یک نظام اعتقادی همساز نیستند، بلکه عناصری هستند مجزا که می‌توان آنها را ”مولکول‌های عقیدتی“ نامید. هر ملکول عقیدتی مرکب است از (۱) یک باور، (۲) یک نگرش، و (۳) تصوری از تأیید اجتماعی آن عقیده. به‌عبارت دیگر، هر مولکول عقیدتی شامل یک واقعیت، یک احساس، و نوعی همرنگی (conformity) است (ابیلسون، ۱۹۶۸). برای مثال: ”این واقعیت دارد که وقتی عموی من ناراحتی کمر داشت یک متخصص ماساژ او را معالجه کرد (واقعیت)؛ احساس می‌کنم که ماساژدهنده‌ها به ناحق مورد استهزاءِ قرار گرفته‌اند (احساس)؛ و من از گفتن این واقعیت خجل نیستم زیرا عقاید زیادی را می‌شناسم که آنها هم همین عقیده را دارند (همرنگی).“ یا ”آمریکائی‌ها واقعاً طرفدار اصلاحیه برابری حقوق فردی نیستند (همرنگی)؛ من هم همینطور (احساس)؛ این‌کار منجر به یکی شدن توالت‌های زنانه و مردانه می‌شود (واقعیت).


ملکول‌های عقیدتی در نقش واحدهای مکالمه عمل می‌کنند، و هر وقت در مکالمات روزمره موضوع خاصی مطرح می‌شود ما به کمک این مولکول‌ها مطلب منسجمی بیان می‌کنیم. در نتیجه، نیازی نیست که بین آنها پیوند منطقی برقرار باشد. این مولکول‌ها در برابر بحث و جدل بسیار مقاوم هستند زیرا عمدتاً وسیله‌ای هستند برای توجیه موافقت‌های سرسری ما با دوستان و همسایگان در مسائل مختلف. احتمالاً در زندگی روزمره، بسیاری از باورها و نگرش‌های ما به همین‌صورت سازمان می‌یابند - البته تا جائی‌که ما با پرس‌وجوی پژوهشگری روبه‌رو نشویم که ما را به تعمق در باورهایمان وا می‌دارد.