خانم ۷۵ساله ای كه این روزها با چهار نفر دیگر در طبقه ششم آپارتمانی در خیابان فلسطین مشغول به كاراست؛ كاری را دنبال می كند كه چندان راحت و آسان به نظر نمی رسد. خانم فهیمه محبی مادر شهید سعید محبی - با ۶ كلاس سواد ابتدایی به قصد قربت، راهی دفتر دایرهٔ المعارف تشیع شده است. اینجا در آپارتمانی ۲ اتاقه، از دفتر و دستك و منشی خبری نیست. یك اتاق بزرگ كه دور تا دور آن را با كتابخانه پوشانده اند و دفتر دیگری كه محل كارخانم محبی است و با تصاویری از پسر و همسر شهیدش تزیین شده است. محصول كار آنها جایزه سیزدهمین دوره كتاب سال را از آن خود كرده و هم اكنون به عنوان منبعی كامل برای محققان و بخصوص دانشجویان شناخته می شود.

فهیمه محبی این تشكیلات محقر و دوست داشتنی را با فروش خانه ۲ هزار متری اش در انگلیس و آپارتمان ۴ طبقه شخصی اش در خیابان سهروردی، فراهم كرده است.

وقتی قرار است گریزی به روزهای گذشته بزند، می گوید: «پدرم روستا زاده ای در اراك و سیزدهمین فرزند خانواده ای بود كه از همان كودكی علاقه بسیاری به درس خواندن داشت. می خواست برای درس خواندن به تهران بیاید، اما پدر و مادرش به بهانه كمی سنش این اجازه را به او نمی دادند. در بیست سالگی نیمه های شب با پای پیاده به تهران می آید و به منزل عموزاده روحانی اش می رود. از حضورش در تهران اندكی نمی گذرد كه در مسجد حاج ابوالحسن در بازارچه امام زاده یحیی مشغول تحصیل می شود. پس از گذران تحصیلات به دادگستری راه پیدا می كند و می شود یكی از قضات دادگستری. دادگستری كردستان، كرمانشاه و اراك با همت او دایر و افتتاح می شود. با آغاز سلطنت رضاشاه، پدرم می گوید حالا دیگر قاضی هیچ گونه اختیاری از خود ندارد و در حقیقت، این زور است كه بر كشورحكومت می كند و به همین دلیل از دادگستری استعفا می دهد. پدرم در همان ایام بیكاری با مادرم ازدواج می كند و من دریكی از روزهای سال ۱۳۰۹ متولد می شوم.»

روزهای كودكی خانم محبی مملو از تجربه ها و درسهای بسیاری است كه امروز عین عصای محكمی بر آن تكیه زده است. ازدواج با رضا محبی، از مؤسسان هوانیروز كه ۴۱ سال پیش از این به خاطر مخالفتهایش با رژیم شاه در یك توطئه از پیش طراحی شده به شهادت می رسد، آكنده از درسها و تجربه های زیادی است كه خانم محبی تنها ترجیح می دهد به یكی از آنها اشاره كند. می گوید:«همسرم تعریف می كرد روزی در محوطه پادگان با كمال تعجب سربازان و درجه دارانی را دیدم كه با سرعت به این سو و آن سو می دوند و هر یك در گوشه ای از پادگان پنهان می شوند. بعد از لحظاتی، رضاخان از در پادگان داخل شد. در محوطه پادگان هیچ كسی جز من نبود. جلو رفتم. پرسید: پس بقیه كجا هستند؟ جواب دادم: نمی دانم:. پرسید: می دانی من چه كسی هستم؟ به او گفتم: اگر اشتباه نكنم و از روی عكستان درست تشخیص داده باشم، باید رضا شاه باشید. با عصبانیت فریاد زد: تو من را شناختی و فرار نكردی؟ همان طور كه دستم بالا بود، گفتم: من كار بدی نكردم كه باید فرار كنم و یا بترسم. رضاشاه بعد از این حاضر جوابی سرش را عقب برگرداند تا خنده اش را نبینم و لحظاتی بعد از پادگان بیرون رفت. این تجربه درس بزرگی بود كه از همسرم به یادگار دارم. او علاوه بر این، به من لوس و یكی یك دانه یاد داده بود كه به جای آنكه بخواهی تنها یك مرغ بخری با پولت تخم مرغ بخر تا تعدادش زیاد شود و بعد از چندی بتوانی آنها را با آدمهای بیشتری بخوری. »

خانم محبی یك دختر و دو پسردارد. می گوید: « پسر كوچكم كه سه سال بیشتر نداشت، پس از شهادت همسرم وقتی نحوه شهادت پدرش را از زبان دیگران می شنید دیگر نمی توانست در ایران بماند. می گفت من در جایی كه پدرم را كشته اند، حتی لحظه ای هم نمی مانم. بالاخره مجبور شدم او را به لندن ببرم. خواهرزاده ام در لندن زندگی می كرد. تصمیم گرفتم به آنجا بروم و سعید را به دست پسرخاله اش بسپارم و برگردم. اتفاقاً در همان زمان دكتر روزبه، مؤسس مدرسه علوی در بیمارستانی در لندن بستری بود و سعید همراه با پسرخاله اش چند بار به عیادت او رفته بود.

دكتر پس از دیدن سعید به من گفت این بچه یك نابغه است، مراقبش باشید. همین مسأله باعث شد من هم تصمیم به ماندن بگیرم. آنجا یك خانه ۲ هزار متری خریداری كردم و تبدیلش كردم به یك مكان فرهنگی. انقلابی های آن زمان در خانه من جمع می شدند و جلسه برگزار می كردند. روزها سپری شد تا اینكه سعید شانزده سالش تمام شد. صبح یكی از همان روزها رختخواب سعید خالی بود. نامه ای را برایم گذاشته بود به این مضمون كه: «من را ببخش. مطمئن باش با نفرتی كه از شاه دارم، برایت افتخار می آفرینم و به قرآنی كه می خوانی تو را قسم می دهم، رفتنم را به پلیس انگلیس اطلاع نده». سعید همیشه می گفت اگر كسی قرار است عملی را انجام دهد، باید با عمل جلو برود نه اینكه در جایی بنشیند و تنها به حرف زدن اكتفا كند.

پسر دیگرم می گفت فردا دلت برای سعید تنگ می شود و برای او بی قراری می كنی. به همین دلیل، رفتن سعید را به پلیس اطلاع داد. سعید را بعد از چند روز با اسلحه در مقابل سفارت ایران دستگیر كردند و چون روز قبل از آن من قیم او بودم، من و او هر دو راهی زندان شدیم. پس از مدتی با پرداخت جریمه نقدی از زندان آزاد شدیم و دوباره زندگی عادی در انگلیس را شروع كردیم تا اینكه انقلاب به پیروزی رسید. همان ابتدا، خانه مان شناسایی شد و در دی ماه ۱۳۵۸ از انگلستان اخراج شدم. دخترم كه در انگلستان تحصیل می كرد، او هم اخراج شد و همراه همسر و دو فرزندش به ایران آمد. اما سعید همچنان در انگلستان بود. سعید كه در ۷ مرداد ۱۳۵۲ از كشور خارج شده و شناسنامه اش را در فرودگاه پاره كرده بود تا مطمئن باشد دیگر به ایران بر نمی گردد، هشتم مرداد ۱۳۵۹ به ایران برگشت. وقتی دلیل بازگشتش را جویا شدم، جواب داد: برای اینكه در فلان مجله انگلیسی خوانده ام كه می خواهند به ایران حمله كنند و من برای دفاع از وطنم برگشته ام. مرداد ماه بود و هیچ خبری از جنگ نبود. التماسش كردم برگردد و درسش را ادامه بدهد. گفت: مطمئن باش جنگ می شود، من هم به جبهه می روم و دیگر بر نمی گردم. من باید به جای پدرم هم به جبهه بروم. با شروع جنگ، سعید راهی جبهه شد و پس از چندی خبر شهادت او رسید. آخرین توصیه های او قبل از رفتنش این بود كه من می روم و بر نمی گردم. خواستی خدای من را بشناس و نخواستی دنبال همان خدایی كه تا امروز به دنبالش رفتی برو.. خدای سعید خدای عمل بود و خدای من خدای حرف. از آن لحظه بود كه تصمیم گرفتم با عمل جلو بروم. در روز عید غدیر امام راحل (ره) به مناسبت شهادت سعید پیامی را برای ما و مردم فرستاد. فردای همان روز در مسجد الجواد خطاب به مردم گفتم بیایید شعارمان را عوض كنیم و انسان پرور باشیم؛ فرزند من از بیست سالگی در انگلیس شهادتش را به چشم خود می دید و به استقبال آن رفت. از آن روز من هم دایماً به جبهه می رفتم. همان منزل انگلیس را به فروش رساندم و ابتدا پول آن را به جبهه ها اهدا كردم. »

چگونگی اداره دایرهٔ المعارف تشیع به سالهای دهه ۶۰ بر می گردد. می گوید: «آن موقع عده ای می گفتند فهیمه خانم، رفتن شما به جبهه صلاح نیست و خطر دارد. اما در تهران و در خیابان آپادانا اتفاقی برایم افتاد كه به همه ثابت كرد حفاظت از جان انسانها و مرگ و زندگی آنها دست خداست. سال ۶۴ بعد از آنكه مراسم سالگرد سعید را در خرمشهر برگزار كردم، در تهران كامیونی من را زیر گرفت. بله، این همه وقت به جبهه رفت و آمد كردم و به من آسیبی نرسید، اما در تهران - مقابل خانه خودم- تمام استخوان هایم خرد شد. ۲سال و نیم در بیمارستان بستری بودم و با مرگ دست و پنجه نرم می كردم. همان زمان بود كه بنیاد خیریه ای را دایر كردم، اما بعد از مدتی وقتی شنیدم بودجه دایرهٔ المعارف تشیع قطع شده است و در حال تعطیلی است، به یاد سعید منزلم را كه در خیابان سهروردی بود فروختم و به دایرهٔ المعارف آمدم. خیلی ها می گفتند خانه ات را نفروش؛ خودت را در ۶۰سالگی آواره نكن، اما من توجهی به این حرفها نداشتم. می گفتم این خانه، خانه رضا محبی همسر من است كه سال ۴۶ شهید شد و این خانه را با خود نبرد، بعد از آن به پسرش - سعید - تعلق داشت كه او هم شهید شد، اما خانه اش را با خود به دیار باقی نبرد. این خانه در اصل متعلق به هیچ كس نیست؛ امانتی است كه انسانها چند صباحی در آن به سر می برند و می روند؛ درست مثل این دنیا.

چرا باید به خاطر از دست دادن خانه موقتی ناراحت بشوم؟ چرا آن را برای چیزی كه دایمی است - كه همان عشق به علی و فرزندانش است - ندهم؟»

انتشار دایرهٔ المعارف تشیع از جلد سوم بر عهده او و همكارانش است. او در خصوص اینكه كار انتشار دایرهٔ المعارف تا چه زمان ادامه خواهد داشت، می گوید: هر كسی كه سؤال می كند دایرهٔ المعارف بالاخره تا چند جلد ادامه پیدا می كند، به آنها می گویم چون امیدوارم از خدا نمره بیست بگیرم فكر می كنم این دایرهٔ المعارف باید تا جلد بیست تمام شود.»

خانم محبی می گوید قبل از اینكه به اینجا بیاییم، این مجموعه توسط آقای تولیت اداره می شد. بعد از چندی اداره آن به «جامعهٔ الصادق » منتقل می شود و در حال حاضر دانشگاه جامعهٔ الصادق از هزینه آنجا اداره می شود. در نتیجه بودجه اینجا بطور كلی قطع شده بود. در زمان آغاز به كار اینجا، ریاست اینجا بر عهده دكتر محقق بود، ولی بعد از رفتن ایشان آقای صدرحاج سید جوادی مسؤولیت آن را عهده دار گردید. الان هم ایشان رئیس علمی دایرهٔ المعارف است. آقای بهاء الدین خرمشاهی، فانی و صدر هیأت علمی این مركز هستند.

خانم محبی می گوید :یكی از معجزات اینجا این است كه در سایر مؤسسات مشابه، حداقل ۱۵۰ نفر پرسنل اداری به اداره آنها مشغولند اما اینجا را من به اتفاق چهار نفر دیگر اداره می كنیم. آپارتمانی كه اینجاست، ۲ اتاق بیشتر ندارد. من از حضرت زینب (ع) خواستم در اداره اینجا به من كمك كند. مؤلفهای اینجا همه جوانند و نمی توانیم به ازای هر كلمه بیش از ۲۰ تومان بابت مقالات آنها پول بدهیم؛ در صورتی كه در دایرهٔ المعارف های دیگر این مقدار حداقل كلمه ای ۱۵۰ تومان است.

ادامه كار دایرهٔ المعارف به جیب خانم محبی بستگی دارد. این را خودش می گوید و ادامه می هد: «باوركنید نمی دانم بودجه اینجا چگونه تأمین می شود. آقای بجنوردی سالهای قبل نامه ای را برای آقای تسخیری ارسال كرده و در آن آورده بود: یكی از معجزه های زمان ما انتشار دایرهٔ المعارف توسط چنین زنی است. پس چرا آن را برای سفارتخانه ها خریداری نمی كنید. بلافاصله بعد از این نامه، ایشان ۵۰ دوره از دایرهٔ المعارف را خریداری كردند. تا امروز هیچ كدام از فرزندانم نگفته اند كه ما ارثیه پدرمان را می خواهیم، حتی در زمانی كه بدهكاری زیادی داشتیم دختر و دامادم می گفتند ما هم حاضریم خانه مان را بفروشیم و در آپارتمان زندگی می كنیم. چندی نگذشته بود كه آنها هم خانه شخصی شان را فروختند و ۳۰ میلیون بدهی دایرهٔ المعارف را پرداخت كردند. »

دایرهٔ المعارف تشیع هر بار با ۴ هزار نسخه منتشر می شود. ایشان در خصوص مخاطبان این مجموعه می گوید: «وزارت ارشاد مجبور است خریداری كند. وقتی به اینجا آمدم، آقای مسجد جامعی وزیر ارشاد بود و هر جلدی كه منتشر می شد، با درخواست آقای فانی و خرمشاهی ۷۵۰ جلد را با ۱۵ درصد خریداری می كردند. من هم خوشحال بودم، چون آن زمان نیاز چندانی به پول نداشتم. بعد از اینكه آقای مهاجرانی به وزارت ارشاد آمد، روزی ایشان را در یك مجلس سخنرانی ملاقات كردم و گفتم: نمی دانید وضع دایرهٔ المعارف تشیع چگونه است؟ دكتر محقق به ایشان گفت: حتماً خانم محبی از شما انتظار دارد. جواب داد: این خانم محبی كه من می شناسم، توقع بی جا از كسی ندارد. بعد از گذشت دو روز از طرف ایشان با من تماس گرفتند تا صبح زود به وزارت بروم. ایشان گفت دایرهٔ المعارف جزو كتابهای ضروری است كه طبق قرارداد باید پس از انتشار هزار نسخه از روی جلد خریداری شود. نام دایرهٔ المعارف در فهرست وجود داشت، اما ناشر آن مشخص نبود. ایشان گفت حالا به دنبال حقت برو. جلد هفتم دایرهٔ المعارف در دوره آقای مهاجرانی در هزار نسخه و جلد هشتم نیز ۳ روز بعد از رفتن او از وزارتخانه به فروش رفت. وقتی نوبت به خرید جلد نهم رسید، آقای مسجد جامعی مجدداً پیغام فرستاد كه دیگر به این شكل خریداری نمی كنم و بودجه ای برای خرید جلد نهم در اختیار نداریم. روزی در نمایشگاه كتاب آقای خاتمی و مسجد جامعی مقابل غرفه ما رسیدند. به آنها گفتم: كاش شما زمانی به غرفه امیرالمومنین(ع) آمده بودید كه قبل از آن تنها تلفنی احوالی از من پرسیده بودید. ۵ ماه و نیم است كه جلد ۹ دایرهٔ المعارف منتشر شده است و آقای مسجد جامعی پیغام می دهد بودجه ای برای خرید ندارد. چند روز بعد آقای مسجد جامعی درخواست قدری تخفیف كرد. از آن به بعد با ۵ درصد تخفیف به آنها هزار نسخه فروخته شد و برای جلد ۱۰ و ۱۱ نیز با همان تخفیف كتاب را خریداری می كنند. الان جلد ۱۲ را خریداری نكرده اند. آقای حداد عادل هم دستور خرید فوق العاده ای صادر كرد و ۵۰۰ دوره دایرهٔ المعارف برای مساجد خریداری شد. اسفند سال گذشته با این خرید بیشتر بدهی مؤسسه تسویه شد. »

دایرهٔ المعارف مدت زمانی بدون مجوز نشر منتشر می شد. خانم محبی با اشاره به آن روزها می گوید: «آن زمان اصلاً نمی دانستم باید مجوز داشته باشیم. اصلاً نمی دانستم مجوز یعنی چه. تقاضای كاغذ كرده بودم. گفتند نمی شود. همان روزها خانمی كه پدرش رئیس ایل كلهر بود و من در جبهه در سنگر او استراحت می كردم به دنبال من می گشت. روزی آقای گرمارودی دفتر من آمده بود. از ایشان سؤال كردم: شما از كجا كاغذ تهیه می كنید. ایشان برای مجله كاغذ تهیه می كرد. بنابر این دفتر مطبوعاتی را معرفی كرد. وقتی رفتم آنجا و درخواستم را مطرح كردم؛ خندیدند و نام مجله را پرسیدند. گفتم من مجله ندارم. گفتند پس اسم روزنامه ات چی است؟ گفتم اصلاً به من می خورد روزنامه داشته باشم. من كاغذ را برای كتاب می خواهم. وقتی بر می گشتم، خانمی از من پرسید ما دنبال خانم محبی هستیم كه می گویند خانه اش را فروخته و به دایرهٔ المعارف تشیع رفته، شما او را می شناسید؟ گفتم كسی كه شما به دنبال او هستید، من هستم. او گفت پدر من گفته است ما نمی توانیم او را كه این قدر در جبهه محبت می كرد رهایش كنیم. به زحمت منزلتان را پیدا كرده ایم، اما گفته اند آن را فروخته اید. ایشان گفت: اجازه بدهید با رئیسم حرف بزنم. آقای دكتر توكل رئیس ایشان، احترام بسیار زیادی برای من گذاشت و درعین حال گفت شما چطور توانسته اید یك سال و نیم بدون پول كارتان را دنبال كنید. بعد از گذشت چند جلسه هماهنگی با این خانم، توانستم با آقای مسجد جامعی روبرو شوم. آقای مسجد جامعی راهنمایی ام كرد تا با فرد دیگری ملاقات كنم. بعد از مدتی به من گفتند مجوز ارایه كاغذ شما تصویب شده است، اما شما اصلاً مجوز ندارید. با تعجب گفتم مجوز چیست. به وزارتخانه رفتم و بعد از چندی ما هم شدیم ناشر. مجوز نشر را به نام سعید گرفتم ولی از آنجا كه احترام دایرهٔ المعارف برای من بیشتر است روی تابلو محل كارم نوشته ام: دایرهٔ المعارف تشیع و نه نشر شهید سعید محبی. »

جواد صبوحی