داستان اول کتاب «مینروا» داستان سه دوست است که حکمت می فروشند. منظور از حکمت نیز نوشته یی ادبی یا فلسفی است. داستان با سبق و سیاق داستان های اعتراف گونه نوشته شده ولی رمزگونه بودن آن درست نقطه تضاد این داستان است. راوی قصد دارد اتفاقی را که در گذشته برای هر سه دوست رخ داده است، بازگو کند ولی همچنان پنهانکاری می کند و با کنایه و استعاره حرف می زند و در آخر نیز تنها چیزی که برای مخاطب باقی می ماند همین نام داستان است و مخاطب باید از نام داستان همه چیز را کشف کند و لابد با این کشف نیز به شهودی لذتبخش برسد.

برعکس داستان اول داستان دوم «مه و ماهی در ماسوله» طرح ساده یی دارد. راوی با بیتا (نامزدش) در اوایل آشنایی قرار گذاشته بوده اند ماه عسل را در ماسوله باشند ولی بعدها مریضی بیتا همه چیز را به هم زده است و راوی که حالا در یک حالت روانی به سر می برد تنهایی به ماسوله آمده است و در خیال خود فکر می کند بیتا هم به ماسوله خواهد آمد.

نشانه های به کار رفته در داستان نشان می دهد بیتا مرده است. راوی چند بار از تلفن عمومی ماسوله با بیتا حرف می زند ولی در آخر وقتی برادر بیتا آمده است تا او را از ماسوله برگرداند می فهمیم ۱۰روز است تلفن ها قطع بوده و کسی توی ماسوله نیست و تمام داستان تنها خیالپردازی راوی بوده است. داستان با اینکه طرح ساده یی دارد ولی نویسنده به عمد آن را پیچیده کرده و کمی هم چاشنی ابهام در آن قاطی کرده است. در این گونه داستان ها مخاطب با عدم قطعیت مواجه است و اغلب داستان های این مجموعه نیز با همین روش نوشته شده اند. مخاطب به جای سوال «چرا؟» یا «آیا چنین خواهد شد؟» به این سوال می رسد «چه شد؟» و هر جا به یک منطق نزدیک می شود تازه در آن موقع دو سوال قبلی به میان خواهند آمد. ولی در این داستان که من آن را جزء داستان های روانشناختی می دانم بعد روانی داستان بر ابهام درون آن چیره می شود و بعد دیگری که شاخصه داستان های این نوع است یعنی متافیزیک را از بین می برد و داستان با منطق روانشناختی افول می کند؛ اتفاقی که برای داستان «مه و ماهی در ماسوله» نیز افتاده و داستان با یک منطق روانشناختی همه چیز را در خود حل کرده است.راوی داستان «جن فروشی اجابیت» هم مثل اغلب راوی های اول شخص این مجموعه نویسنده است.

می شود گفت این داستان، داستان نوشتن درباره نوشتن است که اغلب بسیاری از نویسندگان امروز علاقه زیادی به این نوع نوشتن دارند که در ایران شاید بشود گفت برجسته ترین نماینده این نوع داستان ها هوشنگ گلشیری است. سر و کله زدن راوی نویسنده با یکی از شخصیت های داستان باعث به وجود آمدن فضایی می شود که دائم داستان بین واقعیت و خیال در گردش است. «جن فروشی اجابیت» نیز از این نوع داستان هاست. فضای وهمناک داستان در پاره یی از ابهام قرار دارد و عدم قطعیت به علت وجود راوی نویسنده کل داستان را در پاره یی از ابهام قرار داده است و تنها چیزی که می توان از دل داستان بیرون کشید گفت وگوهایی است که بین راوی و آقای اجابیت برقرار می شود. راوی که با دوستش به کلاردشت سفر کرده اند می خواهد چیزی از مغازه آقای اجابیت که دوستش قبلاً آنجا را به اسم جن فروشی اجابیت به او معرفی کرده است که بیشتر به یک عتیقه فروشی می ماند آن هم در کلاردشت خرید کند، ولی اشیای عتیقه مغازه هیچ کدام فروشی نیست و تنها چیزی که فروشی است جن های توی شیشه هایی است که آقای اجابیت عقیده دارد هر نویسنده یکی از آنها را دارد و حتی بعضی از نویسندگان جن های خود را پیش او برای فروش امانت گذاشته اند که اشاره می کند به جن ملکوت بهرام صادقی که بدقلقی هم می کند.

در پایان، داستانی که راوی تعریف می کند یکهو از دستش خارج می شود و اجابیت دیالوگی می گوید. راوی درست بعد از آن می گوید فکر نوشتنش را نکرده بودم و تازه اینجا است که برمی گردیم به شروع داستان؛ جایی که راوی می گوید شب برای آوردن چند تکه هیزم رفته بوده بیرون که جن زده شده است. و سوالی در ذهن مخاطب شکل می گیرد به این مضمون که «آیا آقای اجابیت جن است؟»، «پس اگر جن است چرا می گوید هر کاری می کند نمی تواند وارد یکی از شیشه هایی بشود که جن ها را درون آنها نگهداری می کند؟» و این سوال و پایان بندی داستان که راوی می گوید سایه بی سر آقای اجابیت را به وضوح می دیدم باعث می شود مخاطب برگردد و داستان را دوباره بخواند ولی تمام جذابیت داستان در عدم قطعیت موجود در دل داستان است؛ چیزی که برعکس داستان «مه و ماهی در ماسوله» بر اساس روند روانشناسی نوشته نشده است.

در حوصله این مقال نیست درباره تک تک داستان های این مجموعه حرف زد برای همین یک راست می روم سراغ داستان «موزه اشیای گم شده» که نام کتاب نیز هست و یکی از داستان های قابل تامل پیام یزدانجو و نگاهی اجمالی هم به دو داستان دیگر کتاب «خنده خانه» و «مسخ» خواهم داشت. «موزه اشیای گم شده» شیءشدگی انسان معاصر امروزی را نشان می دهد؛ انسانی که در هزارتوهای زندگی مدرن امروزی گم شده است. شاید در خوانش داستان وقتی ساسان شخصیت اصلی وارد آن موزه مرموز اشیای گمشده می شود و به جز اشیای گمشده به سالنی از انسان های گمشده می رسد این سوال برای مخاطب پیش می آید که چرا نام داستان با خود موزه در تضاد است؟ ولی مضمون داستان در همین تضاد نهفته است. این جابه جایی شاید تمام داستان یا نصف بیشتر داستان باشد. «موزه اشیای گم شده» غیر مستقیم زندگی امروز انسان مدرن را نشانه رفته است. هر کسی وارد این موزه می شود در هزارتوی این موزه ویران گم خواهد شد؛ موزه یی که خود چند تا از سالن هایش را درون خود گم کرده است.

و اما داستان «خنده خانه» گردهمایی تعدادی روشنفکرنما در ینگه دنیا است؛ روشنفکرنماهایی که گردهم آمده اند تا به هر وسیله یی که شده بخندند. حتی اگر این وسیله، پوشیدن لباس های خنده دار باشد و به قول راوی داستان، لباس هایی که آنها را شکل آدم های بی بته و بی کلاس کند. مهمانی که تمام می شود تعدادی که هنوز مانده اند دور هم جمع می شوند و برای هم داستان تعریف می کنند؛ داستان هایی که غیرمستقیم تا حدودی در شخصیت پردازی آنها کمک می کند. ولی اصل قضیه قرص هایی است که «امیر» یکی از مهمان ها به جمع خورانده است و «پروشات» یکی دیگر از شخصیت های داستان قرص ها را بین مهمان ها می گرداند و از اینجاست که مهمان ها تعادل روانی خود را از دست می دهند تا جایی که پروشات را می بینند که روی تراس بارانی اش را درمی آورد و بال های تاخورده اش را باز می کند و می خندد و به آسمان پرواز می کند.

شاید داستان داستان بهای خندیدن باشد.ولی راوی بدون دخالت، فضای شبه روشنفکری امروز را به تمسخر گرفته و در پایان جمله یی به داستان اضافه شده است با این مضمون که این داستان ادامه دارد. و در پایان این یادداشت می رسیم به داستان مسخ؛ داستانی که به صورت قصه نوشته شده است آن هم بر اساس طرحی از زندگی صادق هدایت. عنکبوتی که تار نمی تند و از خانواده عنکبوت ها تا وقتی که بتواند تار بتند، اخراج می شود. این عنکبوت که عنکبوتک نام دارد در گشت و گذار در دنیایی خارج از دنیای قبلی، با کرم و خرچنگ و عنکبوت آبی آشنا می شود ولی هیچ کدام او را به خانواده خود راه نمی دهند و در آخر عنکبوتک عاشق عنکبوتو (عنکبوت دریایی) شده است و عنکبوتو حتی می خواهد به خاطر عنکبوتک دریا را رها کند، ولی عنکبوتک قبول نمی کند و می گوید از آب و خاک بدش می آید و می خواهد توی هوا زندگی کند، پس عنکبوتو زیباترین تاری را که تنیده به او می دهد تا اقلاً با آن برای خودش خانه یی درست کند و وقتی خبر به همه جا می رسد که عنکبوتک بالاخره صاحب تاری شده است،عنکبوتک خودش را با زیباترین تار دنیا به دار می آویزد. مسخ نوعی قصه یی نمادین از زندگی صادق هدایت است که از منظر «پیام یزدانجو» به این طریق دیده شده است. ولی سوالی که لااقل این قلم پاسخی در خوانش داستان ها نیافت این بود که آیا این همه رد پا از صداق هدایت در داستان های این مجموعه از سر علاقه یزدانجو به صداق هدایت است یا قرار است بالاخره مخاطب در کنار هم قرار دادن این داستان ها به یک منطق یا مضمون خاصی هدایت شود؟ «موزه اشیای گم شده» را جدیداً نشر مرکز روانه بازار کتاب کرده است.

یوسف انصاری