محمد بیابانی دانش‌آموز منوچهر آتشی در اوائل دهه چهل از بوشهر به شیراز آمد تا دانشجوی من باشد و دوره دو ساله تربیت معلمی را در دانشسرای كشاورزی بگذراند و برود و معلم شود. در همان دوره و با همان كم‌سن و سالی‌اش با شعر آشنا بود و شعردوست، می‌گفت و می‌سرود، می‌آورد و می‌خواند و بعد از اتمام دوره و رفتنش نیز ارتباط و ارتباط شعری‌اش را با من داشت.

مكاتبه می‌كرد و شعرهایش را می‌فرستاد كه هنوز پاره‌ای از آنها نزد من است، شعرهایی هر چند بی‌چهره و خام ولی رگه‌هایی از شعرهای بعدی‌اش را در خود داشت و بعد از انقلا‌ب هم هرگاه به شیراز می‌آمد سراغی می‌گرفت و هرگاه در بوشهر بود تلفنی داشت و داشتم.

محمد از لحاظ سیاسی گرایش به چپ داشت و عجیب ضداستثمار و استعمار بود و ماند، چرا كه برخاسته رنج بود و فرزند كار و تا همین اواخر هم برای نواله ناگزیر مشغول و مجبور به كار فكری بود و كار جسمی، عرق‌ریزی روح و عرق‌ریزی تن با هم. در دفتر بازرگانی در بوشهر كار دفتری می‌كرد و نیز در ایامی خاص با دیگران به دریا می‌رفت، تور می‌انداختند به صید، ماهی یا میگو؟ نمی‌دانم و همین كار دوم مرض سینه‌اش را تشدید كرد و سرانجام سرطان كارش را ساخت. در زمینه شعر، محمد سال‌های سال كار كرد، هم غزل می‌گفت و هم شعر امروز و كمتر منتشر می‌كرد. دو كتاب از كتاب‌های سه‌گانه‌اش را نشر مركز بیرون آورد: <حماسه درخت گلبانو> و <زخم بلور بر زبانه الماس> و آخرین كتابش <دستی پر از بریده مهتاب> را نشر نیم نگاه. در <حماسه درخت گلبانو> و دو كتاب بعدی‌اش زبانی یكه، حماسی و پرتصویر و با تحشیه و توضیحاتی كه در پایان كتاب‌ها داشت، دانش و اطلا‌عات وسیع خود را با نثری رسا به چشم هوش خواننده می‌كشانید. اما در كتاب سوم تصاویر بیشتر شده‌اند و زبان گنگ‌تر و پیچیده‌تر و رنگین‌تر. محمد عجیب دقیق بود و پروسواس و پرحوصله و پیگیر كار.

یادم می‌آید در مطلب مفصلی كه بر كتاب <نم‌نم بارانم> باباچاهی نوشت و چاپ كرد، چنان موشكافانه نكته‌ها براین كتاب گرفته بود كه حرص آدم را درمی‌آورد. بعد از چاپ مقاله به او گفتم تا این اندازه زیر ذره‌بین بردن و نكته گرفتن بر این كتاب را روا نمی‌دارم و گفت مطلب بیش از اینها بوده است بگذریم. آخرین بار كه دیدمش چند سال پیش بود. مراسمی در بوشهر بود كه از تهران و چند استان جنوبی هنرمندان رشته‌های گوناگون را دعوت گرفته بودند. از فارس هم و مرا هم. به محض رسیدن به بوشهر سراغ آتشی را گرفتم و بیابانی را. شریف گفت هیچ‌كدام را به مراسم دعوت نكرده‌اند. از طرفی نه آتشی در بوشهر بود و نه ابوالقاسم ایرانی. در شب‌شعری كه داشتم گفتم جایی كه آتشی نباشد و بیابانی نباشد، چه جای من است و چه جای شعر امروزخوانی من.

یادم هست محمدعلی بهمنی حضور داشت، یك غزل خواندم پایین آمدم. شب بعدش دعوت داشتم به خانه بیابانی. رفتم، بهمنی هم آمد و تعدادی دیگر هم از شاعران. تا رسیدم محمد با آن سبلت مردانه و آن جثه آب رفته و كوچك شده‌اش، <استاد عزیز من> خطابم كرد و بوسید و تشكر كرد و سپاس گفت، به خاطر مطلبی كه در شب شعر گفته بودم و شعر نخوانده بودم. در خانه‌اش زیاد نماندیم. یكی دو شعر خواندم و خواند و خواندند و این دیدار خاطره شد و گذشت و بعد از آن شب بارها تلفن كرد و كردم و دیگر او را ندیدم تا حالش بدتر شد. <عصر پنجشنبه> ویژه‌نامه‌ای برایش تدارك دید با شعری هم از من. زنگ زد، صدایش رسا نبود، تشكر كرد. از حالش پرسیدم، گفت خراب و افزود ولی لطف دوستان زنده‌ام می‌دارد. نخواستم زیاد مزاحمش باشم و ناراحتش كنم. حس كردم كه رفتنی است. در دلم می‌گریستم: این هم محمد بیابانی و رفت. ‌

و اما نكته آخر در مورد او. محمد پیش از آنكه شاعر باشد انسان بود؛ انسانی بزرگ، انسانی احترام‌گذار به انسان و انسانیت كه با نوشته و گفتار و در نشست و برخاستش به همه درس انسان بودن می‌آموخت. آموزگاری بود كه از میان ما رفت. محمد چند كتاب چاپ نشده دارد و حتی بیشتر، كه افراد خانواده‌اش باید همتی به خرج دهند برای نشر آنها. یادش گرامی، یادش...