مانی حقیقی دو سال پیش با فیلم «کارگران مشغول کارند» به مفاهیمی چون «تقدیرگرایی» و «ازخودبیگانگی» و تنهایی آدم ها پرداخته بود. کارگران... فیلمی بود جمع و جور و دارای روایتی مینی مال، نسبتاً هنری و البته دوست داشتنی. حقیقی در «کنعان» هم به همین مضامین پرداخته با این تفاوت که «کنعان» دارای روایت و شخصیت پردازی هایی مبسوط تر و پرجزییات تر است. با این وجود کاراکترهای این دو فیلم از بسیاری لحاظ مشابه و دارای دغدغه هایی مشترک هستند. علت اینکه «کنعان» برای اکثریت تماشاگران مقبول تر و جالب تر از «کارگران...» است، جدا از استفاده از ستاره ها و سیستم تولید حرفه یی، روایت نسبتاً کلاسیک و ملودراماتیک «کنعان» است که مسلماً نسبت به شیوه روایت فیلم قبلی، برای اکثر تماشاگرانی که به این نوع روایت پردازی عادت دارند، جذاب تر و قابل درک تر است، با این وجود شخصاً «کارگران...» را فیلمی دوست داشتنی تر دیدم.

هر چهار کاراکتر اصلی فیلم «کنعان» تنها و ازخودبیگانه هستند که البته در میان آنها، دو کاراکتر زن فیلم مینا و آذر (ترانه علیدوستی و افسانه بایگان) از محوریت بیشتری برخوردارند و تاکید بیشتری روی آنها صورت می گیرد؛ کاراکترهایی دلزده، جدا از هم، سرگردان و عاجز از تصمیم گیری که «تحمل» برایشان سخت است. فیلم در میزانسن هایش هم بر تنهایی و جدایی کاراکترها از هم و «زندانی بودن آنها» تاکید می کند. در کمتر نمایی از فیلم است که مرتضی (محمدرضا فروتن) و مینا در یک نمای واحد دیده شوند. کاراکترها در اکثر مواقع در فضاهای بسته و محدود تصویر می شوند. خانه بوی تعفن می دهد. مینا حس می کند در تمام این مدت «کسی نشده»، زندگی خانوادگی را قانع کننده نیافته و آرزوهای خود را در ادامه تحصیل در کانادا می جوید.

مرتضی در محل کارش هم، در بالای آن ساختمان در حال ساخت و بی حفاظ، در موقعیتی دلهره آور و مخاطره آمیز است و سفر استعاره یی است از فرار و جست وجو. به نظر می رسد حسرت گذشته و شاید عشق نافرجامش (به مینا) همیشه آزارش می دهد. آذر یک بار خودکشی کرده و به خاطر دیوارهایی که به نظر می رسد همیشه راهش را سد کرده اند (و در بعضی میزانسن ها هم در پس زمینه تصویرش قرار دارند) بیم این می رود بازهم به خودنابودگری کشیده شود. فیلم از نظر ترسیم کاراکترها و ترسیم کشمکش های درونی و لاینحل آنها، موفق و تاثیرگذار است و تا حدی به فیلم های هنری اروپای دهه های پنجاه و شصت شبیه شده. داستان فیلم در درجه اول داستان کاراکترها و احساسات و افکار درونی آنهاست. فیلمنامه نویسان (حقیقی و اصغر فرهادی) به خوبی توانسته اند با حداقل صحنه ها و دیالوگ، پیش زمینه قابل قبولی از زندگی گذشته کاراکترها بسازند؛ پیش زمینه یی که احساس و افکار کنونی کاراکترها را تا حدی توجیه می کند.

با این وجود فیلم به درستی قصد ندارد تمام اعمال و احساسات کاراکترها را توجیه کند. ابهامی که در روایت و به خصوص در انگیزه های کاراکترها تنیده شده از یک طرف تماشاگر کنجکاو را به ورودی کاوشگرانه به دنیای کاراکترها وامی دارد و از طرف دیگر بر کور بودن گرهی که فیلم درصدد مطرح کردنش است، تاکید می کند (مساله انسان و تضادهایش در زندگی). تصادف نقش زیادی در پیشبرد وقایع داستان و رسیدن به نتیجه پایانی دارد (اگر آذر نمی آمد، اگر مادر مرتضی نمی مرد، اگر ماشین مرتضی با گاو تصادف نمی کرد - تصادفی که به نوعی شبیه «قربانی کردن» برای برآوردن حاجت است، - استفاده از تعلیق های مبتنی بر فرضیه سازی های اشتباه (که به خصوص در سکانسی که مینا حدس می زند خواهرش خودکشی کرده و سراسیمه به خانه می آید به شکلی کاملاً کلیشه یی مورد استفاده قرار گرفته) و تعیین ضرب الاجل علنی برای افزودن بر تعلیق (مینا باید حتماً دوشنبه طلاق نامه را بدهد؛ مینا باید حتماً قبل از آن به دیدار مادر مرتضی برود) تا حدی باعث پرت شدن حواس تماشاگر از کاراکترها و جلب نظرش به افت و خیزهای بیرونی داستان است.

پایان بندی فیلم، با وجودی که ظاهراً و تا حدی، یک پایان خوش به نظر می رسد، گرچه تا حدی مشکلات بیرونی کاراکترها را، فعلاً، حل شده نشان می دهد و قصه را به سرانجامی ظاهری می رساند، اما به درستی، کشمکش های درونی کاراکترها را حل نشده باقی می گذارد (به خصوص در مورد مینا) و به این وسیله بر ادامه یافتن و غیرقابل حل بودن این گره ها و کشمکش های درونی تاکید می کند. این پایان بندی، در درجه اول نه به خاطر تعقل و رسیدن کاراکترها به یک نتیجه منطقی، بلکه محصول تصادف و باز هم یک سردرگمی دیگر است. دلیل مینا برای ماندن، بسیار سست و غیرمنطقی و مبین عجز او در تصمیم گیری است. در واقع بین رفتن و نرفتن مینا، فرق چندانی نیست و مینا، حتی اگر بماند هم، همان کشمکش ها را خواهد داشت و صورت مساله به قوت خود باقی خواهد ماند.

یکی از وظایف هنر، به خصوص در جهان سوم، انعکاس مشکلات اجتماعی آدم هاست و مشکلات اقتصادی، بازهم به خصوص در جهان سوم، ریشه اصلی مشکلات اجتماعی این جوامع است. درست است که وظیفه سینما، صرفاً نمایاندن فقر و بدبختی مردمی که در اختلاف شدید طبقاتی زندگی می کنند نیست اما نمی توان منکر سرچشمه گرفتن بسیاری از مشکلات مردم کشورهای جهان سوم - که کشور ما هم افتخار عضویت در آنها را دارد، - از مشکلات اقتصادی شد. آیا فقر و بیکاری و تلاش هایی که اکثریت مردها برای داشتن یک زندگی حداقلی گرفتارش هستند، علت اساسی افسردگی و بسیاری از مشکلات نظیر از خود بیگانگی و جدایی و... نیست؟ واقعاً چند درصد از مردم ایران از نظر اقتصادی در سطح مرتضی و مینا هستند؟ چند درصد از مردها برج ساز هستند و چند درصد از دخترها می توانند برای ادامه تحصیل به کانادا بروند؟ شاید عده یی بگویند این ربطی به یک فیلم ندارد اما «کنعان» مطمئناً قصد ندارد به مشکلات «طبقه مرفه» جامعه بپردازد و سعی دارد موضوعاتی کلی و «انسانی» را مطرح کند. این چیزها شاید در کشورهای غربی که اکثریت مردم حداقل شرایط زندگی مناسب را دارند، چندان صدق نکند اما مطمئناً در کشوری چون ایران، مصداقی عینی دارد.