بعد از تماشای «کنعان» اولین سوالی که به ذهنم آمد این بود که آیا نسخه یی که ما به تماشای آن نشستیم نسخه کامل مورد نظر کارگردان و خالقان فیلم بوده؟ حس من این بود که فیلم در لحظاتی کم دارد و این کم بودن نه صرفاً ناشی از ارجاع کارگردان به ذهنیت تماشاگران، که ناشی از دخالت های بیرونی است، یا شاید هم البته تلاش خود سازنده برای اشاره یی مبهم به موضوعی ممنوع در هاله یی از ابهام. مهم ترین سوال ذهنی ام حس کمبود یک گره اصلی، یک گره پنهان، در روابط میان انسان های فیلم است. برخی لحظات فیلم را کنار هم می چینم؛ مینا و آذر با اتومبیل به خیابانی می روند که مدرسه ابتدایی دخترانه یی در آن واقع است، مینا از اتومبیل پیاده می شود، وارد خانه یی می شود، در خانه کند و کاوی می کند و... و ناگهان صحنه قطع می شود، دقایقی بعد علی در حال دیالوگ با آذر اشاره می کند که در سال عروسی مینا و مرتضی تحصیل را نیمه کاره رها کرده. آذر می پرسد؛ «چرا؟»، علی پاسخ نمی دهد، صحنه بعد؛ لحظاتی بعد علی آذر را به خیابانی که خانه اش در آن واقع است می آورد، آذر خیابان و مدرسه دخترانه در آن را بازمی شناسد و فوری واکنش نشان می دهد و بی توضیحی می رود... چرا؟
یک دیالوگ قبل تر را به خاطر می آورم؛ جایی که مینا به علی می گوید؛ «همه عوض شده اند، اما تو عوض نشده یی.» علی می گوید؛ «یعنی این خوبه که من عوض نشده ام؟» مینا جواب مثبت می دهد... (ذهن شکاک می گوید احتمالاً واکنش مینا پس از خروج از خانه علی به گونه یی بوده که مساله یی را در ذهن آذر رقم زده که بعداً او را به واکنش آنچنانی واداشته ) و... یعنی رمز اصلی داستان، گره واقعی کشاکش این انسان ها، یک عشق پنهان، یک عشق ممنوعه بوده؟ این پاسخ بیشتر از هر پاسخ دیگری برای رفتار و کنش های آدم های فیلم مناسب جلوه می کند و اما بعد؛ کنعان ملودرام خوش ساختی است، فیلم تماشاگرش را تا به انتها با خود می کشاند و دنیای خیالی روی پرده را بسان واقعیت جاری برای او جلوه می دهد و این مساله کمی نیست.
اگرچه فضای فیلم به شدت شیک و مدرن شده است اما تماشاگر این کاراکترها از آن طبقه اجتماعی را می پذیرد و با آنها ارتباط برقرار می کند. شاید مهم ترین مساله در مورد یک ملودرام خانوادگی ریتم فیلم است چرا که عموماً در این نوع فیلم ها دیالوگ نقش کلیدی را بازی می کند و این تکیه بر دیالوگ برای پیشبرد داستان عموماً بر ریتم فیلم تاثیر منفی می گذارد، اما در کنعان ریتم فیلم، به خصوص در یک سوم فیلم که اتفاقات و برخوردهای پیاپی در آن صورت می گیرد، مناسب است و این هم از عوامل جذابیت فیلم است، اگرچه این مساله این توقع را هم پیش می آورد که ای کاش ریتم کل فیلم این گونه بود و در فصول آغازین تمام داستان و تمام لحظات آن، روایت نمی شد و برخی صحنه ها به فضای ذهنی تماشاگران ارجاع می شد تا لحظاتی از فیلم زائد و کشدار به نظر نرسند.
اگرچه داستان به ظاهر ساده و دو خطی «کنعان» پیچ های متعددی دارد و هوشمندانه سعی شده خط داستانی با رمز آمیز جلوه کردن جذاب تر به نظر برسد، اما در نگاه عمیق تر، تکیه بر عنصر تصادف، منطق داستانی فیلم را زیر سوال می برد؛ «زوجی ده سال است در کنار هم زندگی می کنند، سپس قرار می شود آنها از هم جدا شوند، طی تنها یک هفته این اتفاقات رخ می دهد. زن می فهمد که باردار است، خواهر او پس از بیست سال دوری از وطن به خانه برمی گردد، مادر مرد فوت می کند و...» این توالی اتفاقات تصادفی منطق داستان و عامل باورپذیری آن را خدشه دار می کند.اما «کنعان» لحظات جذاب زیادی دارد، فصل خلوت مرتضی در اتاق مادرش یک صحنه تاثیرگذار مثال زدنی است، عزاداری و غم از دست دادن بارها و بارها و بارها در سینما تصویر شده اند اما ایده فیلم «کنعان» ایده یی نو و متفاوت است و در ساده ترین فرم انگیزش احساس تماشاگر را موجب می شود.
فصل پناه بردن زن به همسرش که به تمامی در سیاهی مطلق روایت می شود هم از آن فصول جذاب و حساب شده است و فصل پی بردن مینا به زخم پنهان شده زیر مچ بند آذر هم و...نکته؛ «کنعان» شاید اگر در نیمه نخست جمع و جورتر می شد یا شاید اگر گره های دراماتیک بیشتر (و پرانرژی تری) نظیر همان عشق ممنوعه پنهان می یافت، فیلم بهتری می شد، اما این به آن معنا نیست که نسخه فعلی فیلم بی ارزش است. «کنعان» در روزگار کمبود فیلم خوب و به خصوص در روزگار کمبود فیلم های ملودرام قابل بحث، فیلم متفاوت، متمایز و لاجرم «خوبی» است. |