در کمتر از سه چهار ماه اتفاق افتاد . ترکش های انفجار پدیده ای به نام محسن نامجو با شعاع گسترده ای پخش شد و خیلی ها را به تولد یک ستاره متفاوت ، دانا و پر نور امید وار کرد؛ یک ستاره مولف. کسی که به نظر می رسید جرقه نباشد و سخت امیدواریم که نباشد.
● بهمن ۸۵ در سفر هلند، سری به كنسرواتوار روتردام زدم تا از شرایط پذیرش دانشجو سوال كنم. منشی هلندی كه فرم مربوطه را پر می كرد، وقتی نامم را پرسید چشم هایش گرد شد. لحظاتی مرا تنها گذاشت. بعد از دقایقی برگشت و مرا پیش رئیس آموزش كنسرواتوار در طبقه سوم برد. آن خانم بلافاصله با دیدن من، دو كلمه را با هیجان به زبان آورد: «محسن نامجو، ترنج.» بعد از ترجمه حرف های او، توسط دوستم رضا، فهمیدم كه تقریبا تمام ایرانیان ساكن روتردام آلبوم «ترنج» را شنیده اند و برای یكدیگر از جمله این خانم هلندی كپی كرده اند.
● چند ماه پیش، در یك صبح جمعه زمستانی بعد از دو شبانه روز كار مداوم در استودیو، با ظاهری خسته و ژولیده كه به هر كسی می مانست جز موزیسین، راهی منزل بودم. به محض نشستن در تاكسی صدای قطعه ترنج را شنیدم. دقت كه كردم، دیدم جوانكی با ظاهری بسیار آراسته و موقر در حال شنیدن موسیقی از طریق هدفون است و صدای ترنج از mp۳ پخش می شود. نمی توانم احساس آن لحظه ام را دقیقا بیان كنم. احساسی كه در دوسه سال اخیر یكسره با من بوده است.
در حالتی میان غلبه پرهیجان و عدم آن، دستی به شانه طرف زدم و پرسیدم نام قطعه ای كه می شنود چیست و از آن كیست. شاید فقط به این خاطر سوال می كردم كه با شنیدن اسم خودم توسط او، از این بابت كه نامم دزدیده نشده باشد، خیالم راحت شود. طرف با توجه به ظاهر ژولیده من با اكراه هدفون را از گوشش درآورد و رو به من گفت كه چه می گویم. پرسیدم: آقا ببخشید اسم این خواننده را می خواستم بدانم. با اكراه بیشتر جواب داد كه محسن نامجو و خیلی سریع از ادامه گفت وگو سر باز زد. البته حق هم داشت، چون ظاهر آدمی كه از او سوال كرده بود، هیچ گاه نمی توانست از سطح مخاطب موسیقی كوچه بازاری بالاتر باشد و آن جوان به عنوان مخاطب موسیقی خاص نمی خواست وقتش را به صحبت با هر كس و ناكسی تلف كند، حتی اگر آن كس و ناكس خود خواننده باشد.
● از وقتی كه ضبط دو آلبوم «جبر جغرافیایی» و «ترنج» تمام شد با خودم عهد كرده بودم كه تا روشن شدن مساله مجوز، به هیچ عنوان قطعات را در اختیار كسی نگذارم و در این سختگیری حتی مادرم را مستثنی نكردم. دوسال تمام پیرزن به خاطر دوری اش از من و برای رفع دلتنگی هایش تقاضای در اختیار داشتن این قطعات را می كرد و من خام دستانه او را به صبر دعوت می كردم. غافل از اینكه در این مدت كسی كه این دو آلبوم را نشنیده بود، خواجه حافظ شیرازی بود.
نوروز امسال گند كار حسابی درآمد و دیگر آبرویی از من پیش مادرم باقی نماند. به این ترتیب كه هنگام صحبت تلفنی به بهانه تبریكات عید به من خبر داد كه همسایه دیوار به دیوارش در مشهد آلبوم ترنج را با صدای بلند گوش می كند. پیرزن از من پرسید: مادرجان هنوز هم خیال می كنی كارهایت پخش نشده و هنوز فكر می كنی وقتش نشده تا مادرت هم نسخه ای از آنها را داشته باشد؟
● در نشریه نسیم ویژه نوروز ۸۶ همزمان با همشهری جوان و یكی، دو نشریه دیگر مصاحبه یا مطالبی درباره این حقیر چاپ شده بود. مطلب نشریه مذكور با یك نظرخواهی از اهالی موسیقی همراه بود مبنی بر این كه بهترین قطعه یا شعر یا آلبوم یا خواننده سال ۸۵ را از دید خود انتخاب كنید. گویا حدود ۶۰ درصد انتخاب ها شامل حال من می شد، اما نكته مهم این نبود. آنچه توجه مرا جلب كرد جمله ای بود كه در توضیح بالای صفحه نظرخواهی آمده بود.
جمله ای با این مضمون كه طبق این نظرخواهی می توان بنیامین را پدیده شش ماه اول ۸۵ و نامجو را پدیده شش ماه دوم دانست، اما جالب است كه از این پدیده شش ماه دوم تاكنون هیچ اثری به طور رسمی یا مجوزدار و حتی با كیفیت ضبط استاندارد در اختیار مخاطبان قرار نگرفته است. این موضوع برایم شدیدا غمگین كننده بود. احساس آدمی را در نظر بگیرید كه دارایی هایش، چه مادی و چه معنوی، به غارت رفته است.
آدمی كه شاهد است حاصل سال ها دریافت، غم، شادی، تحقیق، مشاهده و مطالعه اش به راحتی در دسترس همگان است، بدون آنكه بداند عامل این چپاول چه كسی بوده است. چپاولی كه اگر چند ماه دیرتر اتفاق می افتاد، لااقل كالایش از كیفیت بهتر و مطلوب تری برخوردار بود. باور كنید حتی اگر حاصل این ارزشیابی، دستیابی به بزرگ ترین جوایز مادی و معنوی باشد، باز هم این یغما را برای آدم توجیه نمی كند.
در تمام آن لحظاتی كه شاهد شناخته شدن ام بین اقشار مختلف بودم، همیشه این احساس دوگانه غم و شادی با من همراه بود. شادی از اینكه بالاخره حاصل كار من هم شنیده شد و غم به خاطر اینكه «پس حق و حقوق من چه می شود؟ و آن را از چه كسی باید گرفت؟» در این میان شاهد لطف های زیادی هم از راه های مختلف بوده ام. مثلا در مكان هایی از جمله چند گالری نقاشی بعضی از حلقه های دوستانه در ازای كپی سی دی مبالغی را جمع كرده بودند تا در اختیار من قرار دهند. یا شاهد این بودم كه بارها و بارها مخاطبانم آنها كه سی دی ها را مجانی به دست آورده بودند، این قول را به من دادند كه به محض به بازار آمدن اولین سی دی خود آنها جزو اولین خریداران باشند.
● چند هفته پیش، با یكی از دوستان در كافه موزه سینما به قصد رفع خستگی و چاق كردن نفسی نشسته بودم. خانم جوانی پیش من آمد، آشنایی داد و با خوشحالی یك سی دی نشانم داد. با تعجب بیشتر پرسیدم كه آن سی دی چیست؟ مجموعه ای كامل بود از تمام كارهای پخش شده به اضافه فیلم مستندی كه سامان سالور درباره من ساخته بود. با تعجب پرسیدم كه آن سی دی را از كجا تهیه كرده؟ كاملا سرخوشانه گفت كه از سی دی فروشی كنار كافه خریده است. با شنیدن كلمه خرید، دیگر احساسم حس توأمان غم و شادی نبود.
چیزی بود میان خشم و تعجب. بدیهی بود كه آن خانم و بسیاری دیگر از خریداران مثل او گمان می كردند كه من در جریان چنین معاملاتی هستم و حتی از آن نفع می برم. با اصرار دوستم به سی دی فروشی رفتیم. از اینجا به بعد ماجرا را بهتر بود كه می دیدید تا بخواهید از طریق این متن پیگیری كنید. كم كم بحثی بی سرانجام آغاز و تبدیل به بلبشویی بی فرجام و فضاحتی پایان ناپذیر شد.
باتلاقی كه موضوعش من بودم، اما بیشتر از هر كسی خطر فرورفتن و غرق شدن در دور و بر خود من می چرخید. سوال ما این بود كه چرا قطعه ها را می فروشید و اصلا از كجا می آورید و مرد فروشنده، در عرض پنج دقیقه فی البداهه ۱۰ الی ۱۲ روایت برای ما ساخت كه در كمتر از چند ثانیه یكی پس از دیگری دروغ از آب آمد. تا اینكه بعد از خلع سلاح شدن در برابر نگاه پرسان و عصبانی ما شمشیرهای دیگری را از رو بست.
یكی اینكه ما تجارت می كنیم و قوانین خودمان را داریم، حرفی كه بیان صریح تر آن این است كه آقای مولف! هر كس می خواهی باش ما قطعه هایت را می فروشیم، پولش را هم به جیب می زنیم و هیچ كاری هم نمی توانی بكنی. یكی دیگر از شمشیرها این بود كه آقای فلانی! ما از انبوه دوستداران تو هستیم و با موسیقی تو زندگی ها كرده ایم. برداشت ما براساس موسیقی ات از شخصت تو این بود كه رهاتر از آن هستی كه در بند منافع مادی باشی و یكی هم اینكه، اصلا مقصر خودت هستی. باید حواست را جمع می كردی تا قطعه هایت پخش نشود و تازه باید از خدایت هم باشد كه ما داریم معرفی ات می كنیم و برایت مخاطب پیدا می كنیم.
حالا شما خودتان را جای من بگذارید. باید از سنگ باشی كه سرت را به دیوار نكوبی. وقتی از تو می خواهند وارسته باشی و در مقابل سرقت دارایی ات حرفی نزنی و راهت را بكشی و بروی، وقتی می گویند دستت به جایی بند نیست، هر كاری می خواهی بكن و تازه مولفان باسابقه تر و معتبرتر از تو هم در برابر اتفاق های مشابه نتوانسته اند كاری كنند.
● شاید باور نكنید ولی من مالباخته در اوج عصبانیت و آزردگی برای آن سی دی فروش حق قایل بودم. به جای صفت هایی چون دزد یا پررو، ترجیح می دهم از كلمه «عجیب» برای توصیف چنین آدم هایی استفاده كنم. آن سی دی فروش عجیب بود، چون ما در وضعیت عجیبی به سر می بریم كه نه تنها فضای فرهنگ و هنر بلكه تمام شوون زندگی مان را در بر گرفته است.
ما در جامعه ای زندگی می كنیم كه در آن خیره شدن عادی دو شهروند به یكدیگر به راحتی می تواند به دعوا و منازعه منجر شود. ما به دیگری به عنوان دشمن نگاه می كنیم. مشكل هر كس، مشكل خودش است و حتی اگر چیزی یا كسی را دوست داشته باشیم یك آن به مسوولیت مان در قبال او فكر نمی كنیم. بعد از ملاقات با آن سی دی فروش، ملاقاتی با بعضی از اهالی فرهنگ، چند ناشر موسیقی و... داشتم و چیزهایی دستگیرم شد كه وظیفه انسانی خود دانستم شخصا بازگردم و در فرصتی مغتنم از آن سی دی فروش عذرخواهی كنم. |