حضور آرا و فراگیری افکار روشنفکران دهه ۵۰ در متن جامعه و حتی رسیدن آثار آنها به دانش آموزان آن سال ها و پیوند پیامشان با مسائل گروه های مختلف مردم از موفقیت های آنان بوده و گرم نبودن تنور روشنفکران معاصر و نقد افکار آنان چه در محافل خاص و گسست آنها از متن جامعه از بداقبالی اینان است. هر چند نواندیشان امروزین انگار چندان دغدغه مسائل مردم را نیز ندارند.
تفاوت این دو نحله روشنفکری را با دکتر حسن محدثی استاد دانشگاه مطرح کردیم که او نیز بر فقدان سپهر معنابخش اشاره کرد.
اگر بخواهیم مقایسه یی بین روشنفکران دهه ۵۰ با روشنفکران دهه های ۷۰ و ۸۰ انجام دهیم، تعمیم دیدگاه و نظرات روشنفکران دهه های پیشین به عموم جامعه بیشتر از روشنفکران معاصر است. مباحث روشنفکران دهه پیش از انقلاب با مسائل مردم گره خورده بود. اگر بخواهیم مشخصات و ویژگی های این دو نسل از روشنفکران را بشماریم، شما به چه مواردی اشاره می کنید؟ به لحاظ موضوعی، موضوعات آنها دارای چه مشخصاتی بود؟
من اگر بخواهم این موضوع را از منظر جامعه شناسی مورد بررسی قرار دهم اولین نکته این است که بین این دو نسل از روشنفکران یک فاصله زمانی است که در این فاصله یک جنبش فراگیر اجتماعی و یک تغییر اجتماعی کلان رخ داده است. روشنفکران دهه ۵۰ کسانی بودند که خواهان تغییر بودند و روشنفکران دهه ۸۰ کسانی هستند که پیامدهای تغییر را مشاهده، حس و لمس کردند، بنابراین جهانی که در آن زندگی می کنند و درگیری هایی که دارند متفاوت است.
اینان از پیامدهای ناشی از تغییر رنج می برند، یا به دنبال راه های برون شد از مشکلات اجتماعی یا فکری و انسانی آن هستند. در حالی که قبل از آن روشنفکران قصد تغییر داشتند و حس تغییر را می پروراندند. آنها به فکر برون شد از انسداد سیاسی جامعه خود بودند و نهایتاً به سمت یک انقلاب اجتماعی بزرگ فرا خوانده شدند.
بنابر این می توانیم بگوییم با دو دسته از روشنفکران روبه رو هستیم، روشنفکرانی که از نوع روشنفکران پیامبرگونه هستند، چنانکه شریعتی هم می گوید؛«روشنفکر پیامبری است که به او وحی نمی شود.» نمی گوید روشنفکر انسانی مدرن است و تفکر مدرن دارد و می خواهد روشنگری کند. او از روشنفکری به عنوان انسانی که دارای خود آگاهی است صحبت می کند لزوماً تحصیلات عالیه و شناخت دنیای مدرن را لازمه روشنفکری نمی داند.
به تعبیر دیگر وقتی او می گوید روشنفکر، به معنایی که ما از روشنفکران یاد می کنیم، نیست.
او می خواهد کار آگاهی بخشی را تا انتها پیش ببرد. در نتیجه روشنفکری از نظر شریعتی باید با زبان های مختلف اقشار جامعه آشنا باشد. با اقشار مختلف بتواند حرف بزند. با کودکان، با زنان، با کارگران، با گروه های مختلف. او خود را از زبان فاخر علمی و تخصصی پایین می آورد، در نتیجه می تواند با گروه وسیع تری گفت وگو کند. این الگو قبل از انقلاب پذیرفته شده بود، به ویژه در طرز تفکر مارکسیستی. مارکس در تز فوئر باخ می گوید تاکنون فیلسوفان جهان را تفسیر می کردند، ما می خواهیم جهان را تغییر دهیم. در نتیجه باید وارد عمل شویم و وارد دایره وسیعی از جامعه می شویم. اما نویسندگان بعد از انقلاب، این دگرگشت اجتماعی را دیده اند و آثار مثبت و منفی آن را تجربه کرده اند، اما در حال حاضر خواست دگرگونی مطرح نیست.
بسیاری این دگرگونی را منفی تلقی کردند. خیلی ها با نگاه انقلابی به آن انتقاد کردند. برخی کسی مثل شریعتی را در این تحول به عنوان یک مقصر معرفی کردند. الان با گروهی از روشنفکران مواجه هستیم که شناخت برای آنها مقدم است.
آیا روشنفکران دسته دوم هم خواهان تغییر هستند یا خیر؟
خواهان تغییر هستند ولی عملاً برای آنها اولویت ندارد. روشنفکران خواهان تغییر قبل از انقلاب، شناخت را برای شناخت نمی خواستند، آنها شناخت را برای تغییر می خواستند و روی «عمل» تاکید داشتند.
آنها عمل را هم یک مجرای دستیابی به شناخت می دانند. حقیقت در نظر آنها یک چیز عام و همیشگی و ثابت نیست. این شناخت عام به عنوان یک نقطه آغاز است برای ورود به عمل و شناخت از طریق عمل پالوده می شود. طی پروسه عمل بر آگاهی های جدیدی دست می یابیم. شناخت قبل را نفی می کنیم. این محک عمل و فرآیند شناخت است. در این نگاه «حقیقت» به عنوان یک امر ابدی نیست که من به آن رسیده باشم، پس این شناخت خود را در عمل محک می زند. به همین خاطر در این نوع نگاه بحث پراتیک و تغییر اهمیت پیدا می کند.
اما روشنفکران بعد از انقلاب، روی معرفت خیلی تاکید دارند، انگار که می توان به یک حقیقت ثابت انتزاعی و فرا تاریخی باور داشت. اینجا تفکر و معرفت اهمیت پیدا می کند. به همین خاطر کار اینها در سطح تعلیم متوقف می شود و این کارهای فاخر برای عده یی خاص و مخاطب خاص باقی می ماند.
در این نحله از روشنفکران، دغدغه حرف زدن با زنان و کودکان را کمتر می بینیم. دغدغه حرف زدن با عموم مردم را کمتر می بینیم. قطعاً آنها دوست دارند حرف هایشان منتقل شود، منتها این کار را وظیفه خود نمی دانند و باید نیروهای واسطی پیدا شود و آن کار را انجام دهد. روشنفکران تغییر طلب صرفاً با فکر مردم کار ندارند، در واقع با تمام وجود انسان سروکار دارند. به همین خاطر ایده هایشان صرفاً در حد بحث فکری متوقف نمی شود. چنان که پیامبر صرفاً با شعور ما کار ندارد، بلکه قرار است او سیستم انگیزش، نظام ارزشی و روانشناسی ما را هم تحت تاثیر قرار دهد.نحوه بودن ما را هم تحت تاثیر قرار دهد. من بین نظام های فرهنگی تام و غیرتام تفکیک قائل می شوم. نظام های فرهنگی تام، هم ذهن انسان را، هم قلب انسان را و هم کنش انسان را تحت تاثیر قرار می دهند.
فرهنگ سه ساحت دارد، ساحت شناختی که به شناخت، تفکر و به ذهن مربوط می شود، ساحت ابرازی که به قلب و اگزیستان ما مربوط می شود و ساحت هنجاری که به کنش ما مربوط می شود.
نظام های فرهنگی تام همزمان به هر سه ساحت کار دارند. در این نظام های فرهنگی تام بحث شور و شعور به هم گره می خورد.
روشنفکرانی که اینگونه فکر می کنند، روی ایدئولوژی تاکید فراوان دارند. ایدئولوژی یکی از نظام های فرهنگی تام است چون هم قرار است فکر ما را عوض کند، هم وجود ما را عوض کند و هم جامعه ما را تغییر دهد.
اما روشنفکران بعد از انقلاب نقد جدی به ایدئولوژی دارند. این نقد هم علل روان شناختی دارد، هم علل جامعه شناختی. از آنجایی که آسیب های این تحول به پای ایدئولوژی نوشته شد، در نتیجه این نوع نگاه را در بین روشنفکران بعد از انقلاب کمتر داریم.
روشنفکران معاصر چه تعریفی از خود ارائه می دهند؟
آنها خود را بیشتر به عنوان معلم تعریف می کنند. مثلاً آقای جلایی پور و دکتر سروش از فضای روشنفکری با عنوان «مدرسه» یاد می کنند که یک سیستم خاص برای تعلیم است.
در واقع مدرسه یی که استدلال کردن را آموزش می دهد؟
بله یک نظام تعلیمی خاص است. در آن مدرسه یک نوع انسان های فرهیخته خاص را تربیت می کنند. ولی اینها لزوماً به دنبال تغییر اجتماعی نیستند. اگر هم بخواهند بحث تغییر را پی بگیرند، در سطوح دیگری به صورت طراحی تدریجی جامعه، آرام آرام با یک نگاه علمی پیش می روند.
در واقع آنها به مهندسی اجتماعی فکر می کنند؟
بله دقیقاً، آنها مدل علمی را مطرح می کنند. اینجا دیگر شور پیامبری وجود ندارد. پیامبر می خواهد نظم اجتماعی را در هم ریزد. فرق بین سقراط و افلاطون چیست؟ سقراط نظم اجتماعی را هدف قرار می دهد. به همین دلیل مشکلات بعدی را تحمل می کند.
حالا اگر بخواهیم این موضوع را از منظر جامعه، نه از منظر روشنفکران بررسی کنیم، به چه نتیجه یی می رسیم؟ جامعه رها شده به حال خود و روشنفکران جدا شده از مردم این جامعه به چه سمت و سویی می رود؟ این گسست را چه نیروهایی پر می کنند؟
راستش سوال سختی است. ولی از نظر من، ما الان دچار یک خلاء اجتماعی و هویتی هستیم. از یک طرف ما نمی توانیم به روشنفکر بگوییم که شور پیامبرگونه داشته باشید، چرا که این یک امر اکتسابی نیست. شاید اقتضائات دوره خاصی است که انسان ها برای خود احساس رسالت می کنند و شور پیامبرانه دارند. لزوماً صرف بحث های فکری، صرف بحث های نظری چنین موقعیتی فراهم نمی شود.
در حال حاضر ما مشکل هویتی داریم؛ آن نیروی اجتماعی که بتواند به کنش معنوی ما معنا ببخشد. آنجا که شریعتی و امثال او از ایدئولوژی صحبت می کنند زیرا ایدئولوژی همه زندگی ما را جمع کرده و معنا می دهد.
در این شرایط من در زیر یک خیمه قرار می گیرم و می دانم که زیر این خیمه جایم کجاست.
انگار که ما فقط به دنبال کشف حقایق هستیم، انگار درگیری عملی با پدیده های ملموس نداریم. رسالت ما رسیدن به حقیقت انتزاعی است. اما واقعیت این است که آدم ها با واقعیت درگیرند، هرکدام از ما به نوعی دچار تشتت هستیم، ظاهراً در جهان روزمره هرکدام ما را به سمتی می کشند. من هیچ نیروی متمرکزکننده و جمع کننده یی ندارم که تجربه متعدد مرا در این دنیا جمع کند و تمرکز بخشد.
آیا جهت دهی وظیفه روشنفکران نیست؟
حرف من هم این است که ما این عنصر هویت بخش را کم داریم. در نتیجه ما احساس تشتت و تکه تکه شدن داریم و این تکه تکه شدن حس خلاء و حس بی معنایی را در ما زنده می کند. نبود سپهر مشترک یک خلاء جدی است. من این خلاء را در بین جوانان بسیار می بینم. این کاری است که نظام های فکری تام انجام می دهند.
در این دهه ها ما شاهد ظهور مکاتب عرفانی، روانشناسی بازاری، کلاس های خاص هستیم که می خواهند به افراد آرامش و معنا دهند، دلیل اقبال مردم به این کلاس ها و افکار، فقدان همان سپهر معنابخش را می رساند. یک راه حل این است که گروه های مرجع بتوانند پیوند خود را با بخش های مختلف جامعه برقرار کنند.یک بخش از این مشکل برمی گردد به این موضوع که یک نظام سیاسی گروه های مرجع را می خواهد خودش به وجود آورد. بنابراین نیروها و مرجع هایی که می خواهند مسیر خود را بروند، راهشان مسدود می شود و پیوند مردم با آنها قطع می شود.
مساله دیگر نظریه زدگی نخبگان جامعه است که در سطح بحث های نظری، در سطح تفسیر و شرح افکار دیگران متوقف می شود. ما در جامعه یی زندگی می کنیم که هنوز این جامعه شفاهی است. یعنی ارتباطات آن بیشتر شفاهی است تا کتبی. شاید روشنفکران به این مساله باید توجه بیشتری داشته باشند.
باید به یاد داشته باشیم که از تغییرات فکری فراتر رویم. به عنوان مثال شما می بینید که سرریزهای افکار شریعتی را در طرح ها، نقاشی ها و تقویم ها می بینیم. و روشنفکران معاصر نیز به این موضوع باید توجه داشته باشند و تجدیدنظرهایی در رویه های خود کنند.
تعلق به جمع باعث زایش انگیزش های جدیدی در انسان می شود. ولی اگر بخواهیم صرفاً مقاله بنویسیم، هیچ اتفاقی نمی افتد. به خاطر یک خطابه تغییری حاصل نمی شود.
پروین بختیارنژاد |