روز هشتم فیلم دلنشین ژاك وون دورمل حكایت غرق شدگی بشر در مرداب تصنع و خودفریبی است كه باعث می شود از اصل زندگی دور شود. هری نمونه ای از اینجور آدم ها است كه طوری گیر كرده كه خودش هم نمی داند از این دام چگونه رها گردد و اگر جراتش را داشت ترجیح می داد تفنگ پلاستیكی فرزندش واقعی می بود تا بلكه در آن لحظه كه آن را بر مغزش می چكاند همه چیز تمام شود و از دست این زندگی راحت آزاد شود. زندگی كه در زنگ ساعت و نان تست و ترافیك هفت كیلومتری و تكرار جملات تكراری كه خود نیز به آن اعتقاد ندارد خلاصه شده و هیچ چیز دیگری حتی زن و فرزند و عشق هم در آن جایی ندارد و این یعنی انفجار، كه بر سر دستگاه قهوه ساز خالی می شود. هری را حتی دیگر فرزندانش هم قبول ندارند، به عبارتی آنقدر انحراف او از زندگی زیاد شده كه كودكانش هم این نكته را می بینند ولی تكنولوژی به قدری هری را كور كرده كه متوجه این امر نمی شود. ژولی با وجودی كه در این محیط و جامعه زندگی می كند و از این عوارض مصون نیست اما زودتر پی به بی هویتی خویش می برد و برای یافتن خود واقعی اش (نه خودی كه زندگی ماشینی برایش ایجاد كرده) خانه را به همراه بچه ها ترك می كند تا بلكه لااقل بچه ها را نجات دهد. فیلم دعوتی به بازگشت به دوران كودكی و منزه بودن از تكنولوژی و بلایای آن است. هری بالاخره تصمیم می گیرد به مرخصی برود ولی خانواده اش او را نمی پذیرند، او تا حدی در منجلاب فرو رفته كه بدون پالایش روحی امكان بازگشت ندارد و باید تحولی اساسی در خود به وجود آورد و معنای حیات را درك كند بنابراین تنها مرخصی دیگر دردی از او دوا نمی كند. در اوج فشارها خداوند یكی از فرشتگانش را به كمك او می فرستد. نگرش جدید دورمل به بیماری سندرم داون در این فیلم تحسین برانگیز است. چهره فرشته گونه ای كه او از این دست بیماران ارائه می دهد كمك شایانی به تغییر نگاه مردم نسبت به این بیماران می كند.

هنگامی كه هری و جورج همدیگر را منگول خطاب می كنند، جورج خنده اش می گیرد چرا كه هری او را به دلیل دور انداختن گوشی تلفنش منگول می خواند در حالی كه او هم بسته شكلات جورج را بیرون انداخته است، پس از چند لحظه هری متوجه قضیه می شود و او هم به خنده می افتد. جورج نماینده دنیای معصومیت است كه وقتی در برابر هری كه تمامی استرس ها و پس مانده های جوامع شهری در او رسوب كرده قرار می گیرد تازه متوجه این پلیدی ها می شویم. هری برای درمان و یافتن راه درست و معیار زندگی و بازگشت به دنیای پاكی ها نیاز به ملاك سنجشی دارد كه روح بی آلایش جورج بهترین معیار آن است. جورج عقب مانده ذهنی است اما او از چه چیز عقب مانده است؟ اینكه كسی حاضر نیست با او ازدواج كند یا اینكه كار و شغلی ندارد؟ سنگ محك عقب ماندگی چیست؟ اینكه كسی با دوز و كلك های گرگ صفتانه شهری آمیخته نشده باشد و یا اینكه آداب زندگی در شهر را بلد نباشد؟ اینها همه پرسش های اساسی فیلم هستند؟ آیا با ملاك دیگری هری و امثال او عقب مانده نیستند كه حتی فرزندشان هم آنها را می راند؟ جورج مانند موهبتی به هری كمك می كند تا عقب ماندگی اش را جبران كند. از اقدام عملی او كه مانع كتك زدن همسرش می شود تا آموزش های مختلفی كه در این دو روز مرخصی به او می دهد. صحنه خداحافظی با ماشین ها، تاكیدی بر دوری از زندگی ماشینی و بدون احساس است. بارها شاهد تعجب و عصبانیت هری از دست جورج هستیم، از ورود او به مغازه كفش فروشی تا خواستن غذا و... در حالی كه هری توجه ندارد كه قراردادهای بشری نظیر پول برای جورج بی معناست و همین معاملات و دادوستد ها است كه بشر را مجبور به دست و پا زدن برای پول بیشتر جهت رسیدن به امكانات رفاهی كرده و نتیجه آن می شود كه در عوض كسب رفاه جسمی، آرامش خاطر و آسایش روحی از انسان دور می گردد. روز هشتم نشان می دهد كه در واقع این معامله ارزشمندی برای انسان نیست. هری به عنوان یك آدم مدرن امروزی از هیچكدام از موارد هفتگانه ای كه خدا در ابتدای پیدایش جهان آفریده(آب، رنگ، درخت، چمن، حیوان، كودك، باد) بهره ای نمی برد، پس در واقع از بیشترین عقب ماندگی و خسارت برخوردار است، جورج بسان پیغام آوری این موارد را برایش توضیح می دهد و هری غریبه را با آنها آشنا می سازد. جورج كودكی مرده هری را زنده می كند و این بزرگترین هدیه اوست. یك دقیقه سكوت و شنیدن صدای پرندگان همان گمشده هری است كه ذهن پریشانش به شدت به آن نیاز دارد. تاثیر شگرف جورج بر هری را در همایش بزرگ بانك شاهدیم، آنجا كه هری هم آداب را به یكسو می نهد و همایش را ترك می كند و با دسته منگول ها یكی می شود تا سفری به كودكی اش داشته باشد و نتیجه این مسئله هم زدودن كثافت های روحی اش و پذیرفته شدن دوباره توسط خانواده اش است. جورج كه رسالت و ماموریت خود را تمام شده می بیند دیگر طاقت دوری مادرش را ندارد و در پایان فیلم به او می پیوندد. صحنه های سوررئال و خیالی نوازش جورج توسط مادرش زیباترین صحنه های فیلم است كه از تصاویر واقعی تاثیرگذارتر درآمده است. روح مادر در غیاب جسمش وظیفه مراقبت از فرزند را به خوبی انجام می دهد. لحظات انتظار جورج برای آمدن مادر به دنبالش و سپس اشتیاقی كه موقع رسیدن به خانه مادری نشان می دهد و بعد سرخوردگی و ناراحتی از اشتباهی كه در مورد فراموشی مرگ مادر كرده، به خوبی تنهایی انسان در كره خاكی را انتقال می دهد. روز هشتم یك شعر ناب است كه دیدنش برای همه ضروری است تا حداقل لحظاتی از دنیای خالی از محبت و عشق كنده شویم و زندگی واقعی را تجربه كنیم و متوجه باشیم كه در چه منجلابی دست و پا می زنیم. به یاد بیاوریم لبخندهای زوركی و مصنوعی هری برای آموزش بیزینس را و مقایسه كنیم آن را با قهقهه های از ته دل او بعد از آشنایی اش با جورج، تا به عمق تحول روحی اش پی ببریم. فیلمبرداری خلاقانه فیلم هم به تاثیر لحظات آن افزوده است. در پایان دوربین در حالی كه از نگاه پینه دوز به جورج می نگرد، از او دور می شود تا به آسمان صعود كند و ما شاهدیم صعود و بازگشت روح پاك جورج نزد مادر / خدا هستیم. هری اصول كار و معامله را در زندگی هم به كار می برد و نمی تواند مرز بین كار و روابط دوستانه را تشخیص دهد، او خانواده و دوستانش را هم با پول می سنجد. هری در حالی به مسری بودن شور و اشتیاق و اعتماد به نفس اشاره دارد كه اصلاً چنین چیزی برای بشر امروزی باقی نمانده و آنچه در دنیای مدرن در حال سرایت است، تنهایی و افسردگی و استرس است.