دیكتاتور بزرگ

«سقوط» سومین فیلم مهم درباره ده روز آخر زندگی هیتلر است كه با فاصله زمانی زیادی از دو فیلم «هیتلر: ده روز آخر» (۱۹۷۳) و فیلم «پناهگاه زیرزمینی» (۱۹۸۱) ساخته شده است.

«سقوط» كه در مقایسه با دو فیلم یاد شده ساختار بهتری دارد، به خوبی می تواند افرادی مانند من را كه شیفته داستان های مربوط به جنگ جهانی دوم هستند، راضی كند. این فیلم نخستین فیلم آلمانی درباره شخصیت هیتلر است كه در سراسر جهان به نمایش در می آید. در برخی محافل این ساخته الیور هیرش بیگل را به خاطر همدردی فیلم با شخصیت پیشوا مورد انتقاد قرار داده اند. اما موضوع اینجاست كه نمی توان پا را فراتر از واقعیات گذاشت. برونو گانز بسیار قدرتمند در نقش هیتلر ظاهر می شود و او را آدمی كم حوصله و پریشان احوال نشان می دهد كه دائم عربده می كشد و داد و قال به راه می اندازد.فقط در صحنه ای از فیلم كه سال ۱۹۴۲ را به تصویر می كشد (و هیتلر می خواهد از بین چند زن یك منشی برای خود انتخاب كند) می بینیم كه هیتلر تقریباً حالتی پدرانه به خود می گیرد. به جز این صحنه در سایر سكانس های فیلم او مردی است بی وجدان كه وجودش به طرز دیوانه واری پر از نفرت است. او اعتقاد دارد كه مردم كشورش مستحق مرگ هستند چون دیگر به درد زنده ماندن و زندگی كردن نمی خورند.

با در نظر گرفتن خاطرات منشی هیتلر، ترادل یونگه (الكساندرا ماریا لارا) و كتاب «در پناهگاه زیرمینی هیتلر» نوشته یوآخیم فست، باید گفت كه فیلم «سقوط» از هر نظر صحت تاریخی لازم را دارد. «سقوط» نیز همچون «استالینگراد» و «پیانیست» ما را به درون شهر بمباران شده و ویران و از هم گسیخته ای می برد كه به دفت بازسازی شده است. در اینجا درام های كوچك در خیابان ها اتفاق می افتد و بزرگترین درام در پناهگاه زیرزمینی رخ می دهد. هیتلر كه تسلط بر اعصاب خود را كاملاً از دست داده است، با شنیدن خبر خیانت های پی در پی ژنرال های مورد اعتمادش از كوره در می رود (مثلاً هیملر كه برای تقاضای صلح به ارتش متفقین پیوسته است) و مذبوحانه می كوشد تا برای نیروهای ارتشی كه از بین رفته اند، برنامه ریزی كند. كاملاً مشخص است كه هیتلر در آستانه مرگ دیگر هیچ كنترلی بر هیچ كس و هیچ چیز ندارد و عملاً دستوراتش دیگر خریداری ندارند _ نه تنها كشوری كه با افتخار ساخته بود از بین رفته و به خرابه ای ویران تبدیل شده بلكه ذهن خودش نیز كاملاً به هم ریخته و آشفته شده است.

اما تأمل برانگیزترین صحنه فیلم، به شخصیت پیشوا مربوط نمی شود بلكه مربوط به همسر ژوزف گوبلز است. این زن در صحنه ای كه از كتاب های تاریخ حذف شده است به كودكان خود داروی خواب آور می خوراند و هنگامی كه بچه هایش در خواب هستند كپسول های سیانور را در میان دندان های تك تكشان می شكند. او این كار را در كمال خونسردی انجام می دهد، چنان كه گویی یك روبوت بی احساس است.این صحنه فیلم بسیار تكان دهنده است و اگرچه در آن خبری از خون و خونریزی نیست اما دیدنش بسیار آزار دهنده و دشوار است. شاید بتوان با دیدن چنین سرسپردگی كوركورانه ای دریافت كه چرا هیتلر در اوج قدرت چنان انسان خطرناكی بوده است. كدام كاریزما می تواند مادری را مجاب كند كه با دستان خودش به زندگی كودكانش پایان دهد، به جای اینكه به آنها اجازه بدهد در دنیایی كه دیگر خبری از حزب نازی نیست در آرامش زندگی كنند؟

با ورود ارتش روسیه به شهر برلین اساساً فیلم به پایان می رسد و تقریباً سرنوشت اغلب نقش آفرینان اصلی فیلم معلوم می شود؛ از جمله سرنوشت هیتلر، گوبلز (و همسرش)، اوا برون، یونگه و تعدادی از ژنرال ها و آجودان هایشان. سرنوشت سایرین (كسانی كه بعد از سقوط پناهگاه زیرزمینی زنده ماندند) نیز از طریق شرح تصویرهای آخر فیلم عنوان می شود. «سقوط» دامنه دید وسیعی دارد اما كانون تمركز خود را از دست نمی دهد. با چنین شیوه ای می توانیم یك سوی این تراژدی عظیم را درك كنیم، به جای آنكه با اطلاعات پراكنده و نامنسجم بمباران شویم.

۶۰ سال از مرگ هیتلر می گذرد و تقریباً تمامی افراد مورد اعتماد و هم پیمانان او در گورهای خود خفته اند، اما هنوز هم داستان زندگیش برای دانشجویان تاریخ جذاب است. او مهم ترین و شرورترین مرد قرن بیستم بود و به جرات می توان گفت از زمانی كه او سرانجام در پناهگاه زیرزمینی اش با شلیك گلوله ای به زندگی خود پایان داد دیگر جهان چنین پیشوایی به خود ندیده است. در مقایسه با هیتلر، باید گفت كه اسامه بن لادن و صدام حسین بچه هایی كودكستانی محسوب می شوند.

فیلم هایی كه درباره این دیكتاتور ساخته شده است اغلب ناامیدكننده اند چرا كه كارگردانان با ترس و ملاحظه به موضوع كار خود نزدیك شده اند اما هیرش بیگل از همه جلوتر است و بهتر از سایر همكارانش كار كرده است. او داستانش را صاف و پوست كنده و بدون دروغ بازگو كرده است.

جیمز براردینلی

ترجمه: پریا لطیفی خواه