*ترسيم چشم اندازى كلى از تحولات پيش روى نظام بين الملل و گستره منطقه نيازمند تعريف گفتمان حاكم و تغييراتى است كه به تبع سلطه اين گفتمان در جغرافياى سياسى ايجاد خواهد شد. در حال حاضر به نظر مى رسد اين تحولات كه ريشه در حوادث ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ دارد و رخدادهاى آتى پس لرزه هاى حركت گسل هاى عظيم به جامانده، از آن حادثه باشد. مختصات اين گفتمان و ويژگى تحولات آتى چه خواهد بود؟
ـ بروز تحولات ويژه در مقاطع خاصى، حوزه روابط بين الملل را دچار تحول مى كند كه عمده ترين آنها، وقايع ۱۱ سپتامبر است كه در حوزه هاى منطقه اى و بين المللى، تغييرات عمده اى را ايجاد كرد. حوادث ۱۱ سپتامبر، گفتمان نوينى در عرصه جهانى تحت عنوان مبارزه با تروريسم به وجود آورد كه به موازات گفتمان هاى دموكراسى و حقوق بشر در سطح نظام بين الملل جريان پيدا مى كند. بالطبع، تحولات منطقه اى، در حوزه خليج فارس تحت تأثير اين گفتمان است.
*گفتمان مبارزه با تروريسم، وجه مكمل گفتمان هاى دموكراسى و حقوق بشر است يا توان حل گفتمان هاى سابق را در خود داشته و در نتيجه تبديل به تك گفتمان جامع الشرايط خواهد شد؟
ـ سياست خارجى آمريكا، لايه هاى پيچيده اى دارد كه با يك تحول نمى شود آن را تحليل كرد. شكل گيرى بنيان هاى سياست خارجى ايالات متحده همزمان بود با ترويج نرم افزار دموكراسى و حقوق بشر. پس از جنگ جهانى دوم بود كه اين گفتمان، وجهه جهانى يافت و پس از پايان جنگ سرد، اين رويكرد برجستگى قابل توجهى پيدا كرد، چرا كه نرم افزار سوسياليسم شكست خورده بود. در اين برهه زمانى بود كه «فرانسيس فوكوياما» بحث پايان تاريخ را بيان كرد. اين نظريه كه متأثر از بحث ديالتيكى هگل مبنى بر تقابل تز و آنتى تز و پيدايش سنتز است، اعتقاد دارد ليبرال دموكراسى، ايده اى بدون آنتى تز است، چرا كه در درون مكانيسم هاى نقد خود را دارد و مجال نمى دهد ايده اى خارج از حوزه خود آن را نقد كند. فروپاشى اتحاد شوروى، واقعه استنادى تز فوكوياما بود. اما با گذشت زمان، آمريكايى ها دريافتند كه بدون وجود يك هويت تهديدكننده بيرونى، حفظ انسجام داخلى اين كشور با مشكل مواجه مى شود. به واقع، بروز برخى شاخصه ها، اين نگرانى را ايجاد كرد و راهپيمايى «سياتل» اوج گيرى اين دغدغه نزد مقامات آمريكا بود. در دوره دوم رياست جمهورى كلينتون، در سياتل راهپيمايى برگزار شد كه بعد پست مدرنيستى داشت و دولت را زير سؤال برد. نضج گيرى اين جريان پست مدرنيستى كه انسجام سنتى دولت ملت را در ايالت متحده زير سؤال برده بود، از علايم تهديد كننده حفظ انسجام درونى آمريكا قلمداد مى شد. در زمان اتحاد شوروى و جنگ سرد بين دو ابرقدرت، اين تهديد به عنوان عامل برون سيستمى به حفظ انسجام آمريكا يارى رسانده بود، اما پس از فروپاشى اتحاد شوروى، چنين تهديدى رنگ باخت. در اين دوره بود كه ايده بنيادگرايى اسلامى مطرح شد كه در بطن خود، تهديد تروريسم را دارد. در دهه ،۹۰ بنيادگرايى اسلامى به عنوان خطرى براى موفقيت موقعيت ابرقدرتى آمريكا مطرح شد، اما اين امر براى مردم آمريكا چندان جدى و ملموس نبود. در جريان وقايع تروريستى ۱۱ سپتامبر، عمق اين تهديد توسط لايه هاى اجتماعى درك شد. بعد از حوادث ۱۱ سپتامبر، مبارزه فراگير با تروريسم تبديل به گفتمان جهانى شد.
* واقعه ۱۱ سپتامبر، تلقى سنتى از تروريسم و حتى نقاط تروريست خيز را نيز دستخوش تحول كرد. اين تغيير تا چه اندازه نحوه مواجهه با مناطق بحرانى را دگرگون كرده و چه نقاطى بيشتر مورد توجه قرار گرفته است؟
ـ تروريست ها، نوعى بازيگر جهانى متفاوت از دولت ملت ها هستند، كما اين كه در عصر جديد، حركت هايشان بعد جهانى يافته اند و مكان مشخصى ندارند. اين گروه ها مجهز به سيستم هاى ارتباطى جديد هستند و مى توانند مجهز به پيشرفته ترين سيستم هاى مخرب امنيت كشورها باشند، گفتمان مبارزه با تروريسم، نحوه نگرش به كانون هاى بحران جهانى را نيز تغيير داد. تفسير آمريكايى ها از كانون هاى بحران، مناطقى هستند كه منافع ايالات متحده در آنجا با چالش هاى جدى مواجه است. يكى از اين كانون ها، خاورميانه و خليج فارس است، چنان كه جورج بوش در سخنرانى ژانويه ۲۰۰۲ خود با برشمردن محور شرارت متشكل از كره شمالى، عراق و ايران، براين كانون بحران تأكيد كرد. دو ضلع محور شرارت ايران و عراق هر دو جزو كشورهاى ساحلى خليج فارس بوده و مشكلات جدى با آمريكا و اسرائيل داشته اند. واشنگتن براى رفع چالش ها و مديريت بحران درصدد حضور جدى تر و فعال تر در منطقه برآمد و با اين استدلال، با حمله به عراق، ساختارهاى سياسى آن را تغيير داد و در آنجا مستقر شد.
* سخنرانى جورج بوش در ژانويه ۲۰۰۲ نشان داد كه از منظر واشنگتن، ايران و عراق همچنان در يك پكيج سياسى مى گنجند. همانگونه كه در دوره كلينتون، مهار دوجانبه ايران و عراق مطرح شد در دوره بوش نيز اين دو كشور در محور شرارت جاى گرفتند. اين رويكرد پس از سخنرانى فوق چگونه پيگيرى و اعمال شد؟
ـ از نقطه نظر تاريخى، مى توان از دهه ۷۰ ميلادى رويكردهاى آمريكا در منطقه خليج فارس را بررسى كرد. در اواخر دوره پهلوى، آمريكا سيستم ژاندارمى را در منطقه پياده كرده بود. دراين سيستم، ايران ژاندارم منطقه شناخته مى شد كه تحولات دو قطب ديگر ، يعنى عراق و كشورهاى حوزه جنوب خليج فارس را تنظيم مى كرد. آنها به حاكم شدن موازنه منطقه اى معتقد بودند، با اين احتساب كه ايران، دولت قابل اطمينانى است و مى تواند مكانيسم هاى موازنه را تنظيم كند. پس از وقوع انقلاب اسلامى ، بحث ژاندارمى منتفى شد، اما سياست موازنه منطقه اى استمرار يافت و جنگ ايران و عراق نيز در راستاى حفظ موازنه منطقه اى قلمداد مى شود . چون هردو دولت داعيه هاى جهانى داشتند، صدام داعيه دار رهبرى جهان عرب بود و انقلاب نوپاى ايران نه تنها نظم منطقه كه نظم جهانى را به چالش مى طلبيد. تز موازنه منطقه اى در حال حاضر هم ادامه دارد.
علاوه برآن، در موازنه اى كه در منطقه خليج فارس برقرار است سه قطب بومى وجود دارد و چند بازيگر خارجى . قطب هاى بومى عبارتند از ايران، عراق و شوراى همكارى خليج فارس به رهبرى عربستان سعودى . قدرتهاى فرامنطقه اى هم آمريكا و انگلستان هستند. هدف اين دو قدرت خارجى ، تنظيم موازنه منطقه اى در راستاى حفظ منافع خود است. آمريكايى ها به دليل سه نگرانى ويژه حساس ترند؛ اول ، مقوله تروريسم است، چرا كه منطقه خليج فارس به عنوان يكى از كانونهاى اصلى پرورش و هدايت تروريسم مطرح شده است. دوم، بحث سلاح هاى كشتار جمعى است كه مكمل تروريسم تعريف مى شود و سوم، تأمين امنيت خطوط انتقال انرژى است. هدف آنها در درجه اول، حفظ امنيت منطقه در راستاى منافع خود است و تروريسم و خطر سلاح هاى كشتار جمعى از تهديدات امنيتى عمده آنها در خاورميانه به حساب مى آيد. اين نگرانى بويژه پس از حوادث ۱۱ سپتامبر برجستگى ويژه اى پيدا كرده است، چون از ۱۹نفرى كه متهم به دخالت در جريان حمله به برج هاى دوقلوى سازمان تجارت جهانى بودند، ۱۴ نفر عربستانى بودند. البته استراتژيست هاى آمريكايى درباره سمت و سوى ايجاد شده درمنطقه توافق ندارند و برخى از آنها با انتقاد از طرح خاورميانه بزرگ مطرح شده از جانب بوش معتقدند سياست دموكراتيزاسيون آمريكا دراين منطقه، آن را به بحران مى كشد.
* اين اختلاف نظر در حوزه ضرورت گسترش دموكراسى در منطقه است يا درخصوص ابزارهاى تحقق آن؟
ـ ببينيد ! انگلستان هم كه به صورت سنتى در منطقه نفوذ دارد و نمى خواهد آمريكا اين اهرم نفوذ را از دست او بگيرد. لندن با استراتژى دموكراتيزاسيون منطقه به شيوه راديكال مخالف است و معتقد به اصلاحات تدريجى براى ايجاد تغييرات دموكراتيك در منطقه مى باشد. با اينكه اكثر استراتژيست هاى آمريكا و انگليس از اصلاحات دموكراتيك در منطقه حمايت مى كنند، اما در مورد مكانيسم دموكراتيزاسيون اجماع ندارند. با وجودى كه بحث خاورميانه بزرگ به عنوان سياستى جدى در ديپلماسى آمريكا مطرح است ولى فعلاً برنامه اى شبيه آنچه در عراق پياده شد را ندارند. |