رابطه نامشروع زن شوهردار با مردان غریبه | از ماموریت که برگشتم زنم را در وضعیت بدی دیدم و ....

رابطه,رابطه نامشروع,ارتباط,ارتباط نامشروع,رابطه پنهانی,ارتباط پنهانی,تجاوز,عکس تجاوز,فیلم تجاوز,قتل,آدم کشی,قتل عمد,قتل غیر عمد,دفاع,دفاع از خود,قتل و تجاوز,تجاوز و قتل,قصاص نفس,دستگیری,کلانتری,طلاق,دادگاه,دادگاه خانواده,مجازات,اعتراف,حکم,اعدام,حکم اعدام,رابطه نامشروع زن شوهردار با مردان غریبه,از ماموریت که برگشتم زنم را در وضعیت بدی دیدم

رابطه نامشروع زن شوهردار با مردان غریبه | مرد عاشق پیشه ای که با چاقو زخمی شده بود نزد پلیس رفت و از سرنوشت شوم خود خبر داد. وقتی پدرم می گفت این عشق و عاشقی ها و ارتباطات قبل از ازدواج پایانی جز تباهی و متلاشی شدن زندگی آینده ندارد، طوری نگاهش می کردم که انگار با اهالی دوره قاجار سخن می گوید. به پدرم می گفتم آن ها را که شنیده ای زندگی شان متلاشی شده است، «عشق پاک» نداشته اند، در واقع آن ها به خاطر هوا و هوس های دوران جوانی به یکدیگر علاقه مند شده اند اما من ...

به گزارش آفتاب و به نقل از رکنا، جوان 36 ساله که زخم تیغه های چاقو بر دستانش خودنمایی می کرد با بیان این که رفتارهای زننده و ارتباطات زشت همسرم با مردان غریبه ، زندگی ام را به آستانه نابودی کشانده است، به مشاور ومددکار اجتماعی کلانتری گفت: در دوران دبیرستان با شاگردی در یک کارگاه، حرفه نجاری را به خوبی فرا گرفتم به طوری که حتی در خدمت سربازی نیز به همین شغل مشغول بودم. وقتی خدمت سربازی به پایان رسید با معرفی استاد کارم به این شهر آمدم تا در یک پروژه ساختمانی امور مربوط به نجاری و ام دی اف کاری آن را انجام بدهم. آن جا بود که روزی هنگام کار در ساختمان، نگاهم به نگاه دختری گره خورد که در ساختمان روبه رویی سکونت داشت. از آن روز به بعد دیگر همه افکار و خیالاتم به آن دختر معطوف شده بود. خیلی زود و به طور پنهانی با «عارفه» ارتباط برقرار کردم. دیوانه وار عاشقش بودم. آن قدر در افکار و خیالات آینده غرق می شدم که دیگر حتی شب و روزم را نمی فهمیدم، در دیدارهای پنهانی، قول می دادم که همه تلاشم را برای خوشبختی او به کار می گیرم. شش ماه بعد از آغاز این روابط عاشقانه موضوع ازدواج با عارفه را با خانواده ام در میان گذاشتم اما همه اعضای خانواده با این ازدواج مخالفت کردند. مادرم می گفت: من دختر خوبی از میان اقوام دور برایت در نظر گرفته ام ولی تو از دختری سخن می گویی که هیچ شناختی از آن ها نداریم و ... پدرم نیز می گفت این عاشقی ها زودگذر است و هیچ وقت پایان خوشی ندارد و ... اما من دلباخته عارفه بودم و حرف های خانواده ام در واقع «آب در هاون کوبیدن» بود. خلاصه آن ها را مجبور کردم تا به خواستگاری عارفه بروند و در نهایت با اصرارهای من مراسم عقدکنان برگزار شد. آن قدر خوشحال بودم که خودم را خوشبخت ترین مرد روی زمین می دانستم. خیلی زود با پس انداز هایم آپارتمانی در نزدیکی منزلپدر عارفه خریدم و آن را به نام همسرم سند زدم. یک سال بعد از آغاز زندگی مشترکمان پسرم به دنیا آمد و من با وامی که گرفته بودم، اتومبیلی را به مناسبت تولد پسرم به عارفه هدیه دادم. همه فامیل این عشق و علاقه را تحسین می کردند تا این که من برای کار در پروژه بزرگ مسکن مهر عازم جنوب کشور شدم کارها به خوبی پیش می رفت و درآمد من هر روز بیشتر می شد اما احساس می کردم روابط من و عارفه کمی سرد شده است چرا که دیگر کمتر تماس می گرفت و از آن ابراز علاقه های گذشته خبری نبود. نگران زندگی ام شده بودم که به مشهد بازگشتم و فهمیدم همسرم با چند مرد غریبه بیرون می رود، عکس دو نفره می گیرد و ناهار و شام را در رستوران ها صرف می کند. او لحظه ای گوشی تلفن را از خودش دور نمی کرد و من که شاهد پیامک ها و ارتباطاتش بودم، زجر می کشیدم. دیگر زندگی ما کاملا بی روح و بی عاطفه شده بود. عارفه لباس های زننده ای می پوشید و با الفاظ زشت و حتی تیغه چاقو تهدیدم می کرد. تا نیمه های شب با دوستانش مشغول قلیان کشی بود و من این بار به حرف های چند سال قبل پدرم می اندیشیدم که این عشق و عاشقی ها پایانی جز تباهی ندارد و ...
http://www.aftabir.com
کد N1882820