بلای وحشتناکی که دوست مطلقه مادرم سرم آورد | 2 سال در انتظار مردی بودم که ....

رابطه,رابطه نامشروع,ارتباط,ارتباط نامشروع,رابطه پنهانی,ارتباط پنهانی,تجاوز,عکس تجاوز,فیلم تجاوز,قتل,آدم کشی,قتل عمد,قتل غیر عمد,دفاع,دفاع از خود,قتل و تجاوز,تجاوز و قتل,قصاص نفس,دستگیری,کلانتری,طلاق,دادگاه,دادگاه خانواده,مجازات,اعتراف,حکم,اعدام,حکم اعدام,بلای وحشتناکی که دوست مطلقه مادرم سرم آورد,2 سال در انتظار مردی بودم که

بلای وحشتناکی که دوست مطلقه مادرم سرم آورد | دخترجوان با چهره ای عبوس و در هم کشیده گوشه ای ایستاده و منتظر بود ماموران او و زنی که ادعا می کرد مادرش است را به دادگاه انتقال دهند. آنها هیچ مدرک شناسایی برای اثبات مادر و دختری خود نداشتند. «نسیم» در تحقیقات اولیه قصد داشت با دروغ پردازی هایش مسیر تحقیق پرونده را تغییر دهد . اما خودش را در حلقه تناقض گویی هایش گرفتار و به گدایی در خیابان ها و سرقت اعتراف کرد.

به گزارش آفتاب و به نقل از رکنا، دختر 18 ساله که می دانست بالاخره دستش رو خواهدشد از زن جوان فاصله گرفت. او در حالی که مضطرب و نگران به نظر می رسید گفت: مادر و پدرم هر دو تحصیل کرده هستند.
ما زندگی خوب و آبرومندی داشتیم و شاید تا چند سال قبل خیلی از دختر های فامیل حسرت می خوردند و دوست داشتند جای من باشند.
افسوس اختلافات خانوادگی و دخالت های دیگران در زندگی مان باعث شد پدرم غلام حلقه به گوش مادر بزرگ و عمه ام شود.
مادرم هم کوتاه نمی آمد و گوش به زنگ دستورات مادر بزرگم بود. کار آنها با مشاجره های تکراری و قهر و آشتی های مسخره بالاخره به طلاق انجامید.
بعد از جدایی آنها، پدرم ازدواج کرد تا به قول خودش روی مادرم را کم کند. خبر ازدواج پدر مثل توپ توی اقوام و فامیل مان پیچید.
مادرم انتظار نداشت این اتفاق بیفتد. شاید منتظر بود بزرگترهای فامیل پادرمیانی کنند و دوباره زندگی خود را از سر بگیریم.
با شنیدن این خبر شوکه شده بود. باورش نمی شد پدرم در کمتر از سی و هفت هشت روز زن بگیرد.
او چند ماه در لاک خودش فرو رفته بود. با هیچ کس حرف نمی زد. دلم برایش می سوخت . از سرکار به خانه بر می گشت و بدون آن که چیزی بگوید گوشه ای کز می کرد و گاهی هم مثل مرده ای متحرک فقط پلک می زد.
روزهای سرد و بی روح زندگی مان آغاز شدند:
دو خاله و دایی ام که قبل از طلاق مادرم ادعا می کردند حاضرند جان شان را فدای ما کنند دنبال زندگی خودشان رفتند.
مادرم از شهرستان انتقالی گرفت و به شهر دیگری رفتیم. حالش خیلی بد بود. چهار سال گذشت. یکی از همکارانش به خواستگاری او آمد. ازدواج کرد . شرط شوهرش این بود که من با آنها نباشم. مادرم مرا به یکی از دوستان صمیمی اش سپرد.
دوستی که زمان تحصیل با هم همکلاسی بودند و او هم مطلقه بود. مادرم نمی دانست این زن چه کاره است و چه کار می کند. من هم راهی نداشتم جز این که بسوزم و بسازم.
چند بار با پدرم تماس گرفتم تا بیاید و به دادم برسد .خدا یک بچه معلول به او همسرش داده بود و اصلا حوصله مرا نداشت.
این خانم (اشاره به زن جوان) که همان دوست مادرم است به من یاد داد چه طور گدایی کنم و پول مفت در بیاورم.
با ناله و گریه سر چهار راه ها دست نیاز به سوی مردم دل رحم دراز می کردیم و می گفتیم پول قبض آب و برق و اجاره خانه مان مانده و درمانده ایم.
بعضی وقت ها آدم های ساده لوحی به تور ما می خوردند که از آنها جیب بری و کیف زنی می کردیم. متاسفانه در شرایطی بدی قرار داشتم . مادرم هم یادش نمی آمد من وجود دارد.
با این خانم روزگار می گذراندیم و باز هم امید داشتم یکی از پسر خاله ها یا پسر دایی ام بیاید و ازدواج کنم.
آنها هم یکی پس از دیگری ازدواج کردند و سر و سامان گرفتند. امروز به بهانه تشنج مادرم ، به یک پیرزن پیله شدیم . دقایقی پس از سرقت کیف پولش در حال فرار به دام افتادیم.
دختر و زن مادر نما نمی دانند چه سرنوشتی در انتظارشان است.
زن 39 ساله نیز در بیان قصه غم بار زندگی اش می گوید: آرزوهای زیادی داشتم . پدرم معتاد بود. با زور و تهید به عقد مردی درآمدم که 30 سال تفاوت سنی داشتیم. شوهرم مرا با خود به اینجا آورد.
او معتادم کرد . کارمان به جدایی کشیده شد. بعد از طلاق فریب مرد دیگری را خوردم. وعده ازدواج می داد.
دو سال در انتظارش بودم و دست آخر مرا سنگ روی یخ کرد. از آن به بعد تصمیم گرفتم برای خودم زندگی کنم و ....
http://www.aftabir.com
کد N1877411